
ناظر عزیز لطفا منتشر کن:) دیروز یه تست اطلاعات عمومی ساختم درباره تاریخ و اینا رد شد😐 -تابع قوانین تستچی.
مرینت:«صبح با حس وزش باد روی صورتم از خواب بیدار شدم..وقتی چشمامو باز کردم با دیدن پنجره ای که باز بود تو ناخود اگاهم فرود رفتم. دیشب پنجره رو نبسته بودم؟ توی ذهنم خاطره ای نداشتم که پنجره رو همینجوری باز گذاشته باشم پس مطمئن شدم که حتما خودش یه جورایی باز شده دیگه. از جام پا شدم و وقتی میخواستم پنجره رو ببندم با دیدن گربه ی پشت پنجره سه متر به عقب پریدم! وای گربه اینجا چیکار میکنه؟ گربه سیاه و سفید خوشگلی بود که با چشم های تیله ای سیاهش درحال نگاه کردنم بود..راستش یکم ترسیدم با نگاهش اما اروم بغلش کردم و زیر گلوش رو نگاه کردم..برچسب اسم نداشت. سرمو از پنجره بیرون بردم و آروم داد زدم:«این گربه ماااال کسیه؟.» کسی جوابی نداد و گربه که حس میکرد دارم بهش اهانت میکنم با پنجه هاش ضربه ای به دستم زد..پس از اون گربه خشن ها هم هست!! حالا چیکار کنم اینو؟ اروم روی زمین گذاشتمش و خم شدم و گفتم:«ببین گربه کوچولو {حدس میزدم پسر باید بوده باشه} من الان باید برم سرکار خب؟ یعنی نمیتونم تورو با خودم ببرم اونجا چون ورود حیوانات ممنوعه..برای همین باید یه مدتی توی خونه تنها باشی..امشبم میخوام برم بیرون یعنی کل امروز باید خونه باشی تا بتونم یه فکری به حالت کنم..» اروم سر تکون داد. انگار متوجه حرفام شده بود..سریع کارهامو کردم و لباس هامو هم عوض کردم. {دیگه کامل متوجه شدم این گربه مذکر هست!} گربه رو روی مبل گذاشتم و بهش گفتم:«میخوام وقتی از سرکار اومدم برات اسم انتخاب کنم البته فعلا! چون تو قرار نیست اینجا زندگی کنی چون من از پس خودمم بر نمیام چه برسه به یه موجود زنده دیگه..پس زیاد به اینجا عادت نکن.» عکس العملی بهم نشون نداد و فقط مشغول لیس زدن خودش شد. از خونه بیرون رفتم و در خونه رو محظ احتیاط قفل کردم. به پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم.. *20 مین بعد* وارد شرکت شدم و روی میز خودم نشستم. درحال کشیدن طرح بودم که زویی به طرفم اومد و پاکتی رو به طرفم گرفت:«اینو اقای گابریل اگرست گفت که به شما بدم.» تشکر کردم و پاکت رو برداشتم. وقتی بازش کردم بلیط قطاری توی پاکت بود که نشون میداد باید تاریخ پنج دسامبر یعنی چهار روز دیگه به ایستگاه قطار برم. نسبتا وقت خوبی بود..وایستا ببینم اگر برم و این گربه همچنان توی خونم باشه چی؟ نمیشه که یه گربه رو همینجوری توی خونه تنها ول کنم. تصمیم گرفتم که امروز موقع ناهار گربه رو به دامپزشکی ببرم و از سلامتش مطمئن بشم و جایی برای زندگیش پیدا کنم..وقتی ساعت دوازده شد وسایلمو برداشتم و سریع سوار ماشینم شدم. فقط یک ساعت وقت داشتم و باید از این یک ساعت نهایت استفاده رو میکردم. وقتی خونه رسیدم و در خونه رو باز کردم با دیدن گربه ای که کنار تلویزیون بود و مشغول لیس زدن به دم و دستگاه تلویزیون بود متوجه شدم که این گربه تمام خونه رو لیس زده!!! سریع به طرفش رفتم و توی دستام گرفتمش. اول یکم ممانعت کرد ولی به زور سوار ماشینش کردم و به نزدیک ترین دامپزشکی محل زندگیم رفتم.
