
وز چشم من بیرون مشو، ای مشعل تابان من..

آن حرفی بود که اگر بهش توجه میکردم اینده ام انقدر تاریک پر از اندوه نبود مثل هشدار از اینده ام من را با خبر میکرد دارم راه اشتباهی رو میرم....فردای ان روز برای جین سنگی شبیه سنگ قبر پیدا کردم شروع راه رفتن در جنگل و دنبال جای مناسب برای سنگ قبر جین بودم درسته !جنازه نداشتیم برای خاک کردن ولی شاید آن لباس بچه گانه که زمانی برای من بود و جین بهم داده بود رو خاک کنم، بالاخره یک درخت بزرگ با خزه های زیبا که پایینش رشد کرده بود پیدا کردم بهش نگاه میکردم احساس می کردم گرده های سبز درخت شبیه پری های قصه های کتابخانه کلیسا بودن سریع و دوباره به سمت خانه راه افتادم داتام معمولاً خواب بود این موقع علاقه خاصی به خواب داشت که پیدا کرده بودن را بغل در یافتم داد زدم :«پاشو باید بریم مراسم خاک سپاریم جین...» پتو رو سفت چسبید ولی پتو رو ازش کشیدم اخم کرد گفت:« باشه فقط 1 دقیقه» پشت سر هم تکونش دادم گفتم «پاشو پاشو»....... خب شما حتما رمان زیاد خوانده اید آنجایی در رمان که داستام متحول میشه تغییر میکنه رو حتما خیلی دوست دارید نه؟! در اینجا قرار تغییر رو ببینیم میریم به 7 سال بعد
میدونم خودم هم خسته شدم از این گذشته تاریک تنها هدفم از نشان دادن ان این بود ببنید من هیچی نداشتم....خب زمان حال من 15 سالمه و داتام 17 سالشه برای اینکه خاطرات که با جین توی خونه داشتم زنده نگه دارم در کلیسا شروع به کار کردم داتام هم باربر کد خدا بود معمولا باری رو رئیس روستا به روستای های بغل مثل برنج یا گندم داشت داتام اون ها رو میبرد....هنوزم تو یه خونه ایم داتام برام یک اتاق کوچیک درست کرده با هم کلبه رو بازسازی کردیم تو اون دوران تازه فهمیدم این حس چیه ؟! وقتی کلبه رو ساختم به تو فکر کردم....وقتی کار میکنم به تو فکر میکردم....وقتی غذا درست میکردم برا جفتمون میز میچیدم منتظرت میموندم همش همش به تو فکر میکردم:) من عاشق داتام شده بودم....عشق موضوعی بود که فکر میکردم سادس و باعث میشه زندگی سرشار از شادی داشته باشی میدونم دارید میخندید خودمم دارم به حالم گریه میکنم چون دختری بودم که عشق رو تو کتاب دیو دلبر خواندم عشق را ان طور توصیف کرده بود:«وقتی عاشق کسی هستی اون رو با تمامه تغییرات در گذر زمان دوست خواهی داشت بدترین خصوصیاتشو نادیده میگیری ، نقص هاش به دلت میشنه اون جوری که بل عاشقه دیو بود»

من تمام عشق تو اون جمله دیدم،شب های خاطره انگیزمان ان طور شروع میشد که خسته دم در کلیسا منتظر میماندم که با اشب بیاد دنبالم از انتهای جاده صدای سم های اسب میشنیدم آرام ارام از دل تاریکی بیرون می اید برام دست تکون میده منم هم همین طور یک زره استرس داشت دلیلش رو نمیدونستم دستش را سمتم دراز کردم با هم سوار اسب شده به سمت خونه راه افتادم تو راه پرسیدم ازش :« امروز چطور بود ؟!» جواب داد :« خوب بود....یه زره خستم بهتره بریم خونه» به ظرف دستم اشاره کردم گفتم:« تو کلیسا بهم سوپ دادن بیا بریم با هم بخوریم» موهاش رو دست زدم سرشو رو پایین تر گرفت دست هامو دور کمرش حلقه کردم سفت رو را بغل کردم گفت :« این برا چی بود ؟!» گفتم :«من نمیخواستم عاشقت بشم، فقط چند ثانیه به چشمات خیره شدم...»
وایبی که این دوتا بهم میدن....:)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وای خدا عالی بودددددد😢❤
تولدت مبارک
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
سلامم ^^❤
تولدت مبارک باشهه ^^💕
امیدوارم به همه ی ارزوهای قشنگت برسیی ^^❤
تولدت مبارک 💕
به هرچی که میخوای برسی💟
به نام او که مهر را آفرید و مهربانی را و تو را،
زادروز تولد شما را صمیمانه تبریک عرض می کنم و عمری پر از سعادت و موفقیت و خوشبختی در کنار خانواده برایتان آرزو دارم.
قشنگ بود از داستانت و سبک نوشتنت خوشم میاد .
ممنونم