اخیرا نقل مکان کردی و توی این تست میخواییم بدونیم کدوم آیدل همسایه ت میشهه🤡💗
منودعوتمیکنیخونهتون؟🤡💗
اتاق نشیمن کدومههه؟
اتاقخوابخیوشکلت؟
کجاکارمیکنیی؟
همسایهتدعوتتکردبرایشام،غذاچیپختهبود؟
نتیجه 1
سونگمین از استری کیدز داستان شما: زمانی که تصمیم گرفتین برای تحصیل بیان کره،والدینتون خیلی مخالف بودن ولی با پافشاری زیاد راضیشون کردی،از اونجایی که تو دیگه 18 سالت بود حق داشتی مستقل بشی. روزی که رسیدی اونجا همه چیز برات مثل یه رویا بود اما درواقع واقعیت بود.روزی که داشتی از مدرسه برمیگشتی خونه،یه پسر با دوچرخه از روبروت رد شد و فهمیدی که عه این همسایه منه. و واقعا متوجه شدی که در نگاه اول روش کراش زدی🤡یکمی که تحقیق کردی فهمیدی که اون محبوب ترین پسر مدرسه ست و دخترای زیادی رو رد میکنه،تلاش خیلی زیادی کردی که بهش نزدیک بشی اما بازم درست برات مهم ترین چیز بود. توی یکی از کلاسا مجبور شدین که با یکی از دانش آموزا برین بیمارستان،ولی وقتی که اومدی سر کلاس و کیفتو باز کردی حمله قلبی بهت دست داد چون یه نامه تو کیفت بود که نه تنها عاشقانه بود بلکه از طرف سونگمین بوددد. بعد از اون روز،میری خونش و اون میگه که از اولین روز تورو دیده و برای همین دخترای دیگه رو رد کرده. و هرروز عمدا از جلوی شما رد میشد که شما اونو ببینین!!!
نتیجه 2
یونجون TXT داستان شما : تو میخواستی یه زندگی جدید رو بسازی ، اما بعد از یه ضربه عشقی تصمیم گرفتی دیگه عاشق نشی. یه هفته بعد از انتقالت به خونه جدیدت،با همسایه ت اشنا شدی،از اونجایی که خیلی خجالتی بودی زیاد باهاش حرف نمیزدی ولی اون از انجام این کار تردیدی نداشت و برای همین همیشه بهت پیام میداد که:میای باهم بریم بیرون/،اون همیشه شهر رو نشونت میداد و برات شیرکاکائو میخرید. بعد از چندماه شما خیلی صمیمی شدین،ولی وقتی که اون برای یه کاری به شهر خودش رفت متوجه شدین که وابسته ش شدین. و برای همین وقتی که برگشت احساساتتو بهش گفتی و اونم گفت:منم همین حسو بهت دارم فقط میترسیدم جواب رد بهم بدی. امروز4 سالی هست باهمین،تبریک میگم،کارت دعوت برام نفرستادی!!!!