وقتی وارد دامپزشکی شدم مستقیم اجازه گرفتم و وارد اتاق دکتر شدم. دکتر که خانم سرزنده و نسبتا سن بالایی بود گربه رو از دستم گرفت و مشغول معاینه کردنش شد. وقتی درحال معاینه کردنش بود ازم پرسید:«این گربه مال خودتونه؟ اخه نژاد خیلی خوبی داره..نژاد پرشین!» _«امروز پیداش کردم..پشت پنجره اتاقم بود. اوردمش اینجا که از سلامتش مطمئن بشم.» دامپزشک سری تکون داد و به کارش ادامه داد. بعد مدتی گربه رو به طرفم گرفت و گفت:«معاینش کردم. راستیتش گربه خیلی تمیزی بود و تموم واکسن هایی که یه گربه باید بزنه رو زده بود پس نشون میده که حتما صاحبی داشته و صاحب هاش گمش کردن.» پرسیدم:«پس چجوری باید صاحب هاش رو پیدا کنم؟ اخه خودم توانایی نگه داری ازش رو ندارم.» جواب داد:«اگر میخواید ما میتونیم یه اگهی گربه روی تابلوی اعلاناتمون بزنیم که هرکی اینجا اومد بتونه اون رو ببینه اما اگر پیدا نشد..باید یه فکری به حال این گربه که با کی زندگی کنه کرد.» کمی فکر کردم و گفتم:«اگر پیدا نشد میتونم این گربه رو نگه دارم؟.» دکتر گفت:«چرا که نه.» تشکری کردم و با گربه سوار ماشین شدم. از اونجایی که خودم توانایی نگه داری از یه موجود زنده رو نداشتم {همین که خودم هنوز زندم جای تعجب داره برام!.} تصمیم گرفتم این گربه رو پیش پدر و مادرم ببرم. مادرم مثل من عاااشق گربه بود و مطمئنن قبول میکرد از این گربه نگه داری کنه پدرمم..شاید اول قبول نکنه اما اگر مامان یکم پیاز داغش رو زیاد کنه میتونیم یه کاری کنیم! به ساعتم نگاهی انداختم و با دیدن ساعت ۱۲:۴۵ دیده فکم افتادددددد! تا ساعت ۱ بیشتر وقت نداشتم و اگر کمی زمان هام بالا و پایین بشه سعی میکنم حداقل تا ساعت ۱:۱۵ شرکت باشم. وقتی به دم عمارت رسیدم ماشینمو همونجا گذاشتم و گربه به بغل وارد خونه شدم. وقتی خدمتگذار در رو باز کرد با دیدن گربه توی بغلم کمی تعجب کرد و گفت که مادرم تو اتاق نشیمن درحال تماشای تلویزیونه. به اتاق نشیمن رفتم و مادر با دیدنم گفت:« مرینت اینجا چیکار..عه! این گربه اینجا چی میگه؟.» مرینت:«سلااام مامان! این گربه رو راستش تازه پیدا کردم.» _خب؟ _خب اینکه رفتم دامپزشکی و از سلامتیش مطمئن شدم و تصمیم گرفتم اینو برای شما بیارم. _وای اسمش چیه؟ _راستش هنوز انتخاب نکردم... مامان سریع گربه رو از توی بغلم برداشت و گفت:«چه گربه ملوسیه..میشه من اسمشو انتخاب کنم؟.» سری تکون دادم که ادامه داد:«دوست دارم اسمشو بزارم متیو..میتونیم مت صداش کنیم.» مرینت:«مامان کی اسم یه ادم مرده رو روی یه گربه میزاره؟.» سابین:«داداشت هم عااشق گربه بود..نژاد این گربه چیه؟.» گفتم:«تا جایی که دکتر گفت پرشینه..» مامان با ذوق گفت:«این گربه رو حتماا نگه میدارم..پدرت شاید اول یکم مخالفت کنه اما باز کاری میکنم که قبول کنه.» سری تکون دادم و گفتم:«راستی چرا امروز شرکت نرفتی؟.» سابین:« برایان بهم گفت که نیام چون کار مهمی امروز نداریم..ترجیح دادیم امروز توی خونه کارهای امشب رو انجام بدیم...» توی ذهنم به یاد قرار امشب افتادم. باید به اون پسر بگم که امشب چیکار باید بکنه وگرنه...مامان وسط افکارم پرید و گفت:«راستی اون پسر کیه؟.»
