وسایلم را جمع کردم و راه افتادم به سمت مدرسه
وقتی رسیدم حواسم نبود و خوردم به مرینت و مرینت وسایلش افتاد روی زمین
من رفتم کمکش ولی وقتی خم شدم خیره ی چشم های مرینت شدم
نمیدانم چرا ولی یه حسی به من دست داد
۵ دقیقه داشتم به چشم های مرینت نگاه میکردم ولی بعدش وسایلش را جمع کرد و راه افتاد به سمت کلاس
منم همین طور
نمیدانم چرا ولی میخواستم کنار مرینت بشینم از خانم اجازه گرفتم و رفتم کنار مرینت نشستم و آلیا رفت پیش نینو
از زبان مرینت:دیدم آدرین آمد پیش من نشسته ماجرا شروع شد همش افتادم به بت بت کردن
تمام کلاس آدرین داشت به من با یه حسی نگاه میکرد
منم نا خدا گاه به آدرین نگاه کردم و مهو چشم های آدرین شدم
من و آدرین داشتیم به هم دیگه نگاه میکردیم
دیدم آدرین یکم آمد نزدیک من منم نا خدا گاه رفتم نزدیکش
۲۰ سانتی متر بیشتر فاصله نداشتیم
من و آدرین داشتیم میرفتیم تا یک دیگر را ببوسیم که خانم مارا صدا کرد
و ما خودمان را جمع کردیم
از زبان آدرین:داشتم میرفتم مرینت را ببوسم نمیدانم چرا ولی میخواستم این کار را کنم
ولی معلم مارا صدا کرد
عالی
بهت بر نخره ولی داستانت قشنگ هست اما کتابی نوشتنت رو مخه
داستانت رو قشنگ شروع کردی امید وارم همینطور قشنگ بمونه و مثل داستان های بقیه موضوع اصلی رو تعقیر ندی
ولی یه خواهش دارم....
میشه انقدر کتابی حرف نزنی😅
چشم دوستان
من تا قسمت ۴ را در تستچی گذاشتم که به زودی منتشر مبشود
عالی بود لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً رود تر بقیه رو بزار 🥺🥺
سلام عزیزم
من تا قسمت ۴ نوشتم و در حال برسی است و به زودی منتشر میشود