دختری که ناگهان متوجه میشه با دنیای ماورائی یه ارتباطی داره حالا چه ارتباطی؟ این ارتباط چجوری به وجود اومده؟ چرا به وجود اومده؟ چه اتفاقی قراره بیوفته؟ 🌝🌝🌝
هوا به شدت سرد بود و بارون تندی میبارید. امیلی و میرا داشتن از مدرسه برمیگشتن و راه خونه دور تر از اونی بود که زیر این بارون بتونن سالم به خونه برسن. تو راه یهو چشمشون خورد به یه مغازه. تنها مغازه ای بود که چراغاش روشن بود. امیلی به میرا اشاره کرد و گفت《بیا بریم اونجا تا بارون بند بیاد》میرا قبول کرد و با هم به سمت مغازه رفتن. رو تابلو مغازه نوشته بود [کتابخانه برادران آدرسین] پس یه کتاب فروشی بود. ایول! حالا میتونستن برای تحقیق مدرسشون یه اطلاعاتی جمع کنن. یه تیر و دو نشون. در مغازه رو باز کردن و رفتن تو. خیلی شلوغ بود. مشخص بود همه از شدت بارون به اونجا پناه بردن. میرا گفت《من برم ببینم درباره سیستم ایمنی بدن انسان چیزی پیدا میکنم یا نه》《باشه》تحقیق امیلی درباره شیمی آلی بود پس رفت سمت کتاب های شیمی
امیلی به کتابهای شیمی نگاه میکرد. ترکیبات کربن و گوگرد، کاربرد های شیمی آلی، چرا باید شیمی بخوانیم، شیمی و علم پزشکی و چه و چه و چه... امیلی هم از هر کدوم ۲_۳ صفحه میخوند و میدید به دردش نمیخورن و میزاشتشون سر جاشون. لا به لای این کتابا یهو چشمش به یه کتابی افتاد که هیچ ربطی به شیمی نداشت. اسمش [حقایقی درباره دنیای ماوراء] بود. امیلی چند لحظه با تعجب بهش نگاه کرد. این دیگه چیه؟ اینجا چیکار میکنه؟ به شیمی چه ربطی داره؟ امیلی دستشو سمت کتاب برد تا برش داره ولی یهو یه دست از پشت سرش ظاهر شد و برش داشت. امیلی برگشت تا ببینه کیه و یه دختری رو دید که موهاش بور بود و رژ قرمزش بیشتر از هر چیزی جلب توجه میکرد. امیلی گفت《ببخشید ولی من زود تر اون کتاب رو...》(امیلی👆)
اما دختره پشست سر هم جملهها رو ردیف کرد من خیلی معذرت میخوام و من واقعا به این کتاب نیاز دارم و خواهش میکنم بزار من ببرمش و برای تحقیق دانشگاه میخوامش و چه و چه و چه... امیلی هم با این خیال که حتما یه نسخه دیگه از اون کتاب تو بخش ماوراء پیدا میشه شونههاشو بالا انداخت و گفت باشه. بعد رفت سمت کتابای ماورائی تا پیداش کنه. امیلی از بدو تولد با آدمای دیگه فرق داشت. چشماش مثل خون قرمز بود و برق عجیبی داشت و وقتی موهاش بلند شد پایینش خود به خود قرمز شد. موهاشو میتونست بگه رنگ میکنم و خوشم میاد ولی برای چشماش بهونه ای نداشت و مجبور بود لنز بزاره چون چشماش واقعا ترسناک بودن... به جز خانوادش هم چیچکس این موضوع رو نمیدونست. حتی میرا که صمیمیترین (تنها) دوستش بود. به خاطر همین به دنیای ماورائی اعتقاد داشت. چون هیج چیز علمی ای این وضعیتو توجیه نمیکرد...
