اگر تونستی تا آخرش بری بدون اینکه ج_یغ بزنی یعنی خیلی شجاعی..! هیچ داستانی به این ترس ناکی نیست.
شب بود. ساعت 2 نصف شب، زمان ارواح. با ماشین به سرعت جاده ی خاکی و تاریکی رو با ماشینم میرفتم. احساس بدی داشتم.
احساس می کردم تنها نیستم... سرعتم را زیاد تر کردم که زودتر برسم که یک دفعه صدای وحشتناکی اومد و ماشین از کنترل خارج شد و محکم به سنگ های کنار جاده خورد..! و دیگر هیچی نفهمیدم...
بیدار شدم. دنبال گوشی ام گشتم. پیدایش نکردم. پیاده شدم. ماشین فقط یکم خراب شده بود. می توانستم درستش کنم. جاده دو طرفه و فقط دو لاین داشت و من در لاین مخالف تصادف کرده بودم. تابلوی هشدار را برداشتم و رفتم آن را جلوی ماشین بگذارم...
هشدار را گذاشتم ولی هنوز سرم را که برنگردانده بودم، ماشینی با سرعت خیلی زیاد از جاده آمد. چراغ داخل این ماشین روشن بود ولی کسی داخلش نبود! هیچ کس داخل ماشین نبود و فرمان ماشین که از بیرون دیده میشد خود به خود حرکت میکرد!
وا رفتم. رنگ از روی رخم پرید. به امید اینکه کسی داخل ماشین باشد دست تکان دادم و گفتم بایستد، ولی او سرعتش را بیشتر هم کرد...
عجلم را خواندم و پریدم. پریدم آن سر جاده. ماشین ترمز تیزی زد و دقیقا جلوی من ایستاد. از ترس نمی توانستم پا شوم. به سختی خودم را مجبور به بلند شدن کردم... از پنجره ی راننده داخل ماشین را نگاه کردم..، خالی بود...
از ترس داشتم غش می کردم. همینطور که نگاه می کردم، بوق ماشین به داخل فرو رفت و بوقی بلند زد! از ترس از جا پریدم! سریع به سمت جاده فرار کردم و به سمت پشت ماشین رفتم... پشت ماشین، علامت تسلا را دیدم... ماشین خودران بود..! بمی ره صاحب این ماشین، آخه ساعت 3 شب باید ماشین خودرانتو بفرستی اینجا؟! س ک ت مممم دادی!
🤣🤣🤣🤣 بلخره ماشین های خود ران هم مشکلاتی دارن دیگه🤣 فقط دوست دارم قیافتونو موقع خوندن جمله ی آخر ضبط کنم🤣 _____ قیافه ی شما:😐_____ قیافه ی من:🤣 _____ قیافه ی ماشین خودران:😇 _____ قیافهی ایلان ماسک: منطقیه😒 _____ قیافهیخدا: خوب جای نویسنده ی این پست رو توی جهنم نگه می دارم👍 _____ و قیافه ی ممد اگر این پست رو ببینه: خب این دکمهی پروندن اکانت کجاست؟؟🤔
نظرات بازدیدکنندگان (0)