
گذشته:" پیداش کرده بود. دختری که سال ها دنبالش گشته بود. دختر رو به زحمت راضی کرد. برای انتقام اون دختر لازم بود. دختر قبول کرد. لبخند پررنگی زد و یک قولی گرفت. این قول برا آن دو مناسب بود چون هر دو می دانستند عشق در نگاه اول چیست!" ویولت: چشمای جولیا پر از ترس شد. سرش رو انداخت پایین. و بعد لبخند کمزنگی زد و گفت: میشم! این کار رو انجام میدم. از جوابش تعجب کردم ولی بعد لبخند زدم. سرش رو به شونه هام تکیه داد و گفتم: مرسی که هستی!میتونستم تو چشماش ترس شدید را حس کنم. بدنش سرد بود ولی بعد گرم شد. (۲ روز بعد، جشن کرون) ویولت:لباسم بلند بنفش و سیاهی پوشیدم. توری سفید روی دامن بنفشش را می پوشاند. گردنبند مادرم رو انداختم. گردنبند رو فشار دادم. انتقامت از هانا میگیرم! قول میدم! گیره رو ،روی موهام زدم. فقط منتظر عروسی کارسون و ژولیت بودم تا بتونم اعلام جنگ کنم. من از نوادگانم لوئیزا بودم! با اینکه جادوش رو نداشتم ولی نفرتش رو داشتم. به همه دوباره قدرت نوادگان لوئیزا رو نشون میدم. جولیا: لباس قرمزی پوشیدم. موهام رو باز گذاشتم. تو آیینه به خودم نگاه کردم. ازش مطمئن بودم! لبخند کمرنگی زدم. ژولیت: این اولین جشن کرونم با کارسون بود. داشتم از ذوق میمردم.مقامات هر ۳ کشور حضور داشتند! اثبات عشق من و کارسون به همه ! در اتاقم زده شد. ◇بله؟ ♤کارسونم! از ذوق داشتم میمردم. دویدم سمت در و در رو باز کردم.◇خوشگل شدم؟
کارسون:حالم از این ازدواج و این دختر بهم میخورد. با لبخند زوری گفتم: آره! با صدای شادی گفت: پس صبر کن!الان برمیگردم! در اتاقش بسته شد. یعنی یک حرف می تونست اینقدر اون رو خوشحال کند؟ در دوباره باز شد. با دیدن گیره روی سرش چشمام چهارتا شد. ♤تو...تو هنوز این رو داری؟ (فلش بک) نویسنده: کارسون تو باغ قصر قدم میزد. مادر و پدرش برای اعلام بارداری آمده بودند.با گل ها برای مادرش یک گیره درست کرده بود. صدای گریه ی دختری رو شنید. به سمت صدا رفت. دختری با موهای قرمز پشت چمن های قصر گریه می کرد. کارسون با تعجب پرسید : چیزی شده؟ دختره زانوهایش رو جمع کرد و گفت:مامانم...اون میگه که من لایق خانواده امون نیستم! کارسون با تعجب گفت:چرا؟ دختر با گریه گفت: چون مادرم دوباره باردار شده! اگه بچه پسر بشه... گریه هاش شدیدتر شدند. کارسون ترسید. نمی دونست چیکار باید بکنه با عجله گفت:آروم باش! بیا این گیره برای تو! دختر با تعجب گریه رو نگاه کرد، با خجالت پرسید:تو این رو میدی به من؟ کارسون با لبخند گرمی گفت:درسته! اگه قول بدی دیگخ گریه نکنی این مال تو هست. دختر اشکاش رو پاک کرد و پرسید: اسمت چیه؟ کارسون با لبخند جواب داد:کارسون و تو؟ _ژولیت! کارسون به آرامی گیره را روی سر ژولیت گذاشت. این آغاز عشق یک طرفه ژولیت بود(پایان فلش بک) کارسون: این گیره...برای زمانی بود که شاد بودم. چهره ام خونسرد شد و با بی تفاوتی گفتم: چقدر بیهوده که نگهش داشتی!