مرینت:«آدم خاصی نیست..یعنی هست! ولی خب.. نمیشناسین..ولی باز...» چشماشو توی کاسه چرخوند و گفت:« باشه مرینت فهمیدم! ادم معروفیه که ما نمیشناسیم خب!؟» اصل قضیه در اصل یه چی دیگه بود ولی باز چیزی نگفتم و فقط گفتم که دیرم شده و باید برگردم شرکت. خدافظی کردم و سوار بر ماشین به شرکت برگشتم. وقتی رسیدم ساعت ۱:۱۰ دقیقه بود..۵ دقیقه هم خداروشکر وقت اضافه اورده بودم. وقتی وارد شرکت شدم به این فکر افتادم که باید برم اتاق ادرین و راجب امشب بهش توضیح مفصل بدم..چون دیشب چیز های زیادی بهش نگفتم. به طبقه دهم رفتم و زویی رو دیدم که پشت میز نشسته بود و انگاری سرش مشغول کشیدن یه چیزی بود. اروم به سمتش رفتم و از گوشه چشم دیدم که داره چیکار میکنه..در حال کشیدن یه طرح لباس بود که میتونستم بگم زیباترین چیزی بود که تا به حال به عمرم دیدم! وقتی زویی متوجهم شد سریع کاغذش رو زیر انبوهی از مدارک قایم کرد و دست پاچه گفت:«عه مرینت تو اینجا چیکار میکنی؟.» مرینت:«ببخشید نمیخواستم فضولی کنم فقط از نظرم خیلی خوب اومد و خواستم یه نظر..» خجالت زده گفت:«نه من از روی عادت اینکارو کردم..اخه نمیشه که وقتی سرت شلوغه و یه عالمه کار داری شروع کنی به نقاشی..اگر بفهمن اخراجم میکنن.» اروم گفتم:«میفهمم.» زویی:«حالا چی شد که اومدی؟.» مرینت:«میخواستم ادرین..یعنی اقای اگرست رو ببینم.» زویی گفت:«اقای اگرست امروز نیومدن شرکت.» با تعجبت پرسیدم:«میدونی کجاست؟.» زویی گفت:« نه ولی شاید نینو بدونه که کجاست.» سری تکون دادم و گفتم:«لازم نیست امشب میرم خونش..یعنی نه! نمیرم خونش براش..اصلا هیچی ولش کن.» سریع خدافظی کردم و از زیر ذره بین زویی بیرون اومدم. اگر یه وقت این پسره نیاد امشب چی؟ ابروم پیش بابا اینا میره! تا ساعت ۵ توی شرکت کار کردم و بعد از اون مستقیم سوار ماشینم شدم و به خونه برگشتم. قبل اینکه وارد واحد خودم بشم به طبقه سوم رفتم و محکم در خونه اونو به صدا دراوردم..حداقل باید ببینم میاد نمیاد که یه خاکی بر سرم بریزم! متاسفانه جواب نداد و مجبور شدم فعلا بیخیالش بشم. وقتی به خونه رفتم اولین کاری که کردم این بود که یه چی خوردم تا از گرسنگی نمیرم! اخه ناهار نخورده بودم. بعد هم به این فکر افتادم که لباس چی بپوشم..یه خرید درست و حسابی واقعاااا باید انجام بدم. اخرسر یه پیراهن مشکی و کفش پاشنه بلند ۱۰ سانتی پوشیدم که قدم رو یه خورده بیشتر کنه..وقتی از ظاهر خودم مطمئن شدم وسایلم که شامل سوئیچ ماشین، کلید و موبایل میشد رو برداشتم و از خونه بیرون رفتم. به طبقه ی بالا رفتم و روبه روی واحد ادرین ایستادم و در زدم. شوربختانه دوباره جوابی نداد..