نتیجه 3
جاشوا از سونتین داستان تو: بعد از یه روز کاری فوق العاده خسته میشی و میری که یه نوشیدنی بخری. مدیر جایی که کار میکنی تورو مثل دخترش میدونه چون دوست پدرتونه،برای همین وقتی حالتون زیاد خوب نیست اون بهتون دلداری میده و اون کسی نیست جز پارک سوجون"). یه روز که از خواب بیدار میشی میبینی که تو جایی که کار میکنی خوابیدی،یادت میاد که دیشب باهم دلداری کردین و تو اونجا خوابت برده برای همین یه نامه تشکر میزاری برای مدیرت، جاشوا همکار جدیدت بود،فک کرد که تو یه دزدی برای همین سریع زنگ زد به پلیس و حرفتو هیچ جوره باور نمیکرد. بعدا متوجه شدین که جاشوا قراره مدیر جدید بشه، ولی بعد از سوتفاهمی که گذشت بهت گفت که هروقت خواستی میتونی اینجا بخوابی. بعد از اون هرشب میرفتی و یه آب پرتقال میخوردی ولی میرفتی خونت . جاشوا عادت کرده بود که هرشب تورو ببینه و هروقت نمیومدی نگران میشد. برای همین زنک زد بهت و تو جواب ندادی،از پروندت متوجه شد که همسایشی و وقتی اومد خونت دید که خوابیدی!!! لزومی نداره دیگه هرشب یه جا بخوابی چون دیگه با جاشوا زندگی میکنیی
نتیجه 4
Sunghoon از Enhypen داستان تو: بعد از اینکه تنهایی به خونه جدیدت نقل مکان کردی،فکر کردی که بلاخره روزی رسید که مستقل کار کنی و یه خونه برای خودت داشته باشی، متاسفانه مادرتون بهتون گفت که باید یه مدتی از یه بچه ی کوچیک مراقبت کنین، همه ی نقشه هاتون نقشه برآب شد. ولی خب بازم تونستی که با اون بچه ی کوچیک 6 ساله راه بیای . یروز که داشتی از شهربازی برمیگشتی با همسایه ت برخورد کردی. بچه کوچیکه درحالی که تو داشتی با سونگهون حرف میزدی اتفاقی بستنیش افتاد رو لباس سونگهون درحالی که از اتفاقی که افتاده بود شرمنده بودی بچه موذیه داشت گریه میکرد، سونگهون خیلی آروم بود. بعد رفت اشکای دخترکوچولو رو پاک کرد و براش یه آب نبات خرید(ژذاب لنتی) و بعد به تو پیشنهاد داد که اون ازش مراقبت کنه و متوجه شد که نمیتونی مراقبش باشی. درسه،تو اندازه کافی کلاس و درس داشتی، برای همین مراقبت از یه بچه ی کوچیک کار رو سختر میکرد ببعد از اون پیشنهاد گفتی که بهت پول میدم بابت مراقبت ازش،اون گفت: اگه بخوام باهات قرار بزارم باید هرکاری بکنم و چیزی در ازاش نمیخوام.اولش فکر کردی داره شوخی می کنه اما جدی به نظر می رسه پس قبول کردی. وقتی داشتین کم کم باهم برمیگشتین اون گفته که تاحالا کسیو دوست نداشته ولی تو اولین نفر بودی، اون بهت گفت که تو کنسرتی که پارسال داشتن تورو دیده. ولی خب داداش یه پیشنهاد برات دارم،سونگهون به این جذابی،اونم روت کراش داره،همسایته،بهت پیشنهاد داده،چییی از این بهترررر؟
سونگهونننننننننننن 🛐🛐🛐عرر
واقعا پستات بینظیره!
یونجون TXT
داستان شما :
تو میخواستی یه زندگی جدید رو بسازی ، اما بعد از یه ضربه عشقی تصمیم گرفتی دیگه عاشق نشی.
یه هفته بعد از انتقالت به خونه جدیدت،با همسایه ت اشنا شدی،از اونجایی که خیلی خجالتی بودی زیاد باهاش حرف نمیزدی ولی اون از انجام این کار تردیدی نداشت و برای همین همیشه بهت پیام میداد که:میای باهم بریم بیرون/،اون همیشه شهر رو نشونت میداد و برات شیرکاکائو میخرید.
بعد از چندماه شما خیلی صمیمی شدین،ولی وقتی که اون برای یه کاری به شهر خودش رفت متوجه شدین که وابسته ش شدین.
و برای همین وقتی
سونگهوننننننن
عررررر تست خیلی خوب بود
جاشواااا😭💗💗😭😭
یونجون بایسمممممم
بیا وسططططططط
جاشوا از سونتیننن بیا وسط حالا حالا
حمود حبیبی حمود حمود حبیبی
گیلیللیلیلی
جاشوا سونتین
اجازه بدید نامی همسایم باشه هرروز پاشیم بریم دوچرخه سواری و کتاب بخونیم🥲وی از دست رفت
ذوق مرگ شدن.....
یونجونم....