
ناظر گلم زحمت کشیدم منتشر کن لطفا:)
چیزی که دیدم یه پسر بود که انگار بیهوش شده.خدایا اصلا نمیتونم باور کنم چطور ممکنه اصلا اینجا چیکار میکنه؟ توی افکارم بودم ناگهان هانا لب زد:«هاروهی چان!!!اون دیگه چیه؟خدایا من میترسم بیا بریم ولش کن» جوابش را دادم:«منظورت چیه؟چرا باید ولش کنم درحالی که به کمک احتیاج داره؟به خودت بیا دختر اینقدر ترسو نباش!!!»جمله آخر را بسیار بلند فریاد زدم که انگار هانا به خودش آمده بود. به سمت پسر دویدم و چک کردم که زنده است یا مر#ده. دستم را کنار گردنش بردم و نبضش را چک کردم، خیلی ضعیف بود. به چهرهاش نگاهی انداختم. موهایش صورتی بود و دوتا زخم لوزی شکل کنار ل#ب#ا#ن#ش بود. نمیدانم چرا وقتی به چهرهاش نگاهی انداختم ناگهان اشک ریختم. نمیدانم من را چه شده بود که با دیدن یک پسر غ#ریبه زدم زیر گریه. محکم بغ#لش کردم و زیر لب زمزمه کردم:«خواهش میکنم زنده بمون» به سمت هانا برگشتم و گفتم:«باید تا ماشین بغ#لش کنیم. بیا کمک کن» هانا انگار هنوز این اتفاق را هضم نکرده بود و هول هولکی به سمتم آمد. هردو دست های پسر را گرفتیم و تا ماشین سریع راه رفتیم. هر لحظه احساس میکردم که کم مانده است تا قلبم از جایش کنده شود.
کم کم ماشین را از دور دیدم. به ماشین که رسیدیم در را باز کردیم و تمام این اتفاق را برای آنا و میا توضیح دادیم. میا کمی ترسیده بود ولی کمک کرد تا پسر روی صندلی عقب دراز بکشد؛ ولی آنای بیچاره از ترس کم مانده بود س#کته کند ولی او هم کمک کرد. ناگهان متوجه مایعی روی دستانم شدم. به دستانم نگاه کردم که ناگهان جیغ کشیدم:«خ#و#نننننن!!!» آنا و میا و هانا متوجه خ#و#ن شدند و ترسیدند. ناگهان هانا گفت:«هارو تو پیش این پسر، صندلی عقب بشین میا تو هم پشت بشین. آنا تو بیا جلو منم رانندگی میکنم.» هممون به توافق رسیدیم و روی صندلی ها نشستیم و هانا شروع به رانندگی کرد. سر پسر مو صورتی روی پاهایم بود ولی میا سمت راست بود و اصلا به پسر دست نمیزد گویا از ترس حتی پسر را نگاه هم نمیکرد. از جنگل خارج شدیم و هانا به سمت بیمارستان حرکت کرد. ناگهان چشمم به صورت معصوم پسر افتاد. عجیب است ولی چهرهاش من را یاد فرشتهها میاندازد. با دست راستم، صورت قشنگ و نازش را نوازش کردم. از نظرم زخمهای کنار لبش اصلا ترسناک نیست، برعکس خیلی هم زیباست. زیرلب گفتم:«هارو به خودت بیا چرا اینقدر چرت پرت میگی خجالب بکش زن چیزه نه نه خجالت بکش دختر» از این حرف خودم خندهام گرفت. در آن موقعیت احساس کردم د#ی#و#ا#ن#ه شدهام.
