
سلامممم، بریم ببینیم این قسمت چی میشه... .
ویکتوریا پا تند کرد و لحظه ای بعد به قلمرو رسید؛ خیلی زود! نفس عمیقی کشید: - قلمروی شیشه! این قلمرو به دلیل این به این نام معروف بود که مردم قبیله با شیشه مجسمه و سلاح ها و وسایل زیبایی میساختند. ویکتوریا نفس نفس میزد و قطرات عرق که از پیشانی به پایین میریختند را به راحتی احساس میکرد. ویکتوریا حس میکرد که تمام بدنش داغ شده است و زمانی که به خودش آمد دید تمام این ها کاملا درست هستند! او به دلیل شنیدن آن صداهای توهم زا به مدت طولانی، به مشکل توهم دچار شده بود. نفس نفس زد، داغ داغ بود و احساس میکرد نفس های آخرش را میکشد؛ انگار که یک سم تمام وجودش را دربر گرفته بود. کلاغی کنارش نشست، چشمان ویکتوریا تار میدید و چند ثانیه بعد هم این تار دیدن ها به سیاهی کامل منتهی شد... .
در آن قسمت میدوری و شینا را مشاهده میکنید که در انتظار هیولا دارند به یکدیگر چرت و پرت میگویند. بالأخره میدوری با اخم و دهانی کج شده به سمت شینا میگوید: - قرار نبود هیولا زودتر از ما به قلمرو برسه؟! شینا زمزمه کرد: - چرا... . سپس کلاغی که راه را بهشان نشان داده و بیخیال بالای درخت درحال تماشای منظره بود را در چنگال های خبیثش گرفت و درحالی که آن را تکان میداد گفت: - بگو هیولا کجاستتت. کلاغ بیچاره چندی بعد به دلیل تکان خوردن زیاد به حالت تهوع دچار شد و تلو تلو خوران از قلمرو دور شد. شینا لعنتی ای زیر لب گفت و با مشت به درخت کوبید سپس روبه میدوری گفت: - باید بریم دنبالش... . میدوری با لحنی غیرمطمئن پاسخ داد: من اینجا میمونم؛ ممکنه بیاد اینجا. شینا سری به علامت مثبت تکان داد و با سرعت از آنجا دور شد. میدوری با اظطراب اخمی کرد و تیغه هایش را بر دستانش فشرد. ساعتی گذشت؛ میدوری هنوز منتظر بود ولی هیچ خبری نبود. هیولا کجا بود؟! در همان میان شینا در قسمتی از جنگل با سرعت درحال دویدن بود. همه جا سکوت بود و هیچکس جز او در جنگل نبود. شینا با اخم زمزمه کرد: - یعنی این یه نقشس؟! با احتیاط خواست برگردد که با چند بادبزن تیز در کنارش مواجه شد؛ شمشیرش را درآورد و چرخی آن دور و بر زد که با دیدن چند بادبزن دیگر دور و برش اولین حرکت خود را زد... .
چند دقیقه هیچ صدایی نیامد و بعد درست از پشت سر شینا صدایی آمد: - اوممم، شکار خوبی هستی! شینا با آمادگی برگشت و از دیدن صحنه ی روبه رو شگفت زده شد! زنی جوان و زیبا با طراحی هایی روی صورت خود، روی تخته سنگی نشسته بود و با چندین بادبزن دورش با بیخیالی درحال لبخند زدن بود. شینا پوزخندی زد: - اینا فقط چندتا بادبزنن! اما کمی بعد با اخم گفت: - به هر حال نباید قضاوت کرد، بهتره احتیاط کنم. مدتی سکوت در میان آن دو حاکم بود اما بعد زن این سکوت را شکست: - چه دختر زیبایی... حیف که باید باهات بجنگم... . لبخندی زد و درحالی که چند بادبزن را باز کرده بود و به طرف شینا پرت میکرد گفت: - هوممم! شینا شمشیرش را درآورد و با سرعت به بادبزن هارا حمله ور شد؛ ضربه ای به بادبزن زد تا آن را بشکند اما شمشیرش تکه تکه شد و از بادبزن ها زخم و زیری شد. لعنتی ای زیر لب گفت و سعی کرد با نصفه شمشیر باقی مانده اش به خود زن حمله ور شود؛ آخی دقیق تر به بادبزن ها انداخت، نقشی زیبا داشتند. بیش از 100 بادبزن دور و بر زن بود و همه ی آنها تحت کنترل همان زن جوان قرار داشتند. نگاه دیگری به آنها انداخت، آنها بادبزن های معمولی نبودند بلکه از تیغه های بسیار تیزی حتی تیز تر از شمشیر او ساخته شده و محکم تر بودند. با وجود آنها نمیتوانست به زن حمله کند زیرا دور و بر زن سرتاسر از این بادبزن ها بود. زن لبخند آرامش بخش و مرموزانه ای داشت، سرش را کج کرد و گفت: - میتونی منو الیزابت صدا کنی... هوممم، اسم تو چیه؟! شینا با عصبانیت غرید: - لعنتی، ما باید همو بکشیم بعد تو از من اسم میخوای؟! الیزابت اخمی کرد و عربده زد: - میدونی... . و بعد با لبخندی گشاد و با صدایی بلند ادامه داد: - من از صداهای عصبانی خوشم نمیاد... . و چندین بادبزن دیگر را به سمت بالا، پایین و وسط مکانی که شینا در آن قرار داشت هدایت کرد. شینا با سرعت از اکثر آنها جاخالی داد اما به برخی از آنها برخورد کرد. هربار با یکی از آنها برخورد میکرد تعادلش را بیشتر از دست میداد، سرش گیج میرفت و احساس نفس تنگی و سردی بسیار میکرد اما باز هم به جنگیدن ادامه میداد.
زن جوان لبخند شیرینی بر لب داشت اما این شینا را عصبی تر میکرد و هربار با عجولی تمام انرژی خود را در یک حرکت هدر میداد. این دقیقا همان چیزی بود که هیولا میخواست... در آن میان میدوری که از انتظار خسته شده بود زیر درختی درحال چرت زدن بود که با صدایی از طرف آن سوی جنگل از خواب برخیزید. خواب آلود چشمانش را مالید که با دیدن آنچه این صدا را تولید کرده به خود آمد... .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوستانننن، به دلیل برخی از مسائل پارت گذاری چند وقتی به تأخیر میافته.
عوضش من چندتا پارت مینویسم بعد یه جا باهم میذارمشون😂
ممنون از شکیبایی شماااا.
بعدییییییی
متأسفانه نویسنده ی خودپسندتون به دلایل گشاد بودن حال نداره پارت بعدیو بنویسه😂
انشاللهههه به زودی پارت بعد گذاشته میشه😂
اشکالی نداره چون منم این بیماری رو دارم😂
به عشق تو پارت جدید گذشتم😂
بیا ببینش😂
عرررررر
خیلی خوب مبارزه با شخصیت هارو توصیف کردی...
جواب چالش:
هیچی دیگه، باورش نمی کردم و فکر میکردم خوابم 😃👍✨
ممنونممممممممممم😂
وتستانت عالی بود
جچ: دوباره چشمامو میبستم
ممنونمممم، تو نمیدونی قراره چیکار کنی نه؟😂
چون فقط من میدونمممم، تو قراره یه کاری کنی که تو پارتای بعد میفهمی چیکارررر.
ج چ:از خوشحالی بار در میاوردم🤣🦖
از بچگی آرزوم همچین چیزایی بود😂
خل و چلم خودتونید😂✔️
الهی، میدوری قصه ی ما اصن اعصاب نداره😂