[[دراکو]]=منتظر کنار تخت نشسته بودم که دیدم لیا چشماشو باز کرد لیا: من اینجا چیکار میکنم؟ دراکو؟ دراکو: وقتی با زمین یکی شده بودی آوردمت اینجا هری همراه رون و هرماینی از راه رسیدن هری: خوبی؟ رون: نکنه تو باهاش کاری کردی مالفوی؟ دراکو: بهتره به حرف زدنت دقت کنی ویزلی لیا: نه من یدفعه حالم بد شد و اگه دراکو نبود معلوم نبود چه اتفاقی برام بیفته. رون: هری الان باید از این تشکر کنیم؟ هرماینی: معلومه که نه
دراکو: مواظب خودت باش پاتح! [لیا]=لبخندی زدم و گفتم:چشم مالفوی لیا: هری حالا که اینجایی باید بگم که منو دراکو...... هری: نگو که همو د.و.س.ت دارین! هرماینی: حتی اجازه ندادی حرفشو کامل بزنه رون: شما دوتا خنده داره هری: بیخیال بگو ببینم چرا از هوش رفتی؟ لیا خوابی که دیشب دیده بود رو واسه هری تعریف کرد و همینطور اتفاقاتی که توی حیاط افتاده بود لیا: شاید قراره منم مثله مامان و بابا بشم
هری: هیش همچین اتفاقی نمیفته من نمیزارم هرماینی: هری تو فردا مسابقه داری باید آماده بشی رون: یادم نبود من با هری قهر بودم همون موقع بچها با صدای بلند خندیدن لیا: تو فوقالعاده ای رون رون: مگه چی گفتم هرماینی: بهتره زیاد به مغزت فشار نیاری😂 هری: حق با هرماینی رون: هاگرید گفت که بهت بگم میخواد تو رو ببینه هری: خب من رفتم مواظب لیا باشین استراحت کنه ((حیاط)) دراکو: مطمئنم چند دقیقه ام نمیتونی دوام بیاری تو مسابقه پاتح هری:خ..ف..ه ش.و مالفوی
امیدوارم خوشتون بیاد 💚🌼
خیلی قشنگن چرا ادامش رو نمیزاری؟
مرسی واقعا وقت ندارم دارم واسه کنکور میخونم اگه وقت کردم میزارم حتما 🙂
منطقیست
موفق باشی🙃
خیلی داستانت باحاله 😁
عالی 🫂
مرسییی💚
اصلا وقت خوندن ندترم داستان خودم هم فعلا نوشتنش متوقف شده ولی حتما تو تابستون میخونم این پارتو خوندم فهکیدم محشره :)
مرسی
منم وقت نداشتم پارت جدید بزارم:)
عالی
ممنون🤍