لوگان: زوج ها به نوبت وارد می شدند. ویولت گوشه ای نشسته بود و به آرامی گرگ سیاه را مشاهده می کرد . به مار سفید نگاه کردم. همشون خیلی ذوق زده بودند. احتمال فکر می کردند، باستین با آرین میاد! £عالیجناب دیمن لاینس و بانو آرین اندرسون! ذوق تو صورتاشون پنهان شد. £عالیجناب باستین اسنیک و جولیا مورسیا. ویولت سرش رو با عجله چرخوند و به جولیا زل زد. سکوت کرده بود. جولیا لبخند کمرنگی روی صورتش داشت. نگاهم به پادشاه افتاد. عصبی بود. پسرش با یک VM که دختر یک کنت هست به مراسم اومده بود. صدایی از پشتم اومد و گفت: تو از این کار باستین خبری داشتم. یک لیوان تو دستام قرار گرفت. با خنده گفتم:لیموناد؟ واقعا؟...و درمورد باستین، درسته ویلیام! خبری نداشتم! اون پسر واقعا عجیبه! ویلیام لب هاش رو باز کرد که چیزی بگه ولی با دیدن ویولت سکوت کرد. ♤من میرن حواسم به شیرطلایی باشه! £دوک کارسون اندرسون و بانو ژولیت اندرسون! ویولت: پس بالاخره ژولیت داره به آرزو هاش میرسه؟ به کارسون نگاه کردم. نگاهش روی آرین بود! ژولیت آرزو هاش رو برآورده کرده بود ولی کارسون ژولیت رو رها می کرد. شاید حتی... اما درمورد جولیا...نکنه که عاشق باستین باشه؟ اگه باشه باید پیشنهادم رو پس بگیرم! من دردناک ترین چیز ممکن رو از جولیا خواسته بودم.
جولیا: باستین بهم کنی لیموناد داد. ♧حالت خوبه قرمزی؟ ☆پدرت خیلی عصبانیه! نگاهاش من رو می ترسونه! ♧مگه چیزی هم تو رو میترسونه قرمزی؟☆معلومه که میترسونه! به هرحال دارم سکته میکنم. ♧نترس! دلم میخواد قیافه اش رو موقع رقص ببینم. ☆رقص؟ صدام گرفته شد و ادامه دادم :درسته رقص! ویولت: لوگان بهم یک ظرف شیرینی داد. ♧ خیلی مار سفید رو تماشا میکنی! چیزی شده؟ تو باید حواست به گرگ سیاه باشه! با شک گفتم: تو می دونستی که مفامات مار سفید ،شمشیرهاشون رو به زهر یک مار خاص آلوده می کنند؟ ♧بله! تو نمی دونستی؟ ♡و چرا باستین یک شمشیر با خودش داره؟ ♧این رسم مار سفید هست! شمشیر در مراسم ها نشانه ی قدرت آن هاست! ♡برام تازگی داشت،پس یعنی نماد شما هم پوشیدن یک شنل چرمی هست؟ ♧نه! این رسم ما نیست! رسم ما بستن زنجیر دور مچ دستمون هست. شنل چرمی از عادات ماست. ♡و برای ما هم ... ♧میدونم. کشید یک نقاشی جادویی کف دستتون که یا شیر و یا خورشید هست! تو چی کشیدی؟ ♡هیچی! ♧هان ؟ ♡من عضو این سرزمین نیستم که چیزی بکشم. پوزخندی زدم . صدای زنگ بلند شد. ♡وقت رقص هست! ♧بنظرت امسال ملکه و پادشاه جشن که هستند؟ ♡ نمیدونم. زیادی علاقه ای بهش ندارم! میرم سراغ پستم! تو هم حواست رو جمع کن!
