
سلامممممم ناظر مهربونم خوبی؟با منتشر کردن این تست خوشحالم میکنی!
صبح بیدار میشیم رون ازینکه تو اتاقشم تعجب میکنه =این اینجا چیکار میکنه؟!)هری رو تخت میشینه و میگه=دیشب دیروقت بود میرفت ریونکلا سوروس بهش گیر میداد)بلند میشیم رداهامونو میپوشیم رون میگه=هری نمیای؟)هری میگه=باشه میام)رداشو صاف میکنه عینکشو میزنه رو بهش میکنم=مرسی گذاشتی امشب اینجا باشم)لبخندی میزنه بهم نگاه میکنیم یه نگاه طولانی رون میگه=بسه دیگه هری بیا!)خداحافظی میکنیم و میرن و بعد منم از اتاق میزنم بیرون کلاس دفاع داریم ایندفعه تو سرسراعه همه گروه ها این کلاسو دارن هر گروه با گروه خودش نشسته هرماینی پیشم میشینه و میگه=دیشب کجا بودی؟)میگم=برات میگم...)میگه=الان بگو!)امبریج دیرمیاد پس براش تعریف میکنم چشمم به مالفوی میوفته برام دست تکون میده لبخند میزنم.امبریج وارد میشه همراهش معلم ها و دامبلدور میان.امبریج وسطشون می ایسته میگه=خب امروز بجا کلاس میخوایم معلم هارو بشناسیم و گذشته و کارهایی که کردن رو مرور کنیم و ...!)همه ی معلم ها با نفرت بهش نگاه میکنن حتی معلم هام از امبریج بدشون میاد.رو به اسنیپ میکنه و میگه=شما اول)راجع به سرگزذشت کار همه ی معلما میپرسه خیلی مزخرف پیش میره بعد ۳ ساعت همه خسته وقت ناهاره هرماینی میگه=بریم پیش هری و رون؟)میگم=بریم)غذاهامونو برمیداریم و میریم پیش رون و هری میشینیم.رون گفت=گوش دادید به حرفاشون؟من اصلا !!)میگم=نه بابا کی حوصله داره به حرفای اینا گوش بده!)هری میگه=امروز بازم کلاس داریم؟)هرماینی میگه=نه)هری میگه=پس میتونید بیاید سالن گریفیندور فرد و جرج سخنرانی دارن!)میگم=راجع به چی؟)میگه=نمیدونم گفتن مهمه هرچی هست و ورود اسلیترینی ها هم ممنوعه!)
فکر کنم منم برم به هر حال...ناهارمونو خوردیم همه به سراغ حل کردن تکلیفا و ... میرن شب که میشه من و هرماینی از ریون کلا بیرون میزنیم و به سالن گریفیندور میریم وای که چقت دلمون براش تنگ شده.همراه یه چندتا هافلپافی وارد میشیم صندلی چیدن و فرد و جرج بالای یه سکو ایستادن و خوشامد میگن=به به هرماینی و لیا خوش اومدین!)همه برمیگردن رون و هری دست تکون میدن برامون جا گرفتن پیش رون میشینم فرد و جرج شروع میکنن=خب خب اول از همه خوشامد بگیم به همتون و باید یه قولی بدید تمام صحبت هایی که اینجا میکنیم باید بین خودمون بمونه نباید به کسی بگید اگر کسی نمیتونه همین الان بیرون!)کسی بیرون نمیره فرد میگه=خب جرج انگار همه رازدارای خوبین...همینطور ک همتون متوجه شدید دلوروس امبریج یه زن کثیف بده که قصد داره مدرسرو به تصاحب خودش در بیاره!هری پامیشی بیای اینجا؟)همه به هری نگاه میکنن هری به ما نگاه میکنه فرد میگه=بیا دیگه!)هری بلند میشه و میره بالا جرج میگه=هری دلوروس چه چیزهایی به تو توکلاس گفته؟)هری میگه=منظورت چیه؟)جرج میگه=منظورم اینه چه حرف هایی که نباید زده میشده یا کار هایی که نباید انجام میشده از دلوروس دیدی؟)۱ دقیقه میگزره بچه ها اروم حرف میزنن هرماینی بلند میشه دست هریو میکشه و سر جاش میشونه بجاش میگه=هری الان در شرایط خوبی نیست که بخوایم ازش حرف بکشیم ما همه میدونیم که امبریج زن خیلی بدیه میدونیم که چند نفرمون رو تنبیه کرده و جرج برای سخنرانیت لازم نیست هریو اذیت کنی!)هرماینی عصبی شده سرجاش میشینه جرج میگه=قصدم اذیت کردن نبود من فقط...خواستم نشون بدم که امبریج عجب ادمه..) میپرم وسط حرفش و میگم=همه میدونن عجب ادمیه باشه جرج؟حالا حرفتو بزن!)
