سلام سلامم🧚🏻♀️ به پارت ۵ داستان پیام ناشناس خوش اومدید🫂 یدور قبلاً این پست رو درست کرده بودم ولی شخصی شد... طبق همیشه نظراتتون درباره داستان و اینکه کی مافیاس رو واسم بنویسید✋🏻 بریم برای داستان✅
آیدا چند بار عکس را بالا و پایین کرد. پیام هنوز روی صفحه بود: «اما هنوز نمیدانی چه کسی بازی را شروع کرده...» آیدا با خودش گفت: «پس خودت میدونی کیه...»چند لحظه به صفحه خیره ماند و بعد ناگهان چیزی به ذهنش رسید. اگر فرستنده میدانست آیدا عکس را پیدا کرده، یعنی احتمالاً کسی از نزدیک حواسش به او بوده. آیدا سریع از جایش بلند شد و به راهروی خالی نگاه کرد. هیچکس آنجا نبود. اما وقتی دوباره به عکس برگشت، متوجه چیز دیگری شد. روی دیوار کنار آن آدم، یک ساعت قدیمی دیده میشد. ساعت ۳:۲۰ را نشان میداد.
آیدا عکس را برای مهتاب فرستاد و پرسید: ـ «این ساعت رو میشناسی؟» جواب مهتاب خیلی سریع آمد: «اره... این ساعت هنوز توی مدرسهست.» آیدا چند ثانیه به پیام خیره ماند. بعد پرسید: ـ «کجاست؟» مهتاب نوشت: «اتاق بایگانی.» آیدا به عکس نگاه کرد. بعد به راهروی روبهرو. حالا اولین سرنخ واقعی را داشت. و برای اولین بار، میدانست باید از کجا شروع کند.
آیدا منتظر نماند به محض اینکه زنگ تفریح خورد، کیفش را برداشت و به سمت راهروی انتهای مدرسه رفت. مهتاب هم دنبالش آمد. ـ مطمئنی کار درستیه؟ آیدا گفت: ـ نه... ولی اگه اون ساعت واقعاً هنوز اونجاست، شاید بتونیم بفهمیم عکس کی گرفته شده. راهرو خلوت بود. صدای بچهها از حیاط میآمد، اما این قسمت مدرسه تقریباً ساکت بود. وقتی به درِ اتاق بایگانی رسیدند، آیدا دستگیره را پایین آورد. قفل بود. مهتاب آهسته گفت: ـ حالا چی؟ آیدا به در نگاه کرد. روی دیوار کنار در، یک تکه کاغذ قدیمی چسبیده بود. جلو رفت و آن را کند.
پشت کاغذ، با مداد نوشته شده بود: «ساعت ۳:۲۰، طبقه دوم.» آیدا و مهتاب به هم نگاه کردند. مهتاب گفت: ـ ولی ساعت ۳:۲۰ که مدرسه تعطیله... آیدا آرام جواب داد: ـ دقیقاً. در همان لحظه صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد. هر دو سریع برگشتند. کسی داشت به طرفشان میآمد. و آیدا آن لباس را قبلاً در همان عکس دیده بود.
مرد نزدیکتر شد، اما قبل از اینکه بتواند صورتش را ببیند، صدای یکی از معلمها از انتهای راهرو آمد: ـ بچهها! اینجا چی کار میکنین؟ آیدا سریع کاغذ را داخل جیبش گذاشت. ـ هیچی خانم... داشتیم میرفتیم کلاس. معلم چند لحظه به آنها نگاه کرد و بعد گفت: ـ زنگ خورده، برگردین سر کلاس. آیدا و مهتاب راه افتادند، اما آیدا نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یک بار دیگر برگشت.مرد دیگر آنجا نبود. فقط درِ اتاق بایگانی کمی باز مانده بود. آیدا آرام گفت: ـ مهتاب... ـ چیه؟ ـ اون مرد... مهتاب برگشت. ـ کدوم مرد؟؟ آیدا چند ثانیه سکوت کرد. ـ همونی که توی عکس بود.
وقتی به کلاس برگشتند، آیدا تمام مدت حواسش به در بود. مهتاب آرام کنار گوشش گفت: ـ شاید اشتباه کردی. عکس تار بود، شاید فقط شبیه هم بودن. آیدا گفت: ـ نه... اون لباس رو یادمه. همون رنگ، همون کت. مهتاب چیزی نگفت.چند دقیقه بعد، آیدا متوجه شد خانم کریمی وارد کلاس شده، اما به محض اینکه چشمش به آیدا افتاد، برای لحظهای مکث کرد. آیدا سریع نگاهش را پایین انداخت. وقتی دوباره سرش را بالا آورد، خانم کریمی مشغول نوشتن روی تخته بود. زنگ تفریح، آیدا گوشیاش را چک کرد. یک پیام ناشناس آمده بود: «ساعت ۳:۲۰ را یادت نرود.» آیدا خشکش زد. او فقط کاغذ را به مهتاب نشان داده بود.پس فرستنده چطور فهمیده بود؟ چند ثانیه بعد، پیام دوم رسید: «این بار، تنها نرو.»
فرصتتت؟
منتظر پارت ۶ هستمممم