بالاخره طلسم شکست و برگشتم.😉 پارت جدیده. ناظر/شخصی و رد نکن
یونا:میدونی مامان بابام عاش. ق هم بودن. وقتی سه سالم بود یه باند مافیایی جفت شون رو کشت. بعدش تا یه سال پیش خالم زندگی کردم که بعد منو فرستاد یه مدرسه شبانه روزی تو آمریکا . اونجا با لارا آشنا شدم. جونگ کوک :من خیلی متاسفانه نمیخواستم ناراحت بشی. یونا:نه اوکیم. ا نامجونه.الو سلام هیونگ
نامجون:سلام خوبی. یونا:آره خوبم جانم. نامجون:امشب بیاید خونم میخوام یه خبری بهت بدم. امشب بیاید خونم. به کوک بگو بیاد. یونا:مگه کوک پیش منه؟ نامجون:منو خر فرض نکن. یونا:دور از جون خر... یعنی دور از جونت. حالا از کجا فهمیدی؟ نامجون:صب دیدم شماره گرفتی و قرار گذاشتی.
یونا:هففففف اومدیم. نامجون:خدافظ.یونا:پاشو بریم مچمونو گرفتن. رفتیم خونه نامجون . جلو در دیدم تهیونگ و لارا داشتن همو👄. اصلا حواسشون نبود. یهو رفتم گفتم وای پادشاه این عشق و علاقه رو باید درر تاریخ بنویسند. تاریخ نویس بیا ثبت کن. (اذیت نکن بچمو😞) جونگ کوک:گوشی مو در اوردم عکس گرفتم. بانوی من ثبت شد.
تهیونگ:منو لارا داشتیم همو👄 که جونگ کوک و یونا اومدن شروع کردن مسخره بازی در آوردن و از ما عکس گرفتن. ببین بیاید منطقی باشیم. اون عکس رو پاک کن. لارا:راس میگ. یونا:ملکه پاشید بریم بالا. وقتی خواستیم بریم تو که گفتم ملکه اول شما برید. پادشاه دست ملکتون رو نمیگیرید؟
خدافظ
نظرات بازدیدکنندگان (1)