جرج میگه=اروم باش هرماینی!)بعد لبخند میزنه فرد میگه=خب میخواستیم بهتون پیشنهاد همکاری بدیم میخوایم یه گروه بزنیم ما میدونیم هری خیلی از جادو هایی که برای سن ما نیستو بلده میتونه بهمون یاد بده تا بتونیم با لرد سیاه مبارزه کنیم اگه امبریج نمیخواد بهمون یاد بده)جرج چشماش گرد شده میگه=خیلی زود سر اصل مطلب رفتی..خب فکر کنید و بعد کسایی که حاضرن اینکارو بکنن دستاشونو بالا بگیرن)یکی از ریونکلاییا میگه=با نیاز به فکرکردن داریم!)جرج میگه=فکر کنید الان)یسری دست بالا میاد رو به هری میکنم=تو موافقی لی؟)نظر منو میخواد؟بهش میگم=هری خودت چی؟)هری میگه=نمیدونم..)ولی بعد چند دقیقه دستشو بالا میگیره حالا همه بجز ۳ نفر دستاشون بالاست روهم ۲۰ نفر میشیم جرج میگه=عالیه اینارو بگیرید زمان جلسات و ساعتشون رو اینا براتون معلوم میشه و یادتون نره به کسی نگید!سه نفر باقی مونده بمونن)سکه هایی طلایی که شبیه سکه واقعین بهمون میده و همه میریم بعد میشنویم ور دفراموشی برای اون سه نفر میخونن هری میگه=باورم نمیشه خودشون برا من تصمیم گرفتن)میگم=اکه نمیخواستی میتونستی قبول نکنیا!)هری میخنده و میگه=اخه واقعا ایده خوبی بود!)
هرماینی میگه=نمیای شام؟)میگم=گشنم نیست میرم بخوابم)به سمت ریون کلا میرم.سکه فرد و جرج تو جیبم لرزشی میکنه و داغ میشه سکرو بر میادرم=فردا شب ساعت ۷ تا ۹ جلسه ی ۱ در اتاق ضروریات )خب جالب شد!اتاق ضروریات وقتی که لازم داری بوجود میاد اگر واقعا نیازش داری!همون موقع فیلچ رو میبینم که در حال زدن یک قاب قوانین به دیوار است=《به دستور پرفسور امبربج تمامی گروه های دانش اموزی داخل یا خارج از مدرسه ممنوع می باشد》پس امبریج فهمیده...صبح با سر و صدای دانش اموزای ریون کلا بیدار میشم هرماینی میگه=لیا پاشو!)میگم=چیشده؟)میگه=معلم پیشگویی دارن اخراجش میکنن!)از جام میپرم از در خارج میشم همه تو حیاط جمع شدن پرفسور تریلانی معلم پیشگویی اون وسط به التماس امبریج افتاده=اینجا خونه ی منه خواهش میکنم...یه شانس دیگه بمن بدین..)همون موقع در بزرگ با صدای بلندی باز میشه دامبلدور با ورودش همه رو شگفت زده کرده یه مدت کسی ندیده بودش!به سمت امبریج میره=شما حق اخراج کردن معلم هارو دارید ولی حق بیرون کردنشون از هاگوارتز رو نخیر ندارین!پرفسور تریلانی میتونید برگرید چمدوناتون هم میاریم)تریلانی لبخندی رو لباش نمایان میشه=ممنونم البوس ممنون!!!)دامبلدور رو به امبریج میگه=اینکارا در حد مدیر مدرسه است نه شما)امبریج لبخند شیطانی همیشگی اش را میزنه ومیگه=البته فعلا!)منظورش چیست؟؟دامبلدور از حرفش نگران شده به سمت دری که باز شده بود برمیگرده و میره شب با اولین جلسه به اتاق ضروریات میریم خیلی باید مراقب باشیم لو نریم...هری شروع میکنه=ممنون که همه اینجا اومدید و ممنون از فرد و جرج برای این پیشنهادشون خب تو این جلسه...)این جلسه بما ۲ تا ورد یاد داد ورد های خیلی اولیه و ساده ای بودن ولی همینارو امبریجم یاد نمیداد پس باز خوبه!وقتی کلاس تموم شد چو رو دیدم که با قیافه ای گریان جلوی اینه ایستاده تابستون برادرش رو از دست داده حالش خبلی بده..(تو این داستان سدریک هنوز زندست)