کم کم داشتم نا امید میشدم و میخواستم برم که در یکدفعه با شتاب باز شد و ادرین تو چهارچوب در ایستاد. به طرز عجیبی ویران به نظر میرسید!! موهاش از همیشه بیشتر به هم ریخته بود و زیر چشم های گشاد و قرمزش گود افتاده بود. با وحشت نگاهش کردم و گفتم:«دزدی چیزی بهت حمله کرده؟!.» یکم با تعجب نگاهم کرد و همینطور که سعی میکرد سرجاش محکم وایسته گفت:« تو..اینجا چیکار میکنی؟..» اهاااان! حالا فهمیدم چیشده! با اخم گفتم:« الان چه وقت این بود؟! واسه چی زیاده روی کردی!!!!.» ادرین گفت:« من هیچی نخوردم شاید یکم خورده باشم ولی...» یکدفعه به سکسکه افتاد! انگار داشت بچه گول میزد. گفتم:« هووف. ببین لطفا! نمیخوام پیش خانوادم ضایع بشم پس برو یه دوش بگیر و لباستو بپوش بریممم.»
ادرین خندید و گفت:« چرا باید همچین کاری کنم؟ نمیشه همین ریختی بیام؟!.» نگاهی به سر و وضعش کردم که فقط یه تیشرت که کثیفش کرده بود همراه شلوار عادی پوشیده بود..مرینت:« معلومه که نمیتونی این ریختی بیای!.» دوباره خندید و با سکسکه گفت:« باشه..الان میرم.» دم در منتظر موندم و دیدمش که به طرف در حمام رفت ولی به جای اینکه در رو باز کنه و وارد شه با مخ خورد توی درررر!!!! هین بلندی کشیدم و تند سمتش رفتم و گفتم:« خوبی!؟.» اروم سری تکون داد که در حموم رو باز کردم و همینجوری که هلش میدادم گفتم:« خب برو توو دیگه!!.» وقتی دیدم همینجوری ایستاده و مقاومت میکنه از سر حرص خودم دست به کار شدم و زیر آب سرد هولش دادم تا بلکه عقلش یکم سرجاش بیاد. همینجوری که اب از سر و روش میچکید با تعجب نگاهم کرد و بعد مدتی که ویندوزش بالا اومد گفت:« دیوانه شدی؟!.» سری به نشانه ی منفی تکون دادم و گفتم:« ببخشید خیلی..عصبانیم کردی واسه همین اب سرد رو باز کردم.» حدس زدم که حتمااا میخواد برای انتقام خیسم کنه برای همین سعی کردم سریع از حموم خارج شم و در برم که اخر این کفش پاشنه بلند ۱۰ سانتیم کار دستم داد و سر خوردم و با پشت افتادم کف حموم!!! ادرین دستش رو به سمتم دراز کرد که بازوم رو بگیره و منو نگه داره اما خود دست و پا چلفتیش باعث شد که اونم سر بخوره و درست بیوفته رو.ی من!!. با تعجب بهش نگاه کردم که به جای اینکه کاری کنه و بلند بشه با چشم های زمردیش بهم خیره شده بود. اخر سر با صدای بلند داد زدم:« میشه هیک.ل گندت رو از رو.ی من برداری؟!.» تازه متوجه وضعیتش شد و سریع از روم بلند شد. منم پا شدم و همینطور که از درد کمرمو میم.الید.