درودد🧚🏻♀ به پارت ۷ داستان پیام ناشناس خوش اومدید✋🏻 ممنون که از این ۷ پارت حمایت کردین💘 ناظر لطفااا شخصی نشه پارت بعد پارت آخره... احتمالا دیگه داستان ننویسم... خب دیگه بریم برا داستان✅
آیدا عکس را برگرداند و با دقت به پشتش نگاه کرد. نوشتهی «ساعت ۳:۲۰ ـ اتاق بایگانی» هنوز همانجا بود، اما این بار متوجه یک خط باریک در گوشهی عکس شد؛ انگار عکس قبلاً از یک دفتر کنده شده بود مهتاب گفت: ـ این عکس رو از کجا آوردن؟ آیدا جواب نداد. پشت عکس را با انگشت لمس کرد و گفت: ـ ببین... این قسمت پاره شده. مهتاب عکس را نزدیکتر برد. ـ یعنی یه چیزی قبلش بوده؟ آیدا سرش را تکان داد.شاید اسم یا نوشتهای پشتش بوده. همان لحظه چشم آیدا به گوشهی پایین عکس افتاد؛ یک شمارهی کوچک با مداد نوشته شده بود:۲۷ مهتاب گفت:ـ این یعنی چی؟آیدا چند ثانیه فکر کرد. بعد آرام گفت: ـ نمیدونم... اما درست همان لحظه یادش افتاد اتاق بایگانی پر از پروندههای شمارهگذاریشده بود. آیدا عکس را داخل کیفش گذاشت. ـ فردا باید دنبال پروندهی شماره ۲۷ بگردیم.
فردای آن روز، آیدا و مهتاب صبر کردند تا زنگ تفریح شود. وقتی بیشتر بچهها به حیاط رفتند، آرام به سمت اتاق بایگانی رفتند. در نیمهباز بود. مهتاب با نگرانی گفت: ـ آیدا... مطمئنی باید بریم داخل؟ آیدا جواب نداد و وارد شد.قفسهها پر از پروندههای قدیمی بودند. بعد از چند دقیقه جستوجو، بالاخره شمارهی ۲۷ را پیدا کردند. آیدا پرونده را بیرون کشید. روی جلد نوشته شده بود:«طرح بازی ـ ششم ب» آیدا پرونده را باز کرد.چند صفحهی اول دربارهی قوانین بازی بود، اما صفحهی آخر چیزی داشت که هر دو را میخکوب کرد. بالای صفحه نوشته شده بود: «هدف: شناسایی دانشآموزانی که متوجه حقیقت میشوند و جلوگیری از افشای آن.» مهتاب با صدای آرام گفت:ـ یعنی... سارا رو هم به خاطر همین؟ آیدا جواب نداد. چشمش روی یک جملهی دیگر ثابت مانده بود:«بازی تنها زمانی تمام میشود که هیچکس دیگر سؤال نپرسد.» همان لحظه صدای باز شدن درِ اتاق آمد.هر دو برگشتند.کسی پشت در ایستاده بود.
آیدا و مهتاب سریع پشت یکی از قفسهها پنهان شدند. صدای قدمها نزدیکتر شد و بعد کسی وارد اتاق شد. آیدا فقط توانست بخشی از لباسش را ببیند؛ همان لباس تیرهای که در عکس سال قبل دیده بود. مرد کنار قفسه ایستاد و چند لحظه اطرافش را نگاه کرد. بعد دستش را روی قفسهی شماره ۲۷ گذاشت و زیر لب گفت:ـ نباید این پرونده پیدا میشد...آیدا نفسش را حبس کرد. مرد پرونده را برداشت، اما قبل از اینکه از اتاق خارج شود، گوشیاش زنگ خورد. ـ بله... هنوز چیزی نفهمیدن. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:ـ نه. این بار نمیذارم مثل سارا پیش بره.آیدا با شنیدن اسم سارا به مهتاب نگاه کرد. حالا دیگر مطمئن بودند: آن مرد، از ماجرای سارا خبر داشت.
