بازگشت دوباره او... فصل اول/پارت هشتم *بچه ها توجه کنید، خب چون حس کردم رمان خیلی ضعیف و مسخرهاس تصمیم گرفتم این آخرین پارت باشه*
بالارو خوندین؟ اگه نه اینو بخونین: چون بنظرم داستان مسخره و ضعیف شده شاید این پارت، پارت آخر باشه. بخاطر همراهیتون ممنون
سوروس: دلم طاقت نداشت، حالم بدتر از همیشه بود، پس به سمت گورستون رفتم، جایی که آخرین روزنه نور زندگیم زیرش دفن شده بود. کنار مقربه گل کوچولوم نشستم و به اون سنگ سرد که بینمون فاصله انداخته بود چشم دوختم. چشمام ناخواسته ابری شد و بارید: لیلی... هیچ وقت فکر نمیکردم بخاطر یه اشتباه کوچیک تنهام بزاری. اشتباهی که مقصرش من نبودم. اون پاتر بود که باعث تمام اینا شد. ایکاش میدونستم منو بخشیدی یا نه، هنوز بعد از گذشت این همه سال هنوز خودمو مقصر از دست دادنت میدونم، مقصر اینکه الان اینجا زیر این همه خاک سرد خوابیدی، عزیز دلم، اونجا سردت نیست؟ ای کاش من جای تو اونجا بودم. همینطور اسک میریختم و با محبوبم حرف میزدم محبوبی که مطمئنا ازش پاسخی نمیشنیدم.
سوروس: نمیدونم چند ساعت اونجا بودم که احساس کردم چند نفر دارن میان، نبازد منو تو این شرایط میدیدن. برای همین آپارات کردم، کجا ظاهر شدم؟ دره گودریک دقیقا جلوی همون خونه، همون خونه مخروبه ای که نُه سال پیش به دست منفور ترین جادوگر قرن از بین رفت و تمام اعضای خانواده به جز پسر کوچیکش از دست رفتن. وارد خونه شدم، همه جارو خاک گرفته بود، از پله ها بالا رفتم، صحنه دوباره جلوی چشمم اومد جسم بی جون پاتر که روی پله ها افتاده بود و صدای گریه بچه و رعد و برق. به سمت اتاق کودک قدم برداشتم، از اینکه دوباره اون صحنه رو ببینم وحشت داشتم، ولی کسی اونجا نبود اما در ترس من تاثیری نداشت. وارد اتاق شدم، تمامی لحظات مثل فیلمی کوتاه از جلوی چشمم گذشت...
لیلی: به محض اینکه در خونه با ضرب بسته شد از اتاقم اومدم بیرون. لعنت بهت سوروس! منو تو این خونه اشباح تنها گذاشت اونم با اون همه توهمی که میزدم. بیخیال شدم و به طبقه پایین رفتم تا سرگرمیی پیدا کنم، ولی آدم تو صحرا سرگرمی پیدا میکرد تو خونه این اسنیپِ نه! یکم که گشتم حوصلم سر رفت و متوجه در باز اتاق اسنیپ شدم...
وارد اتاق شدم و از جذاب بودن اتاقش به وجد اومدم. نمیخورد اسنیپ همچین اتاق خفتی داشته باشه! اتاق یه تم مشکی قشنگی داشت که با کمی نقرهای و سبز یشمی آراسته شده بود. اتاق اسنیپ پرده های سبز یشمی داشت که رگه های نقرهای زینتش بود، کمد بزرگ و مشکی که کنده کاری مار به ترسناک بودن و جالب بودنش افزوده بود، قفسه بندی های چوبی کتاب تو یه گوشه اتاق و یه میز و صندلی کلاسیک/سلطنتی مشکی وجو. داشت، به سمت میز که روش یدونه دفتر بزرگ بود رفتم...
اینم از این پارت. امیدوارم خوشتون بوده باشه، همونطور که گفتم شاید دیگه ادامه ندمش ولی قرار بود پارت نه یه اتفاقایی بیفته و پارت ده برن کوچه دیاگون و از پارت یازده وارد هاگوارتز بشن....