نبض پسر را چک کردم، خیلی ضعیف بود. آنقدر عصبی شدم که داد زدم:«این بیمارستان ل#ع#ن#ت#ی اینقدر دوره هانا؟ عجله کن بیچاره داره م#ی#م#ی#ر#ه!!!» هانا که گویی از داد من ترسیده بود، هول هولکی جواب داد:«عه ها..رو چچان االان ممیرسیم» از لحنش میشد فهمید ترسیده است. بعداز دقایقی به بیمارستان رسیدیم. آنا گفت:«ببیاین ااین پپسر ررو ببلند کننیم.» میا جواب داد:«آآرره بببیییایین اینننو بببلند ککنیم.» هر چهارتایمان پیاده شدیم و پسر را من، هانا و میا بلند کردیم ولی آنا رفت داخل بیمارستان و داد زد:«دکتر دکتر!!! کمکمون کنید» بلاخره پسر را وارد بیمارستان کردیم. پسری با موهای سفید و چشمان آبی به سمتما آمد و داد زد:«سریع بیمار رو ببرید اتاق عمل عجله کنید» پسر مو صورتی را به اتاق عمل بردند. به سمت پسر مو سفید رفتم و پرسیدم(با بغض):«آقای دکتر اون پسر حالش خوب میشه؟» دکتر تا من را دید کمی سرخ شد ولی سریع گفت:«البته البته! حالش خوب میشه اما شما نسبتی با ایشون دارید؟» تا حرف از نسبت من با پسر مو صورتی زد، چهرهاش کمی ناراحت به نظر رسید. به دکتر گفتم:«نه آقای دکتر من و دوستانم اون رو توی جنگل پیدا کردیم» دکتر کمی خوشحال به نظر رسید و گفت:«اوه که اینطور. باید برم اتاق عمل ممکنه تا سه ساعت طول بکشه» ناگهان با تعجب گفتم:«سه ساعت؟ اونطوری ساعت میشود ۳:۰۰صبح» دکتر:«بله» و رفت.
رفتم و روی صندلی کنار دوستانم نشستم و گفتم:«آقای دکتر گفت عمل ممکنه تا سه ساعت طول بکشه تا اون موقع ساعت سه صبحه. شماها با ماشین من برگردید خونه من اینجا میمونم» ناگهان میا با لحن تند گفت:«هارو چان! برای یه اح#مق خودتو خسته نکن و برگرد خونه» با آرامش گفتم:«میا چان نمیتونم تو که میدونی آدم خیلی دل رحمی هستم. لطفا برگردید» بلاخره اون سه تا رو راضی کردم که هانا لب زد:«هاروهی چان من ساعت ۱۲:۰۰ برمیگردم دنبالت مواظب خودت باش» سرم را به معنی باشه تکان دادم و رفتند. روی صندلی نشستم. تقریبا ۲ ساعت گذشت که دکتر موسفید آمد پیشم و گفت:«خانم! بیمارتون رو نجات دادیم و به اتاق ۱۴ فرستادیمش اگه بخواید برید پیشش، برید» با ذوق بلند شدم و خم شدم و گفتم:«متشکرم» و رفتم به اتاق ۱۴. در اتاق را باز کردم، وقتی در را باز کردم کنار در سرو#یس به#داشتی بود و جلو تر سمت غرب اتاق تلوزیون بود و جلوی تلوزیون تخت بیمار. به سمت پسر مو صورتی رفتم. خیلی معصوم خوابیده بود. روی صندلی که کنار تخت بود نشستم. ناگهان چشمانم بسته شد و به خواب رفتم.
ساعت ۶:۰۰ صبح _____________________________ از زبان سانزو:کنار شکمم خیلی درد میکنه ...خیلی درد میکنه. صبر کن ببینم! ناگهان چشمانم را باز کردم و اطراف را دیدم. باورم نمیشد بیمارستان بودم؟ چطوری من که وسط جنگل گم شده بودم. خواستم پتو را کنار بزنم که احساس کردم دستم داخل دست شخصی بود. به دستم نگاه کردم. باور نمیشد یه دختر کنار تخت خوابیده بود و دستم رو گرفته بود. میخواستم از جایم بلند شوم ولی شکمم خیلی درد میکرد؛ بنابراین سرم را روی بالشت گذاشتم و به خواب رفتم. (ساعت ۸:۰۰) ______________________________ از زبان هاروهی:کم کم بیدار شدم ولی بدنم خیلی درد میکرد. به پسر مو صورتی نگاهی انداختم...وای! دستش را در خواب گرفته بود؟! سریع دستم را کشیدم. به صورتش نگاهی انداختم، خوابیده بود. از جایم بلند شدم و رفتم و دست و صورتم را شستم. از اتاق رفتم بیرون و با خود فکر میکردم.
