
ات: کرمای درونم نمیزاشت راحت باشم پس رفتم پیش پسره (تهیونگ) تا ببینم چه شکلیه وقتی رفتم مادرش و اون پسر بی ادب (جیمین) توی اتاق بودن و بقیه هم بیرون. اما نامجون نبود. ات: سلام مادر تهیونگ =m m: سلام واقعا ازت ممنونم که پسرمو بهم برگردوندی فکر نمیکردم هیچوقت دوباره ببینمش ات: من تمام تلاشمو میکنم تا ایشون هرچی زودتر بهبودیشون رو بدست بیارن *(جیمین): بایدم این کارو بکنی وگرنه نباید رو زنده بودنت حساب کنی. خواستم جوابشو بدم که خانم هه جین=m مادر تهیونگ گفت: هی جیمین تمومش کت خودتون این بلارو سرش اوردید. جیمین با ناراحتی به اون نگاه کرد و با ناراحتی رفت m: متاسفم خیلی ناراحت هستن. ات: نه مشکلی نیست فقط باید دور مریض خلوت باشه اگه میخواید میتونید برید خونتون من مراقب هستم با بودنتون اتفاقی نمیوفته باید برید خونه استراحت کنید تا وقتی مرخص شد بتونید بهش کمک کنید m: بله ممنونم خداحافظ ات: خدانگهدار
از پشت شیشه متوجه شدم که خانم هه جین به همشون گفت برن و رفتن بجز اون پسره جیمین. خیلی ترسیدم با خودم گفتم کاش نمیزاشتم برن و این بمونه. رفتم از اتاق بیرون دیدم رییس بیمارستان اقای کانری اومد و گفت: ات میدونم خسته ای اما تا وقتی تهیونگ توی اینجاس باید بالا سرش بمونی ات: بله مشکلی نیست رفتم وسایلمو از دفترم بردارم که یهو دیدم جیمین اومد تو اتاقمو گفت: سریع بیا حالش بد شده. نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم به اتاق تهیونگ. دیدم داره داره خون بالا میاره بعد از یه ساعت دوباره به حالت طبیعی برگشت. دیگه جرعت نکردم برم توی اتاقم و گفتم سان هی وسایلمو بیاره
نگاهی به ساعت کردم دیدم 4 صبحه. خیلی خسته بودم . وقتی خواب بودم اتفاقی نیوفتاده بود. داشتم سرمشو چک میکردم که دیدم انگشتاش داره تکون میخوره. نشونه خوبی بود. رفتم داروی ضد بیهوشی رو براش بیارم. وقتی برگشتم دیدم جیمین رفته پیشش و داره باهاش صحبت میکنه و میگه اکه نن رفته بودم این اتفاق برات نمیوفتاد متاسفم رفتم تو. ات: بیهوشه چیزی نمیشنوه فعلا *:به تو ربطی نداره. چی میخوای بهش بزنی؟ ات: به شما ربطی نداره برید بیرون *: باتوعم چی میخوای بهش بزنی؟ ات: به تو چه اصلا؟ بگم بیات بندازنت بیرون بچه پرو *: مثل اینکه نمیدونی با کی داری صحبت میکنی! ات: نع شما؟ رییس جمهوری؟ *: نع اما رییس جمهور اندازه من خرش برو نداره ات: اینجا بیمارستانه نه طویله
*: حیف تهیونگ زیر دستته وگرنه میدونستم بهت چی بگم زیرلب گفتم:پرو 2 ساعت بعد t=تهیونگ t: خانم خانم؟ ات: یهو از خواب پریدم دیدم تهیونگ داره صدام میکنه. ات: بله اقای کیم. عام شما بهوش اومدید چقدر خوب چیزی میخواستید؟ t: عام متاسفم بیدارتون کردم ولی خیلی گشنمه ات: مشکلی نیست کار خوبی کردید اقای کیم t: میتونم اسمتون رو بپرسم؟ ات: من جئون ات هستم t: اها خانم جئون ات: چه غذایی میل دارید براتون بیارم؟ t: عام راستش من دلم خیلی کیمیچی و نودل میخواد.. ات: بله حتما رفتم بیرون از اتاق دیدم جیمین توی سالن اصلی نشسته داشتم میرفتم نگاهم کرد اما توجهی بهش نکردم
رفتم براش کیمیچی و نودل گرفتم و همینطور برای خودم یه نودل هم برای جیمین گرفتم. داشتم میرفتم سینی دستمو دید و گفت: خب خوبه.. خوب به خودت میرسی. اگه کم و کسری داشتی بگو تا برات بگیرم ات: فقط برای من نیست برای تهیونگ هم هست *: چی؟ مگه بهوش اومده؟ ات: بله اگه عیبی نداره... رفتم اونم سریع دنبالم اومد وقتی تهیونگ رو دید با خوشحالی رفت پیشش *: حالت خوبه؟ متاسفم همه چیز تقصیر من بود t: هی ناراحت نباش حالم خوبه چه ربطی به تو داشت مگه تو گلوله زدی ها؟ رفتم تو برق خوشحالی چشمای تهیونگ رو میشه از خوشحالی غذا دید
امیدوارم خوشتون بیاد🤗💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)