
سلام بیبیز خب اینم پارت دو لطفا حمایت کنین....لایک و کامنت و .... فراموش نشه بوصص☺♥
مینهو : اون بنظر پررو میومد باید ولش کنم؟نه گناه داره ای بابا چقد عاجزانه ازم درخواست کمک کرد بالاخره من یه ادم خوبم نباید دست رد به سینه ی نیازمندا بزنم ، این اولین و بهترین تجربه کمکم میشه قطعا قراره خوش بگذره ، خیلی هیجان انگیزه باعث میشه که ایده هام برای تکمیل کردن داستانم بیشتر بشه ، اون دختر زیبایی بود ولی به نظر نمیومد که ادم بدی باشه یا اونقدری پولدار باشه که بخواد پاداش بزرگی بهم بده ، در رابطه با رفتنم دو دل بودم اما خب اون دختر انگار از اینکه همراهی داشت خوشحال بود ، دلم براش میسوخت تصمیم گرفتم تا بگذارم امروزو توی خونه ی من بمونه و از حمومم استفاده کنه 9:30 شب ،شنبه ، 24 آگوست، تگزاس: اونا به خونه رسیده بودن ، امروز روز خسته کننده ای برای یونا بود و همینطور روز جالبی برای مینهو ، یونا از حموم مینهو + لباساش استفاده کرد و وقتی اومد بیرون متوجه شد خبری از مادر مینهو نیست یونا:مامانت باهات تو یه جا زندگی نمیکنه؟ مینهو: نه..اون وقتی یکم از پولی که من براش زحمت کشیده بودم جمع کرد تونست برای خودش یه بلیط هواپیما برای رفتن به ژاپن بگیره تا با خانوادش باشه
یونا:یعنی تورو با خودش نبرد؟چقدر بد مینهو:نمیتونست منو با خودش ببره پول نداشت یونا:اگه یکم دیگه صبر میکرد پول دوتا بلیط در میومد.... مینهو:هوم....بیخیال یونا:خوشحالم که نرفتی اونجوری من الان گیر افتاده بودم....هاها مینهو لبخندی زد و رفت تو اشپزخونه ی کوچیکش تا چیزی بیاره و بخورن کسایی که دنبال یونا بودن تا خونه ی مینهو دنبالشون کرده بودن و کمین کرده بودن تا بتونن گیرشون بندازن ساعت 12:30 خونه ی مینهو: صدای شکستن شیشه اومد ، مینهو از خواب پرید و به بیرون اتاق رفت تاریکی متلق بود تا خواست چراغ را روشن کند با بروخورد چیزی با سرش از حرکت ایستاد و روی زمین افتاد ، اون ها یونارو از اتاق بیرون اووردن و با تناب به پسر بستنش و باهم توی ماشین گذاشتنشون ، یونا که هوشیار بود سعی داشت با دهانش چسبی ک روی دهانش بود را بکند اما موفق نبود انقد تقلا کرد تا اون مردی که روی صندلی کنار راننده نشسته بود چسب دهن یونارو کند و یونا نفس نفس زنان گفت:
یونا:با اون کاری نداشته باشین اون چیزی از شما نمیدونه من فقط ازش خواستم تا بهم لباس نو بده ، لطفا تا بیدار نشده ازادش کنید مرد: نه نه نه پرنسس اینجوری نمیشه تر و خشک باهم میسوزن یونا:خواهش میکنم ، اون با من نیست من حتی کامل نمیشناسمش امروز اولین روزی بود که باهاش ملاقات داشتم اون یه ادم خیره فقط میخواست بهم کمک مالی کنه همین مرد: اگه فکر کردی حرفات برام اهمیت داره سخت در اشتباهی یونا:چرا این کارو میکنی؟ مرد:چون رئیس دستور داده ماعم اطاعت میکنیم یونا:کجا داریم میریم...؟ مرد:یک کلمه دیگه حرف بزنیم قدرت تکلمو ازت میگیرم اینو گفت و اسلحشو اوورد بالا و تکون داد تا یونا قشنگ ببینهه و بعد گذاشتش تو جیبش 4:35 صبح ،یکشنبه،25 آگوست، کوهستان گوادالوپ1
از خواب بیدار شدم روی زمین سردی بودم و بوی گندی اونجا میومد ، بنظر میومد یه کلبه ی قدیمی باشه ، زمینش نا هموار بود و باعث میشد حس کنم یکی با چوب بیس بال سایز بزرگ ده بار به پشتم ضربه زده! دور و بر رو که نگاه کردم مینهو رو دیدم که زانوهاشو بغل کرده و بغل دیوار نشسته و سرش پایینه یونا:هی مینهو حالت خوبه ؟ مینهو:باید خوب باشم؟تو باعث شدی من اینجا گیر بیوفتم الان نمیدونم کجامم اون داشت مثل بچه ها گریه میکرد و صورتش خیلی بامزه شده بود مینهو:اگه اعضای بدنمو قاچاق کنن چی .... یونا:نگران نباش اونا اهضای بدنتو قاچاق نمیکنن قطعا قراره برای بابام درخواست پول بفرستن و تا اون موقع مارو عذاب میدن و ازمون ویدیو میگیرن مینهو:خیلی فیلم جنابب نگاه میکنی نه؟ یونا:نه ولی انی اولین بارم نیست که توسط اینا دزدیده میشم و فرار میکنم ، نگران نباش همیشه یه راهی برای فرار هست
حیحی اینم پارت 2 حمایت کنید شرط پارت بعد لایک=10 کامنت=10 فالو=فالو بوص بهتون بیبیز
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)