پارت دوم رمان ماه من ، امیدوارم خوشتون بیاد ، ناظر توروخدا رد یا شخصی نکن خیلی زحمت کشیدم
بغضم رو قورت دادم و یه نفس عمیق کشیدم و دوباره همون لبخند همیشگی و زدم مرینت : خب بریم (با لبخند )/الیا : هوم/ مرینت : راستی ..../ با صدای زنگ گوشیم حرفم قطع شد ، گوشیم و برداشتم و ..... ---------------- از زبان الیا : میخواست یه چیز بگه که گوشیش شروع کرد به زنگ زدن ، مرینت : الو؟..../ نمیدونم کی پشت تلفن بود ولی چهره مرینت به کل عوض شد ، اصلا شبیه خودش نبود ، یه چهره کاملا جدی ، دروغ چرا مرینتی که همیشه بانمک و خوشگل بود الان خیلی جذاب و هات شده بود ، منتظر بودم حرف بزنه تا شاید فهمیدم کی پشت تلفنه ، ولی بدون کوچیک ترین حرفی تلفن و قطع کرد و در عرض چند ثانیه چهره اش به حالت اول برگشت ، الیا : کی ب.../ مرینت : الیا امروز نمیتونم بیام خونتون ، کار دارم تو برو بعدا میبینمت / بعد گوشواره هاشو دراورد و گذاشت کف دستم . مرینت : بیا برای احتیاط پیش تو باشه چون اگه اتفاقی بیافته نمیتونم برم کمک / الیا : ولی.../ قبل از اینکه حرفمو کامل کنم گذاشتو رفت ، نکنه عاشق یکی دیگه شده ، من که از کارای این بشر سر در نمیارم ، گوشواره رو تو گوشم گذاشتم و سمت خونه حرکت کردم از زبان مرینت : یه تاکسی گرفتم و سمت ادرسی که واسم اس ام اس شده بود رفتم ، وقتی رسیدیم پیاده شدم و تو کوچه رفتم یه مرد قد بلند با یه سوییشرت مشکی و یه کلاه لبه دار وایستاده بود ناشناس : مرینت دوپن چنگ ؟
مرینت : خودمم ، شما؟/ ناشناس : از دیدنتون خوشبختم مامور بی دابلیو ، از طرف سازمان براتون یه پیام اوردم / دلم برای لقبم تنگیده بود هییییع ، ولی اگه یه مامور از طرف سازمان اومده فقط یه معنی میده مرینت : عملیات شروع شده ،/ ناشناس : د...درسته/ از زبان ناشناس : همونطور که از بهترین مامور سازمان انتظار میرفت ، خیلی خفنه از زبان مرینت : از قیافه اش میشد ذهنشو خوند ، باید تازه کار باشه واگرنه یه مامور با سابقه انقد ضایع نیست مرینت : خب ؟ ناشناس : ها ؟ ....اهااا ، وسایل ، بفرمایید همش تو این کوله اس / چرا شبیه پستچی میمونه ، انگار داره بسته تحویل میده مرینت : هویی تو جدا ماموری؟ ناشناس : چطور استاد/ مرینت : هویی بهم نگو استاد / سریع کوله رو ازش گرفتم و گفتم : بهتره دیگه بری ممکنه یکی ببینتت / ناشناس : بله درسته ...راستی شما ....اع کجا رفت ......میخواستم ازش سوال بپرسممممم اههههه
... در اتاقم و باز کردم سریع رفتم داخل و پشت سرم در رو بستم ، سمت میز رفتم و کوله رو گذاشتم روش ، زیپ کیف رو بازکردم و توش و یه نیگا کردم ، خواستم خالیش کنم که از پایین یه صدایی شنیدم . سابین : مرینت..../ مرینت : بله ؟.../ سابین : الیا اومده کارت داره ، داره میاد بالا/ و صدای پایی که داشت از پله ها بالا می اومد ، سریع کوله رو انداختم یه گوشه ، در باز شد و الیا وارد اتاق شد ، الیا : اوفف نفسم گرفت ، معلومه کجا غیب شدی یهو ؟/ مرینت : چیزی شده ؟ / الیا : کت نوار کارت داشت / مرینت : وایسا بینم مگه کسی اکوماتیز شد ؟ / تیکی : خانم باهوش به کل یادت رفت چیزی به نام گشت وجود داره مگه نه ؟/ مرینت : هه هه ( صدا ی خنده ) نگفت چیکار داره ؟ / الیا : نچ /
