
فصل دوم قسمت دوم♥️
حالا که ووکا داره باهامون میاد و به همین راحتی راضی شده که همکاری کنه، هممون یه حس خوبی بهمون دست داده. الان از جنگل اومدیم بیرون و توی حاشیه ی شهر سه تا اتاق گرفتیم. یک اتاق برای هنا و راوا و ووکا بود. یک اتاق برای من و تارا و یک اتاقم هم برای ایور و آلارد بود. برن هم بیرون بود، برام عجیب بود که مدیر هتل با دیدن ارمینو و هرا تعجب نکرد و اجازه داد وارد بشیم.
تقریبا دو ساعت از زمانی که اتاق گرفتیم گذشته. من و تارا تصمیم گرفتیم آلارد و ایور رو صدا کنیم که بیان اتاق ما تا یکم با هم حرف بزنیم. حنا بهمون گفته بود که پنج ساعت دیگه شام می خوریم، دو ساعت از اون پنج ساعت گذشته، حالا می تونیم سه ساعت با بچه ها حرف بزنیم. خیلی چیزا هست که می خوام بهشون بگم. فقط من و ووکا و حنا درباره ی شرطی که ووکا گذاشته می دونیم...
دوست ندارم چیزی رو از بچه ها پنهان کنم. واقعا وقتی به اینکه ما قرار بود پزشک و وکیل و معلم بشیم فکر می کنم خنده ام میگیره. یعنی می تونم دوباره معلم بشم؟ یعنی میشه من و آلارد دوباره بی هیچ دغدغه ای پیش هم باشیم؟ میشه من و ایور دوباره با هم شوخی کنیم و بخندیم؟ آره...میشه...باید بشه...کاری می کنم که بشه... این گردبادی که ناخواسته افتادیم توش بالاخره تموم میشه...
آلارد و ایور اومدن اتاقمون. فکر می کردم برای به حرف آوردن بچه ها باید کلی خواهش و تلاش کنم اما تا بچه ها وارد اتاق شدن موجی از کلمات به سمتم اومد. هر سه تا همزمان داشتن حرف می زدن...ووکا چی گفت...چی شد...چطوری راضیش کردی معامله رو قبول کنه...حرف زدن با یک جغد چجوریه...و....
بلند گفت: آروووم بابا یواش تر... الان همه چیز رو میگم. از اول تا آخر ماجرا رو گفتم. تا رسیدم به اونجایی که درباره ی شرط بهم گفت. همه تعجب کرده بودم. همه چیز رو قبلا به آلارد گفته بودم ولی به اندازه ی بقیه هیجان داشت و با دقت گوش میداد. ایور: تیا، می خوای به سدنا چی بگی؟ با ناامیدی گفتم: نمی دونم....زمان به سرعت گذشت و حنا به اتاقمون اومد.
حنا: سلام بچه ها. ببخشید این همه منتظر موندید. مطمئنم همه چیز رو از سین پرسیدید. پس میرم سر اصل مطلب. من با ووکا صحبت کردم. قرار شده که بردن اون پیش خواهر سینتیا یکم به عقب بیافته. طبق یک سری صحبت هایی که شد ووکا رو راضی کردم که تا مدتی پیش جنویو، یکی از همکار هامون بمونه تا ما بریم سراغ بقیه ی حیوان های ارشد. اما بعد از پیدا کردن سووا بر میگردیم و ووکا رو می بریم پیش خواهر سینتیا...سوالی نیست؟
گفتم: چرا، من یه سوال دارم. سووا کیه؟ حنا گفت: سووا یه دلفینه، حیوان ارشدِ ارشد فیونا. با تعجب گفتم: دلفین؟ اما دلفین که نمی تونه همه جا باهاشون باشه. حنا: سووا مراقب مرز های دریایی بود. و حالا هم که ارشد فیونا مرده، در دریای اژوورا زندگی می کنه. خب پیدا کردن سووا هم یه چالش خواهد بود اما نگران نباشید ما با هم از پسش بر می آیم. گفتم: سووا هم می تونه باهامون حرف بزنه؟ حنا: آره می تونه. هر حیوان ارشدی می تونه.
گفتم: برای معامله با اون باید چی کار کنیم؟ حنا گفت: خب... نباید برای معامله با اون نگران باشیم، حداقل فعلا نه...راستش فعلا باید نگران پیدا کردنش باشیم.
خب، مثل اینه که باید تجدید دیدار با سدنا رو عقب بندازم...
لطفا لایک کنید و کامنت بگذارید ✨ امیدوارم لذت برده باشید ✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام داستانت خیلی خوب بود چرا دیگه ادامه نمی دی؟
عالی بود
مثل همیشه عالی بود💙
لایک هم کردم💚
به داستان های منم سر بزنید
عالی بود♥️
عالی بود لایک کردم💛😄
چقدر منتظر این پارت بودم.
ببخشید بین قسمت ها خیلی فاصله می افته چون الان نمی تونم خیلی بنویسم