امیلی به قسمت ماورائی رفت. اما هیچ اثری از اون کتاب نبود. حتی چیزی شبیه به اونم نبود. شبیه ترین موضوع به اون کتاب [نظریههایی درباره موجودات پشت آینه] بود که بازم ربطی به اون نداشت. اون کتاب درباره حقایق صحبت میکرد نه ایدهها و تخیلات یه نویسنده... امیلی از این که کتابو به اون دختره داد خیلی پشیمون شد همش خودشو لعن و نفرین میکرد... اما دیگه کار از کار گذشته بود. هوا هم صاف شد و وقت رفتن بود. یه پیام از میرا براش اومد که بیا به سمت صندوق تا بریم. بعد باهم از مغازه خارج شدن و یکم بعد خداحافظی کردن و رفتن به سمت خونههاشون. امیلی تو کل راه همش به اون کتاب فکر میکرد《باید فردا دوباره به اون کتابفروشی برم و از زیر سنگم که شده اون کتابو میدا کنم》(میرا👆)
روز بعد امیلی بعد مدرسه دوباره رفت به اون مغازه و بی مقدمه رفت سمت قسمت ماورائی. به کتابا نگاه میکرد و رد میشد. هیچکدومشون کتابی که اون میخواست نبودن. اما یهو چشمش به یه کتاب افتاد [حقایقی درباره دنیای ماوراء] خودشه. همون کتابه. پیداش کرد. دستشو برد سمتش تا برش داره اما دوباره یه دست دیگه زودتر از اون برش داشت. امیلی با عصبانیت سمت اون برگشت و با صدای بلند گفت《هی...اون مال منه》کسی که کتابو برداشته بود یه پسر جوون قد بلند چشم و ابرو مشکی بود و نگاه نافذی داشت و برخلاف امیلی با صدای آرومی گفت《نه. مال منه. یعنی مال من بود. اشتباهی اومده اینجا》امیلی پوزخندی زد و با طعنه گفت《آها...حتما کتابه پر در آورده و خود به خود اومده تو قفسه کتابای فروشی آره؟》پسره گفت《نه کار دوستمه》و به یه پسره مو فرفری با پوست تیره که اونطرف تر وایساده بود اشاره کرد و پسره براشون دست تکون داد.
امیلی آهی کشید و خواست عذرخواهی کنه. ولی یهو یه فکری به ذهنش رسید. با لحنی که سعی کرد قاطعانه باشه گفت《قیمتش چنده؟ من ازت میخرمش》اما پسر مو مشکی گفت《فروشی نیست》《حاضرم ۲ برابر قیمت بدم》《فروشی نیست》اینو گفت و رفت. امیلی دوید سمتش و جلوشو گرفت《هی...من اون کتابو میخوام...لطفا من به من بفروشش》پسره برگشت تا یه چیزی بگه ولی یهو یکی نزدیکشون شد و گفت《دوستان، اینجا علاوه بر کتابفروشی کتابخونه هم هست. لطفا سروصدا نکنید تا تمرکز بقیه به هم نریزه. ممنون》امیلی سمت مرده برگشت و عذرخواهی کرد. پسر مو مشکی هم پشت بندش عذرخواهی کرد و مرده از اونجا رفت. امیلی با صدای آروم به پسره گفت《ببین...من واقعا به اون کتاب نیاز دارم...لطفا به من بفروشش...خواهش میکنم》
《شرمنده...این کتاب مال پدربزرگمه. اگه بفهمه فروختمش جرم میده》امیلی پوفی کشید و گفت《خب حداقل قرضش بده》《نمیتونم》امیلی با عصبانیت به پسره پشت کرد و خواست بره. همین که داشت فکر میکرد که چجوری اون کتابو به دست بیاره پسره یهو گفت《فردا امتحان تاریخ داری...بهتره زودتر بری خونه و یکم بخونی که صبح دوباره گند نزنی تو برگه》امیلی با چشمای گرد شده برگشت تا ببینه پسره از کجا اینو میدونست... اما هیچ اثری از پسره و دوستش ندید. با خودش گفت《عالیه توهمیمونم کرد این تاریخ...》بعد از مغازه رفت بیرون و رفت خونه. باید زود میرسید خونه تا زودتر برای امتحان تاریخ بخونه که به نظرش مزخرفترین امتحان بود (منم همینطور امیلی...منم همینطور....)
