ببخشید که دیر پارت دادممممم. خیلی شرمندههههه.
با هم رفتیم سمت ماشین و فیلیپ به راننده گفت: حرکت کن!. راننده ماشین و روشن کرد و حرکت کرد. برگشتم سمت فیلیپ: یادمه بابا میگفت مدیر اونجا قبلا همکلاسیش بوده نه؟. فیلیپ: فکر کنم آره! قبلا یچیزایی راجبش میگفت!. من: دلم میخواد بدونم دانش آموزاشون چه شکلین!. فیلیپ: تو چیکار به چهرشون داری؟. من: هیچی بابا بیخیال!.
رسیدیم به دبیرستان. اول داداش پیاده شد و منم پشت سرش پیاده شدم. چندتا از نگاه ها افتاد روی ما ولی زیاد واسم مهم نبود چون دست داداشم و گرفته بودم. وارد دبیرستان شدیم که چشمم خورد به مرینت که کنار آلیا ایستاده بود و داشت به تحقیر های کلویی که مخاطبش ایوان بود نگاه میکردن.
اخم محوی کردم. اصلا خوش نداشتم ریخت این کله موزی رو بیینم. با هم به سمت طبقه بالا رفتیم و همین که پشت در دفتر مدیر ایستادیم، یهو در باز شد و مدیر با درموندگی و استرس از اتاق اومد بیرون: وای خدا حالا چیکار کنم؟ از کجا به معلم ریاضی پیدا کنم؟. من و فیلیپ با تعجب و کج کردن سرمون بهش نگاه میکردیم که فیلیپ گفت: اتفاقی افتاده؟
مدیر که انگار تازه متوجه ما شده بود، با تعجب بهمون نگاه کرد: شما کی هستین؟. فیلیپ خودش و معرفی کرد که باعث شد مدیر بگه: اوه فیلیپ خودتی؟ خیلی بزرگ شدی پسرم!. فیلیپ: ممنونم! میشه بگین چیشده؟. مدیر دوباره درمونده شد: معلم ریاضی بین راه تصادف کرده و نمیتونی امروز بیاد! الانم نمیدونم باید به کی بگم به بچه ها ریاضی درس بده!. من: اگه بخواین من میتونم کمک کنم!. مدیر تعجب کرد: واقعا؟. فیلیپ: از نظر منم ایدهی خوبیه! چون ماری تو توضیح درس مخصوصا ریاضی خیلی خوبه!. مدیر که انگار یه نور امید پیدا کرده بود گفت: این خیلی عالیه! پس لطفا دنبالم بیا خانم جوان!
نظرات بازدیدکنندگان (0)