کلاس تموم شده و همه دونه دونه به سمت اتاقا شون میرن فردا با خبر بدی رو به رو میشیم=《مدیر جایگزین مدرسه دلوروس امبریج بجای البوس دامبلدور》بعد میفهمیم برای دامبلدور حکم صادر شده که باید بره ازکابان ولی فرار کرد!!سر کلاس معجون سازی همه مات و مبحوت اند حتی اسنیپ هیشکی حواسش به درس نیست...بعد از کلاس قانون دیگه ای رو میبینیم که رو دیوار نسب شده=《دانش اموزانی که علاقه به همکاری با دلوروس امبریج مدیر مدرسه دارند میتوانند به دفترمن مراجعه کنند》همون جا مالفوی رو دیدم که با دار و دستش به سمت دفتر امبریج میروند...باید حواسم باشه مالفوی با امبریجه! جلسه ی بعد ۳ روز دیگه برگزار میشه وقتی دارم به سمت اتاق ضروریات میرم مالفوی رو میبینم که داره به سمتم میاد=لیا!)سعی میکنم مسیرم رو از اتاق ضروریات عوض کنم =بله دراکو؟)میگه=جخبر!؟)میگم=هیچی خبری نیست)میگه=اوم...تو نمیای عضو گروه امبریج بشی!؟)پوزخندی میزنم و میگم=هرکی عضو اون گروه بشه یه دیوونه به تمام معناست!)قیافش توهم میره با تعجب میگم=مگه تو عضو شدی؟!)میگه=..ام...ار..اره راستش)با این حرفش برای اینکه فکر کنه ازش خوشم نیومد یک قدم فاصله میگیرم.یک قدم نزدیکم میشه و در گوشم میگه=میدونی یه گروه مخفیانه تو این دور و اطرافه؟یه سوال ساده دارم...میدونی کیا توش عضون؟!)دوباره ازش فاصله میگیرم و میگم=نه نمیدونستم چه جالب!و اگرم میدونستم به تو نمیگفتم تو یه جاسوسی دراکو!)و از کنارش رد میشم و از اتاق ضروریات دور میشم حتما جاسوسای دیگه ای این دور و برن...بعد ۱۵ دقیقه دوباره از سمت دیگه ای به اتاق ضروریات میرم هری میگه=دیر کردی)میگم=مالفوی عضو گروه امبریجه نمیزاشت بیام)جرج گفت=یعنی دیدت الان؟)میگم=نه الان اینجا نبود ولی امبریج جاسوساشو همین اطراف گذاشته حواستونو جمع کنید!)
هری میگه=ورد اکسپکتو پاترونوم رو میخوام باهاتون کار کنم اول به یه چیزی که خیلی خیلی بهتون ارامش میده و خوشحالتون میکنه فکر کنید و بعد ورد رو به زبون بیارید)چوبدستیم رو میارم بالا به اون زمانی که بدون هیچ دغدغه ای تو خونه پیش سیریوس بودم فکر میکنم و به زبون میارم=اکسپکتو پاترونوم!)پاترونوسم روباهه خیلی خوشگله هری به سمتم میاد=عالی بود لیا!)لبخندی بهم میزنیم.هری خیلی خوبه...دوباره ورد رو به زبون میارم دوباره...ولی چراغ خاموش میشه دیوار داره صدای بدی میده انگاری چیزی بهش میکوبن هری به سمت دیوار میره و بعد دیوار منفجر میشه و هری به سمت ما میدووه چیزیش نشده ولی...ولی پشت دیوار امبریج و جاسوساشن دراکو رو میبینم که چو رو از یقه لباسش گرفته...رون داد میزنه=چو لومون داد!)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چالش=نظرتون در مورد امبریج چیه؟!
میدونم الان دیگ رمان تمام شده ولی یذره بین دریکو و لیا عشق بیشتری بذاررر😭😭
تموم نشده کههه
ولی چشم پارت ۳۳ ببین چیکار کردم🤣
خب دیروز تا پارت 26ـو خوندم بریم برا ادامه🥲🦾
عالییییی بودددد بلخره یه پارت فقط از دوتاشون🥲پارتایی ک فقط راجب این دوتا باشه رو بیشتر کن🥲
به امید خداا
مرسی🥲🥂
کرم داری جای بدی کات میکنی من چند روزه در افکارم گم شدم نمیتونم تصور کنم چی شد
😂😂😂😂😂😂😂
رمان به هیجانشه دیگه😌
عالییی
مث خودت
عالی پارت بعدی
تنک
فردا مینویسم
عالییییی پارت بعددذذذ
تنککک اوکی فردا
سلام تست آخرم شخصی شده خوشحال میشم بهش سر بزنید !
:)
عالی بود!
پارت بعد پلیز:)
از دست چو!😭
تنک بیب🥰
اوک تنک🤸♀️💛
اممم اره فکر میکنم ولی اگر معجون داده باشن پس چرا همه از دستش ناراحت بودن؟
اره چو تو کتاب بهش معجون داده بودن