مرد از اتاق بیرون رفت و در را بست. چند ثانیه بعد، آیدا و مهتاب از پشت قفسه بیرون آمدند. مهتاب با صدای لرزان گفت: ـ شنیدی چی گفت؟ گفت نمیذاره مثل سارا پیش بره! آیدا سرش را تکان داد. ـ آره... ولی یه چیز دیگه هم گفت. ـ چی؟ ـ گفت «این بار». یعنی بازی پارسال هنوز براش تموم نشده.آیدا به سمت در رفت، اما همان لحظه صدای قدمهای مرد دوباره از راهرو آمد. مهتاب دست آیدا را گرفت. ـ نه، صبر کن! هر دو ساکت شدند. صدای مرد از پشت در شنیده شد: ـ «بچهها... میدونم اونجایین.» آیدا و مهتاب به هم نگاه کردند. درِ اتاق آرام شروع به باز شدن کرد.
در باز شد. مرد وارد اتاق شد و مستقیم به سمت قفسهها آمد. آیدا و مهتاب پشت قفسهی کناری ایستاده بودند و جرئت نمیکردند تکان بخورند. مرد چند لحظه همانجا ایستاد و بعد آرام گفت:ـ لازم نیست قایم بشین. میدونم اینجایین. آیدا و مهتاب با ترس از پشت قفسه بیرون آمدند. آیدا پرسید:ـ شما کی هستین؟ چرا دربارهی سارا میدونین؟مرد نگاهی به پروندهی شماره ۲۷ انداخت و گفت: ـ چون من از اول اینجا بودم. مهتاب با عصبانیت گفت:ـ پس شما بازی رو شروع کردین؟ مرد چند لحظه سکوت کرد.من بازی رو شروع نکردم... فقط مجبور شدم ادامهش بدم. آیدا با تعجب گفت:ـ یعنی چی؟ مرد پرونده را بست و به آنها نگاه کرد.ـ اگه واقعاً میخواین بدونین سارا چه چیزی فهمیده بود، باید بازی رو تا آخر ادامه بدین.
آیدا پرسید: ـ چرا خودتون بهمون نمیگین؟ مرد جواب داد:ـ چون هنوز یک مرحله باقی مونده. بعد از جیبش یک پاکت سفید بیرون آورد و روی میز گذاشت. روی پاکت نوشته شده بود:«مرحلهی نهایی ـ پنج بازیکن» مرد گفت:وقتی این مرحله تموم بشه، همهچیز رو میفهمین. آیدا به پاکت نگاه کرد. ـ و اگه ادامه ندیم؟ مرد برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام جواب داد: ـ اون وقت هیچوقت نمیفهمین سارا چرا ناپدید شد.
آیدا پاکت را باز کرد. داخلش یک برگه بود که اسم هر پنج نفر روی آن نوشته شده بود: آیدا، مهتاب، هلیا، رها و نازنین. پایین اسمها فقط یک جمله قرار داشت: «تا پایان امروز، باید مشخص کنید چه کسی دروغ میگوید.» مهتاب گفت: ـ یعنی یکی از خودمون اطلاعاتی رو از ما پنهان کرده؟ آیدا به اسمها نگاه کرد.ـ یا شاید کسی عمداً میخواد ما فکر کنیم یکی از خودمونه. همان لحظه گوشی آیدا لرزید. پیام ناشناس: «به گذشته نگاه نکنید؛ کسی که دنبالش میگردید، هنوز در مدرسه است.» آیدا صفحه را به مهتاب نشان داد.هر دو چند لحظه ساکت ماندند. بعد مهتاب آرام گفت: ـ پس اون مرد تنها نیست... آیدا به سمت در نگاه کرد. ـ و احتمالاً یکی از آدمهایی که هر روز میبینیم، بهش کمک میکنه.
وای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باحاله😫😫😫😫
وایی خدا استرس گرفتممم یکی بیاد به من بگه این فقط یه داستانه واییی 😂🎀
پارت ۸ لطفاااا
مدیر مدرسه ستتتتت؟؟؟؟
پارت بعدددددددددددد منتظرم
وایییی عالی عالییییی منتظر پارت بعدی با اشتیاققق✨✨