سکوت برف... هر روز هفته، کارش این بود که ساعت ۵ صبح از خواب برخیزد، با جرعهای قهوهی تلخ بر گلوی خشکشدهاش جلایی دهد و طبق معمول به سر کار خستهکنندهاش برود. اما آن روز مانند دیگر روزها نبود. برف تا بالای زانو باریده بود و آسمان چنان ساکت بود که گویی مردهای در قبر خفته. در را که باز کرد، برفها همچون سیلابی عظیم به درون خانه هجوم آوردند. به سختی از میان برفهای جلوی در گذشت و شروع به حرکت کرد و وارد کوچهی باریک پشت گورستان شد.
صدای قدمهای عابری درست از پشت سرش به گوش میرسید. او بیتوجه به صدا، با خواندن ترانهای زیر لب به مسیرش ادامه داد. هنوز چند قدمی نگذشته بود که متوجه شد صدای پا در حال نزدیکتر شدن و بلندتر شدن است. او تعجب کرد و سعی کرد قدمهایش را تندتر کند. صدای قدمهای پشت سرش... هماهنگ با قدمهای او بود. جرئت نداشت پشت سرش را نگاه کند. از ترس، شروع به دویدن کرد، اما چه فایده؟ با هر قدمی که برمیداشت، بیشتر به درون برفها فرو میرفت. ناگهان...
چیزی از پشت او را به عقب کشید. از پشت به درون برف افتاد. سرش را که بالا گرفت، متوجه شد توان درک چیزی را که در حال اتفاق افتادن بود ندارد...! مرد عجیبی، با لباس نازکی بر تن و نقابی بر سر، بالای سرش ایستاده بود. چشمهایش منجمد و درخشان بود. با بیلی در دست، در حال چال کردن او درون برفها بود؛ گویی در حال کاشت بذری در میان دریایی از خاک بود. فریاد میزد و درخواست کمک میکرد، اما کسی میان آن سکوت برف، صدای او را نمیشنید.
تمام تمرکزش را صدای تقتق دندانهایش و تپش دیوانهوار قلبش ربوده بودند. سعی در تقلا برای فرار داشت، اما امان از دست و تن و پای خسته و منجمدش که نای تکان خوردن زیر آن برف سنگین را نداشت. چشمان پرتقلایش خیره به چشمان آرام مرد بود و در حال کشمکش میان خموشی و بیداری، اشک گرمی بر روی گونهاش لغزید. چهرهی مرد نقابدار... برایش آشنا بود. صدای گویندهی خبر در سرش پیچید؛ همان خبری که شب گذشته از مردی به عنوان قاتل زنجیرهای یاد میکرد و از مردم خواهش میکرد تا پیدا شدن قاتل، از منزل خود خارج نشوند...
خیلی خفن بود بود ، موفق باشی ✨🌸
سپاس از شما؛
که وقت گذاشتید و خوندید🌀🐚
خواهش میکنم ✨
خیلی قشنگ بود
موفق باشیی
تشکر، لطف دارید🌻
خــــیلـــی کیف کردم 👏
با سپاس از شما؛🌸
بشدت جذاب و نفس حبس کن..🫧💕
🌸🫀
واهایی چینگده خفففن
با تشکر از شما؛بابت خوندن..🫀