داستان جدیدی که میخوام بذارم اسمش دیوانه هست یکمشو میزارم اگه خوشتون اومد بگین که بعد امتحان هام میذارمش از هری پاتر هست اما ورژن انیمه ایش رو تصور کنید بهتره بهتر که چه عرض کنم حتما ورژن انیمه ای تصور کنید
...*:مثل همیشه که دیر میومدم خونه تو قاب پنجره خوابش برده بود.نور ماه میخورد تو صورت ظریفش و بیشتر شبیه پری ها میشد.رفتم و پیشونیشو قلقلک دادم...:خانم کوچولو اگه اینجا بخوابی مریض میشی ها!...*:با اینکه تاریک بود چهرمو دید و ترسیدL:تو اینجا چیکارمیکنی؟...:نترس منمL*:از رو صداش فهمیدم کیه.L:خب این چه کاریه؟...:تنها راهی بود که میتونستم بیام.بهش گفتم چند ساعتی جای روحامونو عوض کنهL:یعنی دیگه...؟...:ازت معذرت میخوام...تنها چیزی که میتونم بگم همینهL*:خودمو تو بغلش جا کردم و گفتمL:پس قول بده تا تهش زنده میمونی!...*بغلش کردم و گذاشتمش تو تخت...:به شرط اینکه توهم قول بدی مراقب خودت باشیL:دیوونه ای!...(با خنده):خب اگه دیوونه نبودم عاشقت نمیشدم.جفتمون دیوونه ایمL*:فقط داشتم به خودم و خودش امید میدادم.وگرنه هر دومون میدونستیم این دوری خیلی طول میکشه...:حالا هم مث یه دختر خوب بگیر بخواب@و پنجره رو باز کردL:یه بار نمیشه مث آدم بری؟...:نه!آخه حرص دادن تو بیشتر از هر چیزی کیف میدهL*:تا اومدم جوابشو بدم رفته بود@ تنها چیزی که شنیده میشد صدای باد و هقهق بود...
همینقدر بود
نظر یادتون نره بای
نظرات بازدیدکنندگان (0)