اینم از قسمت اول
خسته از اتفاقات تکرار هر روز روی تختم افتادم.. من به چیزهایی که میخواستم رسیدم ولی راضی نبودم! تونستم به امریکا مهاجرت کنم و و به جای بهتری برم به جایی مدرن تر و یه مهندس موفقم بشم چیزی که همیشه میخواستم.. نه.. درواقع چیزی که خانوادم ازم میخواستن..
این منم دختری اهل شهر کوچک دور افتادهای در ایتالیا.. عاشق گیتار زدن و شیرینی درست کردن و کتاب خوندن.. وقتی بچه بودم دوست داشتم کتابخونه داشته باشم.. کتابخونهای که به همه حس آرامش بده.. بعد از مهاجرت نه تنها آرزوهام بلکه عزیزانم رو هم از دست دادم.. پدر و مادرم، خواهر کوچکترم، بهترین دوستم ماریا و حتی آنتونی... آنتونی پسری بود که دوسش داشتم.. به هم قول دادیم وقتی بزرگ شدیم بریم ونیز و یه کتابخونهی بزرگ بسازیم.. باهم؛ ولی نشد.. اون که زد زیر قولش من بودم:)))
میگن گذشته تموم شده و دیگه نباید بهش فکر کرد.. ولی من کسی هستم که تو گذشته گیر کرده نه تنها فکر، بلکه جسمش هم اونجاست..
ولی باید بلند میشدم.. به عنوان یه آدم درونگرا با کسی حرف نمیزنم معمولا افکارم رو روی کاغذ مینویسم تا آروم شم.. خودکارم رو از روی میزکارم برداشتم و شروع کردم.. ولی هرچقدر رو کاغذ نوشتم خودکارم ننوشت.. جوهرش رو چک کردم ولی مشکلی نداشت.. ا/ت: اوووفف من دیروز این خودکار رو گرفتم.. همینطور که داشتم با خودم غرغر میکردم و کاغذ رو خط خطی میکردم تا شاید جوهر بده.. که نوری از کاغذ دیدم و...
عاالی بووود
راستی خوشحال میشم اگه تو مسابقم شرکت کنید 3>
عالییی بود 💖
جوری که وایبر کلاسیک داستانت دوس دارم :)♡
🥺❤️
عالی بود:)
ولی یجورایی یاد کتابخانه ی نیمه شب افتادم... وایب اونو داشت میدونی:)
دقیقا.. جلوتر تو داستانم اسم این کتاب هم آوردم:))
عالی بود ✨💫
میانگرا ولی بیشتر درونگرا
👍❤️
محشررر بود
پارت بعد پلیز
ج.چ: به شدت درونگرا
حتما 3>>
منم همینطور