م گفتم:« چرا انقدر سنگینی تو؟! چی میخوری که اینجوری شدی!.» دستپاچه گفت:« تقصیر من نیست تو دست و پا چلفتی هستی که منم انداختی!.» یکم مکث کردم و بعد گفتم:« میخواستی کمکم نکنی.» با خشم نگاهی بهم انداخت که ترسیدم یه وقت زیر اب خفم کنه واسه همین سریع گفتم:« من میرم تو ماشینت میشینم..سوئیچت هم از روی میزت برمیدارم..» منتظر حرفش نموندم و سریع الفراررررر در رفتم. سوئیچ رو برداشتم و در پارکینگ توی ماشینش نشستم. اینه ام رو در اوردم و مشغول درست کردن قیافم شدم..بعد اینکه کارم تموم شد در ماشین باز شد و ادرین با شتاب داخل نشست. فرمون رو محکم به دست گرفت و با اخم به جلو خیره شد..با سکوت بهش زل زدم که اهی کشید و نرم تر روی صندلیش نشست. ماشین رو روشن کرد و به طرف ادرسی که قبلا بهش داده بودم روند. نمیدونستم چی بگم بهش که یخ بینمون اب بشه برای همین ساکت موندم و منتظر موندم خودش یه چیزی بگه. ولی اون حرفی نزد و فقط به راهش ادامه داد..وقتی رسیدیم نگهبان ها در رو باز کردن و دور زدیم و وارد حیاط عمارت شدیم. قبل اینکه پیاده بشیم سکوت رو شکستم و گفتم:« باید باهم حرف بزنیم.» چشم های کمی بی حوصلش رو به سمتم چرخوند و ادامه دادم:« خانواده من با خانواده تو زمین تا اسمون متفاوتند. مادرم سابین ادم خیلی خوبیه ولی راجب مسائل زندگی اصلا باهاش حرف نزن که..هیچی! بابامم دنبال بهونست که بهت تیکه بندازه و بد و بیراه بگه واسه همین اصلا بهش بهونه نده..عموم برایان ادم خیلی خوبیه هیچوقت صداشو بالا نمیبره و سعی میکنه مهربون رفتار کنه ولی خب اونم برادر پدرمه دیگه! ممکنه ژن هاشون شبیه هم باشه. تا اینجارو فهمیدی؟.»
سری تکون داد که گفتم:« خوبه! پسرعموم رو هم میشناسی دیگه اریسته. اونم مثل بابامه یکمم بد خلقه مواظب باش. ممکنه وقتی رفتیم داخل راجب خانواده و تحصیلات و کسب و کارت بپرسن برای همین سعی کن بهترین جواب هارو بدی.» ادرین با خستگی که تو چشماش معلوم بود گفت:« حالا میتونیم بریم داخل؟.» سری تکون دادم. ولی یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید و قبل اینکه پیاده بشه گفتم:« وایستا!!! مهم ترین چیزو نگفتم. الان خوبی؟ یه وقت سوتی ندی پیش پدر مادرم! اخه قبل اینکه اماده بشی خیلی..شبیه چیزا بودی.» _شبیه همونی که میدونی؟ {چرا یاد هری پاتر افتادم؟😂} _خب اره..زیاده روی کرده بودی؟! _نه. از اونجایی که تاحالا نخورده بودم نا.شی بازی در اوردم. _یعنی واقعااا امتحانش نکردی؟ _نه که خودت خوردی! _نه..فقط یه بار توی پارتی دانشگاه. کلی هم برام گرون تموم شد! اخر سر دوستم به زور از جمع بیرونم برد..