همین که رسید خونه مامانش اومد جلوش و گفت《کجا بودی امیلی؟》امیلی آهی کشید و با ناله گفت《علیک سلام مامان》《خب حالا سلام...کجا بودی؟》《رفته بودم کتابخونه》《اوووو دخترم درس خون شده کتابخونه میره》《واای مامان...》مامانشم خندید و گفت که میزو بچینه تا نهار بخورن. امیلی هم همینکارو کرد و باباشو داداششم اومدن. داداشش به پهلوش سیخونک زد و گفت《آبجی کوچولو چطوره؟》امیلی داد زد《ایوان!》(ایوان👆)
مامان باباش به ایوان چشم غره رفتن و ایوان ریز ریز میخندید. این یکی از عادی ترین شوخیهای ایوان بود. ناهارشونو خوردن و میزو جمع کردن و هرکی رفت سراغ کار خودش. امیلی هم رفت تو اتاقش تا برای امتحان تاریخ بخونه. ولی بیشتر از این که بخونه داشت غر میزد. کتاباشو پرت میکرد رو میز《آخه معاصر؟ تاریخ خودش همینجوریشم مسخرست. دیگه معاصر هم باشه...وای...》(امیلی به شدت منه....) 《آخه به من چه که اولین رئیس جمهور آمریکا✌️جرج واشنگتون✌️بود؟! اه》همینطور غرغر کنان درسها رو میخوند و یادداشت برداری میکرد و سعی میکرد حفظشون کنه ولی هر چی بیشتر میخوند بیشتر یادش میرفت (🤝🤝🤝) آخرشم روی همون میز خوابش برد... صبح با صدای زنگ ساعتش بیدار شد و با بیحالی خاموشش کرد. لباساشو پوشید و رفت پایین تا صبحانه بخوره. ایوان که با اون حال دیدش طبق معمول شروع کرد کرم ریختن《چی شده؟ کشتی هات غرق شده؟》《ولم کن ایوان...امتحان تاریخ دارم》《اوه》و بقیه صبحانه با سکوت صرف شد (نحسی تا کجا تاریخ؟؟؟)
امیلی تو کل راه دعا میکرد که معلم تاریخ نتونه بیاد مدرسه و امتحان نگیره. هر چند خودشم میدونست که دعا کردن بیفایدست... وقتی رسید مدرسه همه در تکاپو بودن. امتحان تاریخ نه فقط برای امیلی بلکه برای ۸۰ درصد دانش آموزا سخت بود (منم جوز اون ۸۰ درصدم🤝) با این که معلم تاریخشون زیاد سختگیر نبود. ولی این ذات تاریخه که سخته... همه با استرس سر جاشون نشستن. از بدشانسی امیلی همینقد بهتون بگم که کسی که جلوش نشسته بود خنگ ترین شاگرد کلاس بود (حالم حالت امیلی....) واقعا یه روز چقدر میتونست مزخرف باشه؟ به مسئول پخش که داشت برگهها رو پخش میکرد زل زده بود. داشت به امیلی میرسید. هر چقدر نزدیکتر میشد استرس امیلی بیشتر میشد... برگه رو که گرفت با خودش گفت《اه ول کن بابا یه امتحانه دیگه...میدی و میری》(ما که میدونیم) آب دهنشو با صدا قورت داد. نفس عمیق کشید (ما آیت الکرسی داریم دلت بسوزه😔💅) دلهره عجیبی داشت که غیر قابل توصیف بود... هیچوقت سر امتحان تاریخ و هیچ امتحان دیگهای اینقدر استرسی نشده بود...
اسمشو با دست لرزان نوشت (تنها چیزی که بلده😂) بعد به سوال اول نگاه کرد《در چه سالی نتیجه انقلاب اول روشن شد؟》امیلی یه لحظه فکر کرد که دیگه توان نفس کشیدن نداره... امتحان از تاریخ قرون وسطا تا جنگ صد ساله بود... ولی اون تاریخ معاصر رو خونده بود... امیلی با دهن باز و چشمای گرد به برگه زل زده بود《حالا چیکار کنم؟》تنها راهش این بود که شانسی یه گزینه رو بزنه. اونم فقط واسه ۳ تا سوال اول جواب بود... بقیش چی؟ (چرت و پرت بنویس مثل ما😔😂) تازه به شانس امیلی هم هیچ امیدی نیست... الان همه رو اشتباه میزنه... ولی چارهای نبود... هیچی بلد نبود و مجبور بود همین کارو کنه. چاره دیگهای نداشت... خواست شانسی بزنه گزینه ۱_۱۸۲۱ که یهو یه صدای مردونه تو سرش اکو شد《اون نه...اون نیست...گزینه ۴ درسته...۱۸۱۵》(کاملا پرت گفتی امیلی جان😂)
ادامش کی میاد حالا
آچیلان آیین جوتونده🌝😂
یه حسی میگه اون اکو همون پسرس
کدوم پسره؟
خوشم اومد ⁵ ستاره🌟🌟🌟🌟🌟
🌝💅