مرینت : خیلی خب بعدا میرم پیشش / الیا داشت گوشواره ها رو در می اورد که گفتم : نهههه فعلا پیشت باشه ./ الیا : وا چرا ؟/ چون نمیتونم بزارم تیکی کوله رو ببینه ، ولی خوب اینو نمیتونم بگم مرینت : سوال نپرس ، بعدا...../ الیا : چی چی همش بعدا بعدا میشه عین ادم بگی قضیه چیه / تف مجبورم یه چیزی از خودم در بیارم مرینت : راستش حالم خوب نیس هروقت تبدیل میشم تا یه مدت سردرد دارم ، میخوام یه مدت استراحت کنم / تیکی : مری چرا چیزی بم نگفتی / مرینت : حالم خوبه نگران نباش فقط کافیه یکم استراحت کنم (با لبخند ) الیا : راستی درمورد ادرین ..../ مرینت : خواهش بحثش رو پیش نکش تا ببینم چه خاکی تو سرم کنم / الیا : من که درکت نمیکنم ، اولش که اونقدر کشته مردش بودی ، حالا هم که یه حسایی بهت داره میگی دیگه دوسش ندارم ، جدا چته ؟ /
مرینت : پوووف دوباره شروع نکن الیا / الیا : مرینت مسخره بازی درنیار شوخی که نیست پای احساسات یه ادم درمیونه / مرینت : هه احساسات ؟ / اخه چرا همش یکاری میکنن قاطی کنم الیا : اره احساسات ، اصلا احساس داری ؟ اصلا اگه عاشقش نبودی چرا دروغ گفتی ، نه تنها به من بلکه به همه دوستامون ، احساسات ما هم واست مهم نیست ؟ اره دیگه لابد اون که ادرین بود و عاشقش بودی واست مهم نیست چه برسه به ما ../ دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و باداد پریدم وسط حرفش مرینت : انقدر چرت نگو الیا ، من چی احساس من واسه کی مهمه ها ؟ من واس کی مهمم ؟ هیچکس ، از وقتی یادم تو زندگیم هیچی جز بدبختی نبود ، اونموقع که داشتم زیر بدبختی هام میمردم کجا بودی ، وقتی از هیچی خبر نداری اینجا واسه من حرف از ضربه به احساسات نزن ، من .../ دیگه داشتم همچیو میگفتم که به خودم اومدمو دهنمو بستم انقدر اعصبانی بودم که حتی متوجه ورود سابین و تام هم نشدم ، با یه نگاه پر از ترحم داشتن بهم نگاه میکردن ، چیزی که از همه بیشتر ازش بدم میومد ، همش بخاطر اینه که قرصام تموم شده ، دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم ، از اینکه با ترحم بهم نگاه کنن بدم میومد ، خیلی بدم میومد . الیا : م...مری...مرینت ... چت شده ؟ چی داری میگی / سابین : دخترم حالت خوبه ؟ /
مرینت : فقط برین بیرون ….همتون / از زبون الیا : همه رفتیم بیرون ، نگران بودم ، خیلی نگران (تو از اول داستان نگرانی خواهرم ، البته میدونم کرم خودمه ها) مرینت هیچوقت اینجوری نبود ، یه لحظه فکر کردم یه ادم دیگس ، چش شده ، چی داره میگه در مورد چی حرف میزنه ، از سابین و تام خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد ، نینو بود ، گوشی برداشتم . نینو : الو الیا با مرینتی ؟ / الیا : چطور مگه ؟/ نینو : هیچی ما پیش برج ایفلیم ، با زنگ زدم تو مرینت هم بیاین ،/ الیا : کیا هستن ؟/ نینو : منو ادرین و کاگامی اها راستی به مرینت بگو لایلا هم هست مطمعنن بخاطر اینکه با ادرین تنهاش نزاره با کله بیاد ، / یاد مرینت افتادم و دوباره نگرانش شدم و با حالت ناراحت گفتم الیا : فکر نکنم بیایم ، راستی تو ادرین با لایلا و کاگامی بیرون چیکار میکنین؟/ نینو : ادرین عکاسی داشت لایلا و کاگامی باهاش بودن اونم بخاطر اینکه تنها نباشه زنگ زد به من ، تازه برگشت گفت زنگ بزم الیا و مرینت هم بیان ، الیا فکر کنم ادرین ....