جولیا: با صدای زنگ ، باستین دستم رو گرفت و وسط زمین برد. من را چرخوند. با خنده گفت: قرمزی! یکم بخند!... لحظه ای مکث کرد و همینطور که من را هدایت می کرد پرسید: چیزی شده ؟ با استرس گفتم:نه! فقط یکم تعجب کردم که اینقدر زود اومدیم برای رقص! تو گوشم زمزمه کرد: هیجانش جالبه؟ ☆درسته! صدای موزیک تو گوشم تکرار می شد. به باستین اجازه داده بودم که منو هدایت کنه! هر بار که منو می چرخوند که نگاهم به ویولت میفتاد. از همون بچگی الگوم بود. از همون بچگیم دنبالش بودم ، دلم میخواست تا ابد باهاش دوست باشم ولی ویولت الان پر از نفرت بود. نفرت چشماش رو کور کرده بود. من دلم برای ویولت اول سال تنگ شده بود. موزیک اول تمام شد و دومی شروع شد. باستین مدل رقصش رو عوض کرد ولی باز من رو هدایت می کرد. باستین سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت: پدرم داره همش تو رو نگاه میکنه! ☆عجیب هست؟به هرحال من یک VM هستم و این تنفر و عصبانیتش قابل درک هست. ♧اگه بهش بگم میخوایم ازدواج کنیم، حالش چطور میشه؟ ☆چی؟ چشمام از تعجب گرد شده بود. ♧من عاشقتم جولیا مورسیا! از همون روزی که من رو به نواختن تشویق کردی! من دیگه عاشق آرین نیستم. من... ☆ادامه نده... اشکام روی زمین ریخت. قلبم درد می کرد. عاشق من بود؟ ♧هی! گریه نکن! با گریه لبخندی زدم و گفتم: منم تا ابد حتی اون دنیا عاشقتم! ♧اون دنیا؟ ☆منو میبخشی؟ ♧برای چی؟ ☆برای این! شمشیر رو از غلاف باستین جدا کردم و باستین رو به خودم جسبوندم جوری که قلب هامون روی هم قرار بگیره و در اخر شمشیر رو از پشت وارد قلب باستین کردم و بعد از داخل قلب خودم ردش کردم. ♧جو..جولیا ☆عاشقتم! این دنیا برای عشق ما مناسب نبود... چشمام گرم شد و بعد برای همیشه بستمشون.
خب خی اینم از سوپرایز
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالی بود✨✨✨♥️♥️♥️♥️پارت ۲۵ رو کی میذاری؟👈🏻👉🏻🥺
ناظر رو دیدی من رو خبر کن
وای بخدا میفهمم معرفی گذاشتم دیروز هنوزم که هنوزم انتشار نشده🥲💔
عالییی بود ولی جدن جولیا مرد😱😭
میشه فرند شیم؟
مرسییی
یس مهسام ۱۴
منم ونسا ۱۴ خیلی خوشبختم از آشناییت🌝💕
منم همینطور
پارت ۲۴ اومده شخصی شده
داستانت خیلی جالبه فقط یه سوال برام پیش اومده
چه جوری قلب دو نفر که رو به روی همن میتونه یه طرف باشه ؟
ببین شمشیر کج رفته... حالا اینحا یک اشتباه تایپی شده میخواستم بگم بدناشون روی هم قرار گرفته
مرسی
آها عالی
پارت بعدیت کی میادد؟
در بررسي
🗿
اومده ولی شخصی شده
عالی بود 🌌
ملسی
💖🌙
چرااا جولیا؟؟
چرا باستیننننننننن؟؟؟؟
تازه داشتم باش حال میکردم
هب من استاد تو ذوق زنی هستم
دوست دارم به100قسمت مساوی تقسیمت کنم
من آماده هستم ولی اگه من نباشم کی پارت جدید رو بده؟
با این که انتظار همچين چیزی رو داشتم ولی این بدتر از چیزی بود که تصورش رو میکردم واقعا سوپرایز شدم👌💔
خب مرگشون یک چیز پیش بینی شده بود ولی خواستم یک مرگ متفاوت درست کنم...
عالییییی بود
ولی چرا اینکارو کردی؟😭
جولیا حقش مرگ نبود 😭😭😭😭
مرسیییی
دیگه باید به این کار های من عادت کرده باشید