با خود فکر کردم اگر بیدار شود ممکن است گرسنه بشود پس رفتم سوپر مارکت و خرید کردم. دوتا آبمیوه یکی پرتغال و اون یکی هلو و چندتا کیک خریدم. کارتم را به فروشنده دادم و به بیمارستان رفتم. به سمت اتاق ۱۴ رفتم و در را باز کردم. پیش پسر مو صورتی رفتم و با خود گفتم:«بهتره توی یه کاغذ بنویسم تا یه موقع از خواب بیدار شد گیج نشه.» سپس خریدهارا روی میز کنار تخت گذاشتم و کاغذی از کیفم بیرو آوردم و چنین نوشتم:«سلام! احتمالا با خودت میگی من کیم. من شیمیزو هاروهی هستم. دیشب توی جنگل پیدات کردم و آوردمت بیمارستان. میرم بیرون نگران نباش توی حیاط بیمارستان رو صندلی میشنم کمی هوا میخورم و دوباره برمیگردم پیشت.» نامه را کنار خریدها گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون و به سمت حیاط رفتم.
بلاخره رفتم حیاط بیمارستان و رفتم قهوهای گرم خریدم. روی صندلی سفید رنگ نشستم و قهوه را مینوشیدم و به مردم نگاه میکردم. زنی میان سال با موهای نارنجی مصری، مردی سیاه پوست اما با چشمان آبی و پیرزنی با لباس گل گلی. آهی سرد کشیدم و با خود گفتم:«آههههه الان من باید توی اتاقم باشم اوفففف...ولی خوب جون یکی رو نجات دادم و از این اتفاق ناراحت نیستم..بلکه خوشحالم.» ناگهان صدایی از پشت شنیدم که گفت:«سلام خانم!» برگشتم و پشتم را دیدم. آقای دکتر مو سفید با یک قهوه در دستش کنارم نشست و شروع به صحبت کردن کرد:«خب خانم...من آتسوشی ساکاماکی هستم از دیدنتون خوشبختم» و دستش را سمتم دراز کرد. سپس با لبخند گفتم:«شیمیزو هاروهی هستم البته بیشتر هارو صدام میکنن خوشبختم.» و با آتسوشی سان دست دادم.
ناگهان آتسوشی سان لب زد:«هاروهی سان بیمارتون در چه حاله؟» مقداری از قهوهام را نوشیدنم و گفتم:«آتسوشی سان لطفا همون هاروهی صدام کنید. راستش حالش خوبه البته به لطف شما.» آتسوشی سان جواب داد:«همم خوبه. راستی از این به بعد من رو آتسوشی صدا کنید پسوند لازم نیست هاروهی.» لبخندی از جمله آتسوشی زدم، واقعا پسر مهربونی بود. با آسمان خیره شدم. آسمان آبی و صاف بود سپس به چمن های روبرو، آنها کاملا سبز هستند. به آتسوشی گفتم:«میگم آتسوشی نظرت راجب طبیعت چیه؟» آتسوشی من را نگاه کرد و سپس به چمن ها و جواب داد:«میخوام کوتاه بگم...طبیعت را دوست دارم» از جواب کوتاهش جا خوردم ولی بعد لب زدم:«منم همینطور.» سکوت سنگینی بین ما دوتا بود که ناگهان آتسوشی سکوت را شکست.
آتسوشی سکوت را شکست و گفت:«هاروهی Boyف#ر#ن#د داری؟» از این جمله اش بسیار جا خوردم. جواب دادم:«نه تو چی؟» که گفت:«منم ندارم» و بعد خندید. با خندهی او منم خندیدم. کم کم قهوهام را تمام کردم و به آتسوشی گفتم:«خب من دیگه باید برم پیش بیمارم. بعدا میبینمتون.» آتسوشی گفت:«همچنین... خداحافظ» و لیوان قهوه را دور انداختم و به سمت اتاق ۱۴ رفتم. از هر سالنی که رد میشدم، پرستاری از کنارم رد میشد. بلاخره به اتاق رسیدم راستش انتظار نداشتم که پسر مو صورتی بیدار شده باشد. سپس آهی سرد کشیدم و خودم را مرتب کردم و وارد اتاق شدم. در را از پشت سرم بستم. یه صدای خیلی ضعیف میآمد. به سمت تخت پسر مو صورتی داشتم حرکت میکردم که ناگهان...
پایان پارت سه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های،، تستت لایک شد؛
بک میدم خلاصه؛
میتونی برای جبران به اخرین تستم سر بزنی؟!. اینروزا کاربرا به تستای بامحتوا توجه ندارن متاسفانه.. ممنون میشم که با حمایتت هارتمو اکلیلی کنی))>>
پین کنی بهت شیرکاکائوهامو میدم خوشکله؛
وقتی رفت داخل اتاق منتظر بودم ببینم چی میشه که یهو دیدم تموم شد . جای خوبی تمومش کردی . باعث میشه خواننده بیشتر جذب بشه .