حرفشو قطع کردمو گفتم : ما نمیایم مرینت کار داره منم حالم خوب نیس ، کاری نداری قطع کنم/ نینو : هوی دختر نکنه دوباره دعواتون شد ؟/ الیا : خداحافظ بعدا بت زنگ میزنم ./ و تلفن و قطع کردم و سمت خونه حرکت کردم / از زبان نینو : عجیب بود ، نمیدونم چش بود ادرین : هوی نینو چیشد ؟/ نینو : هیچی فکر نکنم بیان / ادرین : چرا چیزی شده ؟/ نینو : چمدونم فکر کنم دوباره دعواشون شد/ ادرین : مرینت و الیا دعوا کنن؟ چیز بسیار عجیبیه / نینو : میدونم / لایلا : ادرینننن اینجایی داشتم دنبالت میگشتم ، چیشد مرینت و الیا نمیان ؟/ کاگامی : ( زیر لب ) مثلا الان ناراحت شدی ؟/ لایلا : چیزی گفتی ؟/
کاگامی : بیخیال ، چیزی شده ادرین ؟ مرینت چیزیش شده ؟/ ادرین : نمیدونم ، مثل اینکه با الیا دعواش شده نمیاد ، یه خورده نگرانشم ، امروزم زیاد حالش خوب نبود / کاگامی : ای بابا اینجوری که نمیتونی بهش اعتراف کنی / با حرفی که کاگامی زد سه تا شاخ بالا سرم سبز شد و ادرین رنگ گوجه قرمز شود ( معرفی میکنم ادرین گوجه ای) نینو : چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....../ ادرین : کاگامییییییی قرار بود راز باشههههه/ نینو : داداش با همه اره با ماهم ارههههه؟/ ادرین : به جان خودم روم نمیشد به تو الیا بگم ، کاگامی هم خودش فهمید منم مجبور شدم همچی رو بش بگم / نینو : چند وقته ؟ / ادرین : راستش خودمم نمیدونم / نینو : ایول تبریک داداش/ ادرین : چی چیو تبریک هنوز بش نگفتم / نینو : نترس از الان مطمعن باش ردت نمیکنه / کاگامی : منم همینو بهش میگم قبول نمیکنه /
از زبان لایلا : بد شد خیلی بد شد ، ادرین نباید .... نبایددد...دختره احمق ، باید زودتر کاری میکردم عاشقم بشه اینجوری همچی خراب میشد ، احمق احمق احمق ، فکر میکردم اگه تو حالت ابر قهرمانی بهش نزدیک بشم میتونم مخشو بزنم ، ولی اونموقع هم عاشق لیدی باگ بود ، اخه مرینت چی داره که در هر حالتی جذبش میشیییی ( سوپرایییزززز ، برگاتون بریخت مگه نهههه ، تازه کجاشو دیدین یوهاهاهاهااااا) از زبان مرینت : نیم ساعت گذشته بود ، از رو تخت بلند شدم ، سر دردم بهتر شده بود ، یاد کوله افتاده سریع پیداش کردم و درش رو باز کردم ، یه کلت و شوکر با یه خنجر کوچولو ، یه تلفن با یه فلش ، کلت و شوکر و خنجر و یه جایی بین وسایلم قایم کردم ، گوشیو روشن کردم ، به محض روشن شدن گوشی یه پیام با یه ایمیل برام ارسال شد ، کامپیوترم رو روشن کردم و طبق چیزی که تو پیام نوشته بود به اون ادرس ایمیل یه پیام ارسال کردم ، از قیافه پیام معلوم بود رمزیه ، به محض ارسال شدن ایمیل درخواست ویدیوکال بالا اومد ، درخواست رو قبول کردم ، بلاخره بعد دوسال یه چهره اشنا میدیدم یه لبخند از ته دل زدم مرینت : فکر کنم یه ذره دیر کردین اینطور فکر نمیکنین جناب گریسون ؟/ (گریسون فامیلی هست توجه داشته باشید) گریسون : خوشحالم زبونت مثل قبل درازه ، اصلا عوض نمیشی مگه نه؟ / مرینت : اختیار دارین استاد /
خبب امیدوارم خوشتون اومده باشه لایک و کامنت فراموش نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شرمنده این پارت اصلا عکس نداشت آخه عجله ای گذاشتم واسه همین نتونستم عکس یا چیز دیگه بزارم ، الان خواستم بزارم دیدم منتشر شد 😐 یعنی دوبار گذاشتم عکس داشت هم ویرایشش کردم ولی رد شد 😐 ولی این بار زیر یک ساعت منتشر شد😐😐 نمیدونم بخدا😐💔
پرنسس چرا پارت بعدی رو نمیدی؟؟
عالی بودددددددد
آجی میشی؟
راستی لایلا نقش منفیه؟
مرسی ❤
هیلدا هستم ۱۵ سالمه😁
بستگی داره😂 یهو شاید دیدی مرینت هم نقش منفی شد 😔کی میدونه😁😁
منم حسناام ۱۳
اووو آخه من هر داستانی میخونم لایلا نقش منفیه، ولی با اینکه مرینت نقش منفی باشه مشکلی ندارم
عه هیلدا جان رفیق قدیمی، چه عجب! ♥
عههه سلامممم 😍😍❤ واییی اکانتم پرید همه رو گم کردمم🥲💔 خوفیی؟ چه خبر از رمانت پارت جدید نمیزاری ، البته که من نصفه خوندم باید برم بقیشو بخونم😆😁❤
مرسی، تو خوبی؟ ❤
چند تا پارت آماده دارم ولی متاسفانه منتشر نمیشه نمیدونم چیکار کنم. موفق باشی😂💖
ای بابا😐💔
مرسی😁❤
راستی داداش نمیخوای اگر میخوای
آرتین هستم ۱۶ ساله
هیلدا هستم ۱۵ سالمه😁
خوشبختم خواهر قشنگم
من به شدت به پارت بعدی احتیاج دارم شدم یکی از طرفدار های دو آتیشت
تشکر تشکر ❤❤😁
اجی عالی بود❤
الان واقعا برگام ریخت😂💔
یعنی لایلا هویت مری رو میدونه😐؟؟؟
نمیتونم اسپویل کنم ولی خیلی بیشتر از اونم میدونه 😁❤
اوووو
اجی پارت بعد رو کی میزاری؟
هروقت منتشر بشه😐😤💔