چون میخواستم همه ادمای اونجارو.. _باشه فهمیدم لازم نیست توضیح بدی!. سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم. الان با خودش چیزهای خوبی حتما فکر نمی کنه. پیاده شدیم و در خونه رو زدیم. خدمتکار در رو باز کرد و پشت در بابا، مامان، عمو برایان و اریسته بودن..همه ی اونا با دیدن ادرین چشم هاشون از تعجب گرد شد و زبونشون بند اومد. سعی کردم فضا رو یکم آروم کنم و با خوشحالی گفتم:« سورپرایززززز!.» عمو برایان گفت:« نمیدونستیم که دوس.ت پس.رت ادرین اگرسته..» با خنده گفتم:« آخه میخواستم سورپرایز شین.» ادرین سلامی داد و یک به یک با همشون به نوبت دست داد. وقتی نوبت آریسته رسید آریسته که معلوم بود یه چیزی ذهنشو بد مشغول کرده دست آدرین رو به محکمی فشرد و اخمی هم نسارش کرد..اما انگار کک آدرین هم نگزیده بود. به سالن پذیرایی که برخلاف تموم روز ها این دفعه واقعا می درخشید رفتیم و روی مبل نشستیم. پدر بحث رو شروع کرد و گفت:« همسرم بهم گفته بود که وقتی بیمارستان بودم شما همراه مرینت به دیدنم اومدید..ممنونم» ادرین گفت:« خواهش میکنم! همراهی با مرینت و اومدن به دیدن شما جز وظیفه هام به عنوان داماد آینده بود.» با تعجب به ادرین خیره شدم..چرب زبونیش رو برررم! مامان گفت:« وقتی به بیمارستان اومدین من نمیدونستم که شما..با.همین. چرا بهمون هیچی نگفتین؟.» میخواستم حرف بزنم که ادرین پرید وسط حرفم و گفت:« مرینت نمیخواست تا وقتی که موضوع جدی بشه کسی بفهمه..چون خانواده منم هنوز راجب این قضیه چیزی نمیدونن.» برایان:« اونا با مرینت اشنا شدن؟.» من سریع گفتم:«البته! من خانواده ادرین رو میشناسم و باهم دیگه رفت و امدم داشتیم ولی اونا هنوز از رابطه ما خبری ندارن.» یکدفعه اریسته پرید وسط حرف و رو به ادرین گفت:« میشه بپرسم از چیه مرینت خوشت اومد؟! از اونجایی که توی ۲۸ سال زندگیم مرینت رو میشناسم دختری نیست که چیز خاصی داشته باشه و اینکه تو بهش علاقه پیدا کردی خیلی برام عجیبه.» از شدت عصبانیت میخواستم وسیله ای رو به طرف اریسته پرت کنم که یکدفعه ادرین لبخندی از سر محبت بهم زد و همینطور که دستم رو نوا.ز.ش میکرد گفت:« مرینت برای من خیلی خاصه..از جسور بودنش خوشم میاد.» یه لحظه نزدیک بود باورم بشه که متوجه شدم قضیه این نیست ادرین بازیگر خیلی خوبیه. بابا که از این قضیه انگار اصلا خوشش نیومده بود گفت:«برای خوا.ستگا.ری کی میاین؟!.» با تعجب گفتم:« چـــــــی؟! حالا چه عجلیه.» تام:« توی این دوره زمونه که معلوم نیست فردای ادم چه خبره هرچه زودتر باید تصمیم گرفت و کار هارو انجام داد..من وقتی همسن و سال آدرین بودم دوتا بچه داشتم.»