ممنونم🫰✨
قلمت فوق العادهست . میتونیم با هم دوست بشیم؟
ممنونم از نظرت🫶💕
البته که میتونیم با همدیگه دوست بشیم عزیزم🫶💕
من توی پیچتو دیدم بیوگرافیای از خودت نذاشتی متاسفانه . میشه یکم اطلاعات از خودت بدی؟ من بیوگرافیم تو پیجم هست اگه خواستی مطالعه کن.
ای جان... خب من هیتوهام دوستای صمیمیم منو هیتو صدا میکنن و بیشتر به سانزو و ساتورو معروفم... تایپم رو که میتونی از اکم ببینی، 12 سالمه و خب مونث🐸✨
از دیدنت خوشبختم آیکو-سان 🐸✨
خب ، من الان چی صدات کنم ؟ هیتوها ، سانزو یا ساتورو؟
منم خوشبختم🤝🏻
هرچی که دوست داری صدام کن تو الان دوستمی🫰✨
همچنین آیکو-سان 🤝✨
خب ، انتخاب سخته ...
اسمت هیتوها ست ، وضعیت تستچیت ساتورو .
هیتورو چطوره؟
هیتورو؟ سخت ترش کردی که... میتونی همون هیتو صدام کنی آسون تره🤝✨
باشه هیتو سان . برای من فرقی نداره . خوشحالم با کسی دوست شدم که از ادبیات بالایی بهره منده .
واوووو چی میبینم؟ یه خواننده محترم که به ادبیات علاقه داره... چقدر خوب! 🤭✨
بله . من توی داستانت دقت کردم . تمام علائم نگارشی رو رعایت کرده بودی . این روزا مردم تو داستانشون اصلا اهمیت به این چیز ها نمیدن!
اره خب این یه اشتباه بزرگ توی داستان های بقیس... داستان بدون علائم نگارشی و توصیف اصلا داستان نیست و نویسندگان باید بهش اهمیت بدن
درسته . خوشحالم که مثل من متوجه این موضوع میشی .
به هر حال هر نویسنده ای باید انتقاد پذیر باشه... اینطور نیست؟ :>
بله کاملا درسته . اینکه بتونه ضعف های خودش رو بپذیره و اون ها رو به قدرتی برای نویسندگیش تبدیل کنه بهتر هم میشه .
بله... سپاس از درک و فهم شما🤝✨
اشکال نداره توی پیوی بهت پیام بدم ؟
همه میتونن بیان پیویم من خوشحال میشم🤝✨
متوجه شدم .
سلاممم
هنوز پارت چهار رو منتشر نکردند؟؟
متاسفانه رد شد🗿💔
سلام دوست من!
پارت جدید داستان بلاخره نوشته شد.
میتونی بری و بخوانی و لذت ببری^^
چرا سر جای حساس کات میکنی لعنتییییی هیق هق
چون بیشعورم😂🙏🏻😂
عالی بودددد
پارت ۴؟
۶ روزه که توی بررسیه هنوز منتشر نشده
هق هیق
کدوم آدم سالمی ناظره و نمیره پارت ۴ رو منتشر کنه؟؟؟
نمیدونم ۲ یا ۳ روزه که تو بررسیه به خدا خسته شدم
عرررر این خیلی بدهه
سلام دوست من!
پارت جدید داستان منتشر شد.
میتوانی بری بخوانی و لذت ببری^^
کووووو پارتتت ۴۴۴۴
نوشتم فقط باید منتشر بشه
ولی انگشتام درد گرفت موقع نوشتنش😂
الانم خوابم میاد میخوام بخوابم😂
سلام دوست من!
پارت جدید داستان بلاخره منتشر شد.
میتوانی بری بخوانی و لذت ببری^^
پارت ۴ رو واقعا لازم دارممممم
فردا اگه تونستم پارت ۴ رو مینوسم
سلام دوست من!
پارت جدید بلاخره منتشر شد.
میتوانی بری بخوانی و لذت ببری^^
سل الا محمددد بلخرههه
چرا الان باید تموم شه؟🗿
اگه تونستم فردا پارت ۴ رو مینویسم
هورااا
سلام دوست من!
پارت جدید بلاخره منتشر شد.
میتوانی بخوانی و لذت ببری^^
ممنون^^
خواهش میکنم کیوتم(ノ◕ヮ◕)ノ*.✧
تست قشنگی بود
ممنون:)
❤️