وحشتناکه گفته باشم اگه می ترسی نرو بعدی
#داستان_ترسناک پدر و مادرم رفته بودن بیرون و من تو خونه تنها بودم..داشتم با دوستم چت میکردم که گفت میخواد به دیدن من بیاد.. منم دیدم تنهام قبول کردم.. اون پنج دقیقه درحال تایپ بود و بعد یه پیام خالی فرستاد.. من سر در نیاوردم دوباره درحال تایپ.... و یه پیام خالی دیگه.. من به اون گفتم زودتر بیاد تا اینجا صحبت کنیم.. و بعد به چت پایان دادم.. نیم ساعت بعد تلفنم زنگ خورد پدر دوستم بود که سراغ اونو از من میگرفت من گفتم نگران نباش اون داره به دیدن من میاد [@It_has_an_academy]
درهمین موقع صدای جیغی شنیدم و اون مادر دوستم بود که میگف جنازه ی دوستم تو کمده پدرش گوشی رو قطع کرد ناگهان صدای شکستن شیشه ی در ورودی اومد من ترسیدم و سینه خیز به زیر تختم رفتم صدای قدم اومد و دوتا پای رنگ پریده و بی روح رو میتونستم از زیر تخت ببینم من علاقه ای نداشتم بدونم اون پاها مال کیه فقط سعی میکردم صدایی از خودم به گوش اون نرسه.. ناگهان گوشیم که توی دستم بود صدا داد شماره ی دوستم بود که نوشته بود:توکجایی؟ و ناگهان پاها کنار تخت از حرکت وایساد...
اگه پشمات ریخت اون قلب سفیدو بشکون
سلام تست عالی بود بازم ادامه رو بزار حال کنیم
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
ممنون😘
ممنون😘😘
تولدتمبارکدختر♡
سلام خوبی؟
تولدت مبااااااارک 🎉🎊🎊🎊
ممنون😘😘😘
دوستان من بعد از یه مدت نبودم برای جبران می خواهم ادامه داستانو بنویسم