
ولدمورت:هی هلن برای انجام ماموریتت آماده ای ؟ هلن: کاملا آماده ام ارباب ولدمورت : فردا صبح اول وقت محیای رفتن میشی و با قطار از ایستگاه ۹ و ۳/۴ به هاگوارتز میری و اگر بتونی ماموریتت رو درست و کامل انجام بدی پاداشی نصیبت میشه که تو خوابت هم نمیبینی اگه ، اگه واقعا بتونی اون هری پاتر احمق و خائن رو بکشی پاداش بزرگی میگیری میتونی با پدر و مادرت برای همیشه در امنیت و آرامش تضمین شده توسط لرد ولدمورت زندگی کنی . هلن «با صدای لرزان»:ممنون ارباب
ولدمورت: هی لوسیوس ، لوسیوس بیا اینجا لوسیوس: در خدمتم ارباب ولدمورت : نقشه رو برای این نوجوون یکبار دیگه توضیح بده لوسیوس : بله قربان «ولدمورت خارج میشود » لوسیوس : خب هلن فردا با قطار از ایستگاه ۹ و ۳/۴ به هاگوارتز میری و اونجا در غالب یک دانش اموز درسخون و مهربون و ساده دل گریفیندوری در هاگوارتز ظاهر میشی .هلن : بله حتما لوسیوس:هر کاری که با ما داشتی برای من نامه مینویسی و اگر کاری داخل هاگوارتز داشتی سریع پیش دریکو میری هلن : چشم
لوسیوس: حالا برو خیلی خوب بخواب و استراحت کن که فردا سرحال باشی چون که ماموریت خیلی خیلی مهمی به عهده تو سپرده شده هلن: بله چشم الان میرم شبتون بخیر لوسیوس: شب بخیر «هلن به اتاقش میرود» هلن «پیش خودش»:فردا روز مهمی هست ، قراره همه رو سربلند میکنم پدر و مادرم رو و داداش کوچیک ترم رو با کشتن اون هری پاتر احمق همه رویا هام به حقیقت میپیوندن
فردا « یکشنبه» ساعت ۹:۳۰ : زینگگگگگگ زینگگگگگگگ هلن پیش خودش:این چیه اه اون الارم گوشیم هست باید کم کم حاضر بشم که دیر به قطار نرسم یه تیشرت سفید پوشیدم روش هم یه کت جین کوتاه با یه شلوار جین ساک لباس هام هم که از قبل جمع کرده بودم یونیفرم هم از اتوشویی گرفته بودم و توی کاور اتوشویی هست همه چی حاضر بود رفتم صبحانه خوردم که دیدم دریکو هم سر میز نشسته هلن:سلام دریکو دریکو : سلام صبح بخیر خوب خوابیدی؟
من و دریکو از بچگی دوست های صمیمی بودیم هلن : اره تو چی ؟ دریکو : من هم خوبم هلن، وقتی به هاگوارتز بریم برای گول زدن پاتر هم که شده باید تظاهر کنیم که هم رو نمیشناسیم و از هم بدمون میاد حتی شاید به صورت ظاهری مجبور باشیم که باهم دعوا هم بکنیم اما تو هروقت که با من کار داشتی کافیه که برام جغدت رو بفرستی هلن:باشه خیلی ممنونم دریکو و دریکو رو بغل کرد . بعد اینکه دریکو رو بغل کردم سریع دندون هام رو مسواک زدم و
از در رفتم بیرون و سوار ماشین شدم «من و دریکو به صورت جداگانه رفتیم» چوب دستی ام رو از چمدونم در اوردم و داخل جیبم گذاشتم از یه طرف خیلی برای به هاگوارتز رفتن ذوق داشتم از طرف دیگه یه ترسی ته دلم داشتم که نکنه موفق نشم و پدر و مادر و برادر کوچکترم کشته بشن . بالاخره رسیدیم و رفتم داخل ایستگاه و به دیواری که باید ازش رد میشدم نگاه کردم ، امیدوار بودم دفعه ی بعدی که از این دیوار رد میشدم هری پاتر مرده باشه ، یعنی هری پاتر رو کشته باشم . با اضطراب زیاد چشم هام رو بستم و به سمت دیوار دویدم…
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی جالب بود عالیه(داستانای من همش بی دلیل رد میشن😑اگه رد نمیشدن تا ۸ پارتو داده بودم) خلاصه عالی بود😃
عالی بوووود
دنبالی
من داستانام همه رد میشن خدااااا :((((
قشنگ بود و جدید
منم ی داستان با دید جدید دارم از هری پاتر چطور میتونم اپش کنم؟؟
اپش کنم؟
بالای صفحه یه گزینه هست «ساختن» اونو میزنی مطلبو انتخاب میکنی بعد نوشتن احتمالا یه گزینه انتشاری چیزی باشه(تاحالا امتحان نکردم) بعد میره واسه بررسی. برا پیگیریش بزن رو پروفایل و بعد تست ها و پستها. بعضی ناظرا اذیت میکنن و منتشر نمیکنن متنو یه گوشه نگه داری که بعدا دوباره بزاری برا انتشار بهتره
چه قشنگ...
کی پارت چهارم میاد ؟
خیلی قشنگه
تا ۱۲ شب امشب
ناظرش بودم
دنبالش بودم خیلی جالب بود ولی پیدا نمی کردم
خیلی ممنون بابت منتشر کردنش😍
قشنگ بود 🥰
پارت دومش در صف بررسی هست☺️