
ویوین: انگار دوباره زندگی داره روزای خوبشو بهم نشون میده خانوم پامفری قاشق رو پراز سوپ کرد و اورد جلوی دهن ویوین [ویوین]» پامفری: بخور ویوین باید خوب بشی تا بتونی برگردی سرکلاسات خب بهتره دیگه از شر این لباسای لش قرمز که مربوط به بیمارستان بود راحت میشدم قاشق سوپو خوردم و دادم بیرون و قیافمو چندش وار کردم و گفتم
ویوین: اییی حال بهم زنه پامفری: توقع داشتی مزه تارت توت فرنگی بده... میدونی اصلا چه حالی داشتی این بهترین چیزیه که میتونه سرپات کنه ویوین: نه واقعا نمیخوام خودم خوب میشم پامفری: یعنی چی خودم خوب میشم... طفلی لیلی چی میکشید از دست تو، تومواقعی که مریض بودی چرا اینجوری میگن من هنوز درد نبود مامانمو دارم من هنوز دارم جای خالیشو احساس میکنم بغض کردم و بزور لب زدم ویوین: مامانم... مادام پامفری که پشیمون شده بود گفت پامفری: نه ویوین من واقعا قصدم ناراحت کردنت نبود من... زدم زیر گریه و گفتم ویوین:من هنوز توی وجودم یه خلا هست میدونم دیگه اون دختر بچه دوازده ساله نیستم ولی من هنوز دلم برای مامانم تنگ میشه... من هنوز توی خونه جای خالیشو احساس میکنم من هنوزم ینفرو میخوام که باهام حرف بزنه... گریم شدت گرفت
دراکو از جاش بلندشد و در آغو/شم گرفت و منم از ته دلم گریه کردم اره خب دلم مامانمو میخواست باید باشه ولی نیست منم یه آدمم احتیاج دارم به محبتای مادرانه مادرم ولی یه نفر اونو ازم گرفت همون طور که گریه میکردم گفتم ویوین: دراکو... یه آدم بی رحم مامانمو ازم گرفته... من به مامانم احتیاج دارم انقدر گریه کردم که بلاخره آروم شدم ازش جداشدم و دیگه خانوم پامفری نبود دراکو سوپ رو برداشت و گفت
دراکو: نمیخوام دیگه اینجا باشی...لطفا بخاطر من بخاطر خوب شدنت تمام سوپو خوردم درسته مزه بدی داشت ولی خب مریضیه دیگه ~دوروز بعد~ دوروز گذشته و من بلاخره مرخص شدم و البته سال هم تموم شد توی این دوشب که دراکو نبود صداهای عجیبی میومد و البته به طور نامحسوس یه چیزای عجیبی هم دیدم ولی زمان ندارم بگردم دنبالش پس این ماجراجویی به سال آینده منتقل میشه از درمانگاه رفتم بیرون همه داشتن میرفتن هرماینی اومد سمتم و بالبخند پرسید هرماینی: بهتری؟ ویوین: اره خوبم هرماینی: خوب امسال از زیر کلاسا در رفتی همشم به طور مجاز تعطیل بودی هردومون خندیدیم ویوین: من باید برم وسایلمو جمع کنم هرماینی: نمیخواد بری بیا برات اوردم ویوین: واقعا ممنون
هرماینی روی درآغوش کشیدم واقعا هاگوارتز خونه منه و اینا هم خانواده من و هرماینی هم خواهر مهربون من برخلاف مامانم و خاله پتونیا خیلی خوشحالم که واقعا دیگه قرار نیست پیش اونا زندگی کنیم خب نه منو هری دوست داریم کنارشون باشیم از اونا دوست دارن و این بهترین اتفاق برای ماست
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد این رمان کی میاد؟
میذارم فردا