آدرین که معلوم بود داره ارامش خودشو حفظ میکنه تا سوتی نده گفت:« راستش ماهم به از.د.و.اج فکر میکردیم! فقط توی اولویت قرار نداده بودیمش که با گفته ی شما متوجه شدیم که باید هرچه زودتر دست به کار بشیم.» آروم زیر گوشش گفتم:« چرا چرت و پرت میگی؟؟ ا.زد.وا.ج چیههه؟ کی گفته میخوام با تو از.د.وا.ج کنم؟!.» آدرین لبخند زنان گفت:« بزار بریم خونه درست میکنیم.» میخواستم اعتراض کنم که مامان گفت:«اگر میخواید ا.زد.وا.ج کنید امیدوارم بزارید که من کارهای مراسم عر.و.سی و تالار رو به عهده بگیرم.» همینطور که به ادرین زیر چشم چشم غره میرفتم گفتم:« راستش ما ترجیح میدیم یه عق.د ساده باشه نه مراسم باشکوه.» مامان با اخم گفت:« یه بچه بیشتر ندارم! مراسم عروسیش هم باید همینجوری باشه که من میخوام فهمیدی؟!.» متاسفانه با صدای زنگ که اعلام کننده شام بود نتونستم مخالفتم رو نشون بدم و مجبوری روی میز نشستیم. بعد مدتی رو به مامان گفتم:« راستی مت کجاست؟.» آدرین زیر لب گفت:« مت کیه؟ داداش داری؟.» مرینت:« داداش دارم ولی الان اون دنیا پیش حوری های بهشتیه! مت عضو جدید خانوادمونه.» ادرین با اخم گفت:« یه پسر دیگه توی خونتونه؟.» با تعجب گفتم:« به تو چه ربطی داره! مت گربه جدیدمونه.» یکدفعه صدای میو گربه بلند شد و مت همینطور که خمیده آروم آروم به طرف میز میومد دمش رو به پاهای مامان کشید و مشغول لیس.ید.ن خودش شد. ادرین با تعجب نگاه کرد که گفتم:« بابا چجوری قبول کرد که نگهش دارین؟.» تام:« شاید از حیوونا خوشم نیاد اما نمیتونستم خودمو جلوی این گربه کنترل کنم به خصوص که اسمش مته..البته..مامانت گفت که اگر قبول نکنم ازم طل.ا.ق میگیره.» مامان که رضایت از چهرش میبارید گفت:« خب حالااا!.» بعد غذا و قهوه سریع خدافظی کردیم و همینطور که مامانم اینا برای بدرقه اومدن دم در سوار ماشین شدیم. منتظر شدم که از محوطه خونه دور شیم بعد یکدفعه روم رو به سمت آدرین انداختم و گفتم:« دیوونه شدی؟!.» آروم ماشین رو کنار جاده پارک کرد و گفت:« اگر منظورت قضیه ازد.وا.جه که نگران نباش! با یه ع.قد ص.و.ری قضیه رو میبندیم.» با اخم گفتم:« چه صو.ر.ی باشه چه واقعی من نمیخوام با یکی مثل تو ازد.و.اج کنم من میخواستم از از.دو.اج با پسرعموم در برم حالا چه برسه با تو؟!.» ادرین:« مگه من چمه؟.» مرینت:« هرچیت باشه! دوست ندارم از.دو.اج کنم باهات میفهمی؟.» با عصبانیت گفت:« حالا نه که خودت خیلی خوبی! ادم برای اینکه باتو باشه به صبر نیاز داره میفهمی؟ عا.ش.ق جمالت نشدم که میگم بیا ازد.وا.ج کنیم بلکه دلیل دارم واسه خودم.» با تمسخر گفتم:« میشه دلیلتو برام توضیح بدی اقا.یی؟!.» اقا.یی رو با حالت مسخره ای گفتم که چشم غره ای بهم رفت و ماشین رو روشن کرد. دیگه حرفی نزدم که با دیدن اینکه از مسیر خونه خارج شد به خودم اومدم و گفتم:« کجا داری میری؟.» با کج خلقی گفت:« مگه نگفتی برات توضیح بدم؟ خب میخوام ببرمت یه جا توضیح بدم دیگه.» اخمی کردم و منتظر موندم. بعد مدتی کنار دریا ایستاد و همینطور که ماشینو خاموش میکرد گفت:« پیاده شو.»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!