سلام بعد از مدت ها برگشتم یه نکته ای هستش که باید بگم تو نتیجه میذارم
روز بعد،جشن عروسی ادمون و مرسدس در مهمانسرای رزرو برگزار شد.مهمانان ناهار خوردند و در حالی که سر و صدا و شادی می کردند،آماده شدند که دسته جمعی به تالار شهرداری بروند تا شهردار، زوج جوان را به عقد یکدیگر درآورد. اما ناگهان صدای قدم های سربازان از بیرون مهمانسرا به گوش رسید.همه ساکت شدند.کسی در زد و با صدایی خشن گفت:《به نام قانون در را باز کنید!》 وقتی در را باز کردند،فرمانده ی سربازان پرسید:《کدام یک از شما ادمون دانتس دانتس است؟》
ادمون پیش رفت و گفت:《من هستم.با من کاری داشتید؟》 فرمانده گفت:《ادمون دانتس!من به نام پادشاه شما را توقیف میکنم.》 ادمون فریاد کشید:《مرا!برای چه؟》 فرمانده ی سربازان گفت:《نمیتوانم بگویم،اما باید فوری با ما به دادگستری بیایید.》 مهمان ها با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.باورشان نمی شد.مرسدس،آقای مورل و پدر پیر دانتس به طرف سرباز ها رفتند تا نگذارند ادمون را با خود ببرند، اما افسر فرمانده از آن ها خواهش کرد که آرام باشند. سپس رو به پدر ادمون کرد و با مهربانی گفت:《نگران نباشید. شاید به خاطر اسناد گمرکی است. احتمالا پسرتان فراموش کرده که برگه ی گمرکی را پر کند. چند سوال از او می کنند و بعد آزاد می شود. 》
در همان روز و ساعتی که جشن عروسی ادمون و مرسدس به هم خورد، جشن عروسی دیگری نیز در مارسی برگزار شده بود. اما این جشن،جشن دریانوردان و سربازان نبود، بلکه جشن اشراف شهر بود.آقای ویلفور معاون دادستان قرار بود با رنه دختر آقا و خانم مارکیز سن مران ازدواج کند. تمام مهمانان این جشن،دشمنان قسم خورده ی ناپلئون بناپارت بودند. آن ها به هنگام سلطنت ناپلئون، در خارج از فرانسه بودند و برای سقوط او نقشه می کشیدند. اما
اینک،به فرانسه بازگشته و در دستگاه سلطنت لویی هجدهم، صاحب عنوان و مقام های مهمی مهمی شده بودند. با این حال،ویلفور جوان،پسر یکی از طرفداران ناپلئون بود،چون با این که پدر او به هنگام انقلاب فرانسه از عنوان اشرافی خود نوارتیه دویلفور دست کشیده بود و اسم خود را به نوارتیه تغییر داده بود،بعد ها دوباره یکی از طرفداران پروپاقرص ناپلئون شده و اینک در پاریس بود. اما پسر او-ویلفور- پدر خود را طرد کرده و اسم خود را دوباره دویلفور گذاشته بود.ویلفور،طرفدار پادشاه لویی هجدهم بود و شغل مهم دادیاری دادگستری را بر عهده داشت. از بخت بد، درست وسط عروسی اش خرمتکاری وارد تالار شد و یادداشتی به او داد و چند کلمه ای در گوشش زمزمه کرد.
ویلفور جوان رو به همسر آينده اش رنه کرد و گفت:《معذرت می خواهم عزیزم!باید چند لحظه ای شما را تنها بگذارم،اما خیلی زود برمیگردم .》 رنه پرسید:《چرا؟چه شده؟》 دادیار یادداشتی را که دانگلار با دست چپ نوشته بود،اما فرنان برای دادستان فرستاده بود،به رنه داد.رنه،پس از خواندن یادداشت گفت:《آه،اما این نامه را برای دادستان نوشتهاند. 》 ویلفور گفت:《درست است، اما همین الان به من اطلاع دادند که دانتس را دستگیر کردهاند و چون دادستان در شهر نیست،من که دادیار و معاون او هستم،باید از این مرد بازجویی کنم.》
رنه گفت:《خواهش میکنم به او رحم کن؛عزیزم!یادت باشد که امروز روز عروسی ماست.نمی خواهم چیزی آن را خراب کند.》 ویلفور گفت:《باشد.به خاطر تو به او رحم می کنم؛اما اگر اتهامش ثابت شود،باید اجازه بدهی سر از تنش جدا کنم.》 رنه بر خود لرزید،اما چیزی نگفت و از ویلفور جدا شد.
نظرات بازدیدکنندگان (8)