می توانی به یاد بیاری؟ درد هایی که تو برام ساختی، زخم هایی که تو ایجاد کردی و نهایت قلبی که خودت قول دادی ترمیمش کنی، الان با حرفه ای ترین جراح ها هم ترمیم نمی شود! میدانی تو آرام آرام لب های را دوختی جوری که دیگر نتوانم لبخند بزنم!
کم کم، ماسکم را دوختم. می دانی... فقط کافی بود سوزن و نخ را ، طبیعی حرکت بدم. ماسکم اندازه صورتم شده بود، به آرامی روی صورتم زدم. هیچکس نفهمید ... ماسک برای چی بود؟ اشک هایم دیده نشود؟ اشک هایم از چی بود؟ از زخم هایی که تو ایجاد کردی؟ همه اس درست است! تو باعث دوختن این ماسک شدی! ماسکی که با شنیدن جمله ی :(خوبی؟) ترک می خورد! حالا اون دختر کجاست؟
اون دختری که دنیا برایش رنگارنگ بود و می خندید ، کجاست؟ رویاهایش از یک زندگی شاد کجا هستند؟ فرار کردند یا دزدیده شدند؟ شاید هم کسی روی آن رویا های گرم، سطل آب یخ خالی کرده است؟ سطلی از ناامیدی! ماسک هر وقت مطمئن سردی این ناامیدی میشد محکم تر چسبیده می شد.
پس چه اتفاقی خواهد افتاد؟ من ماسکم را دوست داشتم، چون زخم های بزرگ روی صورتم را مخفی می کرد. من فراموش نمی کنم. دختر رویاهام کشته شد، صورتم صاحب ماسک شد و اکنون فقط مرده ای هستم که نبض دارد...
الان همه:چیرا ایز رو زیندیگی مین نیویشتی🤡✔️
😁
ببین در کل به زندگی اطرافیانم و آدمایی که داستانشون رو خوندم دقت کردم و اینو نوشتم
حقیقتا من دارم کنایه میزنم!
مطمئنا قرار نیست همه بدبخت باشن:/
نایس عالی
مرسی
۰ خیلی زیبا بود لذت بردم
ممنونم
🤍🤍🤍🤍🤍🍭🍭🍭🍭🍭🍫🍫🍫🍫
۱ یک
۲ دو
۳ سه
۴ چهار
۵ پنج
۶ شش
۷ هفت