پریدم رو سقف(پس یور هم هست؟)( درسته...نایت فال تو از جلو حمله میکنی، یور تو هم باید بادیگارد ها رو سلاخی کنی)(باشه امیدوارم بتونم)...(ساعت ۶ صبح)*آنیا* معلومه ته دیشب هر ۳ تا ماموریت داشتند. سر تا پای یور خونی بود و آنیسا زخمی شده بود. لوید هم از خستگی غش کرده بود. (خوابالو ها خداحافظ ) و به سمت مدرسه راه افتادم. حوصله انجمن محقق ها رو نداشتم. وارد انجمن شدم.(سلام آنیا چانننن)(خوش آمدی آنیا چانننن) لوسی و کارلوس همفل رتبه های ۵ و ۴ و دوقلو های افسانه ای. ( سلام آنیا) لوییس رتبه ۶ ( موندم کی تو رو راه داد؟) لونا رتبه ۳ دامیان(دیر کردی) رتبه ۱ و من آنیا فورجر رتبه ۲:(صبح همگی بخیر) بازم مثل همیشه داشتیم چایی میل می کردیم و حرف می زدیم. لوسی و کارلوس مثل همیشه درمورد عشق حرف میزدن و لونا هم مثل چی چسبیده بود به دامیان. لوییس هم گیر داده بود به خواهرم.نشستم و کتاب داستانم را باز کردم. داستان دوتا همکلاسی بود. یک دختر خوشگل و رقاص و یک پسر مهربان و مکار . اون میخواست از دختره استفاده کنه که با دوست دختره ازدواج کنه ولی عاشقش میشه. ولی حق نداره باهاش باشه.
اونجا که داشت با پدرش دعوا می کرد.( اسمش چیه؟) دامیان بود. دوباره سرخ شدم .(ا..اسمش رویای رقص تو هست) لونا با پوزخند گفت:(وای وای! آنیا خانم همچین چیز هایی میخونه؟چه مسخره، داستان یک عشق دردسرساز مزخرف. نکنه توهم میخوای تجربه اش کنی؟)لوییس با عصبانیت داد زد:( به تو هیچ ربطی نداره اون چی میخونه)(بشین سرجات لوییس)صدای خشگمین دامیان بود.(لونا تو از کجا میدونی یک عاشقانه دردسر سازه؟)( من...من دامیان) (اگه خوندی دیگه ایده ای ندارم) لبخند بلند و کش داری زدم. وقتی لوییس ازم دفاع کرد حس جالبی نداشتم ولی با دفاع دامیان احساس کردم تو قلبم پر از پروانه های کوچولوئه.* آنیسا* خدای من با یه خرابکاری ماموریت به خوبی پیش رفت،باورم نمیشه!*فلش بک* همه سر جلسه نشسته بودند. تامسون همش به من خیره شده بود. منم داشتم از درد میمردم. اصلا عادت به کفش پاشنه بلند نداشتم. در حقیقت می پوشم ولی اینا خیلی پاشنه هاشون بلنده. موهای من همیشه بازه ولی الان مجبور شدم گوجه ای ببندم. بجای یک لباس سیاه یک لباس قهوه ای گشاد پوشیدم.
و بجای دامن یک شلوار پام بود. از محدودیت این دزموند خسته شدم. بخدا اگه تو ماموریت نبودم یک تیر تو کله اش خالی می کرد.(خب خانم فورجر درمورد فساد مالی ماه های پیش توضیح می دید؟)نوبت من شد . بلند شدم و رفتم سمت تخته و مدارک رو بهش چسبوندم.(خب آقایون محترم... در طی ۲ سالی که ناظر مالی قبلی اینجا بود ۵۰ درصد درآمد هر ماه شرکت بین ۱۳ نفر تقسیم می شد. هیئت مدیره شامل ۱۵ نفره که اگه مدیرعامل های شرکت رو نادیده بگیریم. میمونه شما ها با ناظر مالی البته من اهل تهمت نیستم دوستان! این ۵۰ درصد به حساب ۱۳ زن ریخته میش که هیچ گونه ای نسبتی به شما ها نداشتند ولی مگه من بیخیال شدم و بعد از تحقیق و یادآوری اینکه هر مرد پولدار چاق پیر دارای چیزی به اسم م.ع.ش.و.ق.ه هست خیالم راحت شد که ....بله !تقصیر شما ۱۲ نفر به اضافه ناظرمالی قبلی هست که کشتینش! حرف های من تموم شد آقای دزموند) اومدم برگردم سمت جام که پام بخاطر پاشنه ها پیچ خورد! و مستقیم فرو آمدم تو بغل دزموند! واییی! تو چرا اینقدر دست و پاچلفتی هستی آنیسااااااا! وای آنیسای خنگول!(حالتون خوبه خانم فورجر؟)خودم رو از بغلش کشیدم
بیرون. (بله ممنونم آقای دزموند) نشستم سر جام. *دیمن* بعد از حرفای آنیسا نوبت من بود:(مرگ جالبی خواهید داشت، مطمئن باشید) همه از لرز به خودشون می لرزیدند. *آنیسا* چقدر حس خوبی داشت! تو دستشویی لباسام رو عوض کردم. این آنیسا واقعیه! از شرکت خارج شدم و به سمت لوکیشن رفتم.(پس اینجا زندانیش کردن؟) درش رو باز کردم. توایلایت لبخند زد و گفت:(ایشون مامور اطلاعات هستند) چاقوم رو زیر گلوش کشیدم.(خب چی میدونی؟ برای صلح هرچی میدونی رو بگو)(شما هیچ وقت با ما صلح نمی کنید، شما ها همتون باید بمیرید!)چاقو رو بیشتر فشردم.(اروم باش نایت فال ) اومد نزدیکتر(پس میخوای با همسرت و دخترت چیکار کنی؟ اونا مرگ و زندگیش به انتخاب تو بستگی داره!)(عوضی هاااا...باشه شما اگه میخواین برنده بشید و به صلح برسید باید رهبر رد به قتل برسونید و بعدش اعلام کنید که رهبر توسط ایده های آزادی این حزب به قتل رسیده. اگه حزب ریشه کن بشه صلح برقرار خواهد بود.(پس همش به مرگ اون بستگی داره؟)*آنیا*(نهههههه) صدای جیغ هاش تو سرم می پیچید. محکم بغلش کردم.( یور)(اون دزموند آشغال برادرم رو کشته...)...
عالی بودددد
ولی بهتر نیس زود به زود بدی؟
اینطوری ما د.ق میکنیم🙂
عالیی بود 👌🏼👌🏼🤩
خیلی عالی بوود
مرسییی
عالییییی بوددددد خیلی خوبه دوتا پارت توی یک روز گذاشتیییییییی❤️
مرسییی جبران یک مدت نبودن
سلام کیوتی تستت جالب بود
لایک شد
میشه تست اخرم(حقایق سینمای هالیوود )رو لایک کنید💎👑