تا به حال شده در حال خواندن کتابهای تاریخ، با اتفاقاتی روبرو شوید که حتی باورکردنشان هم سخت باشد؟ تاریخ ما فقط داستان پادشاهان و جنگها نیست، بلکه پر از رویدادهایی است که منطق را به چالش میکشند.
ماری سلست: کشتیای که سرنشینانش در هوا دود شدند! تصور کن در دسامبر ۱۸۷۲، کشتی Dei Gratia در اقیانوس اطلس، کشتی ماری سلست رو پیدا میکنه. اولین چیزی که ناخدا متوجه میشه اینه که کشتی در حال حرکت است، اما هیچکس روی عرشه نیست. وقتی وارد کابینها میشن، میبینن میز غذا چیده شده، ساعتها سر جایشان و حتی وسایل شخصی خدمه و محموله (الکل صنعتی) دستنخورده است. تنها چیزی که نشان از آشوب داشت، یک قایق نجات بود که از جای خود کنده شده بود. هیچ اثری از جنگ، دزدی یا طوفان نبود؛ انگار تمام سرنشینان در یک لحظهی بسیار کوتاه، با یک ترس ناگهانی و بدون هیچ مقدمهای، از کشتی پریدند و به دل اقیانوس سپردند.
کودکان سبز وولپیت: مهمانانی که از دنیای دیگری آمدند؟! در قرن ۱۲، در دهکدهای کوچک در انگلستان، مردم دو کودک را پیدا کردند که از یک گودال عمیق بیرون آمده بودند. پوست آنها به رنگ سبز درخشان بود و لباسهایی با بافت بسیار عجیب به تن داشتند. وقتی آنها را به نزد مذهبیها و اشراف بردند، متوجه شدند که به زبان انگلیسی صحبت نمیکنند و فقط به زبان و نالههایی عجیب واکنش نشان میدهند. نکته عجیب این بود که آنها تا زمانی که با غذاهای معمولی (زرد) آشنا نشدند، چیزی نمیخوردند و فقط گیاهان سبز مصرف میکردند. دخترک بعدها با زبان انگلیسی گفت که آنها از جایی به نام “st. Martin’s Land” آمدهاند؛ جایی که خورشید هرگز طلوع نمیکند و زمین پوشیده از سایهای سبز و ابدی است.
سونامی ۳۶۵ میلادی: وقتی دریا برای انتقام، تمدنها را بلعید. در دوران شکوه تمدن مینوآ، جزیرهی کرت با سلسلهای از زلزلههای بسیار قدرتمند مواجه شد. این زلزلهها فقط زمین را لرزاندند، بلکه زمینهای ساحلی را به شکلی وحشتناک تغییر دادند. پس از لرزشهای عظیم، اقیانوس به عقب عقبنشینی کرد و سپس با هیولایی از آب (سونامی) بازگشت. امواج عظیم، شهرهای ساحلی و بنادر تجاری را که قلب تپنده این تمدن بودند، در چند دقیقه زیر خاک و آب بردند. این فاجعه نه تنها ساختمانها را فرو ریخت، بلکه ساختار اقتصادی و روانی مردم را چنان در هم کوبید که تمدن مینوآ دیگر هرگز نتوانست به شکوه سابق خود بازگردد.
مه بزرگ لندن: اتفاقی خطرناک و عجیب که قابل دیدن نبود! در زمستان ۱۹۵۲، یک پدیده هواشناسی نادر باعث شد مه غلیظ، دود حاصل از زغالسنگ و گازهای سمی، در سطح پایین شهر لندن محبوس شود. این مه آنقدر متراکم و سیاه بود که مردم در فاصلهی چند سانتیمتری از خودشان را نمیدیدند. نور چراغهای خیابان به سختی از میان آن لایه سیاه میدرخشید. اتوبوسها در وسط جاده متوقف شده بودند و مردم با دستهایشان راه را پیدا میکردند. این مه فقط دید را کم نکرد، بلکه مثل یک پارچهی خیس و سنگین روی ریههای مردم مینشست؛ هزاران نفر در خانههایشان از شدت سرفه و خفگی جان میدادند و حتی مراسمهای تدفین هم به دلیل عدم تشخیص مسیر، با دشواریهای عجیبی روبهرو بودندمه بزرگ لندن: قاتلی خطرناک و عجیب که قابل دیدن نبود! در زمستان ۱۹۵۲، یک پدیده هواشناسی نادر باعث شد مه غلیظ، دود حاصل از زغالسنگ و گازهای سمی، در سطح پایین شهر لندن محبوس شود. این مه آنقدر متراکم و سیاه بود که مردم در فاصلهی چند سانتیمتری از خودشان را نمیدیدند. نور چراغهای خیابان به سختی از میان آن لایه سیاه میدرخشید. اتوبوسها در وسط جاده متوقف شده بودند و مردم با دستهایشان راه را پیدا میکردند. این مه فقط دید را کم نکرد، بلکه مثل یک پارچهی خیس و سنگین روی ریههای مردم مینشست؛ هزاران نفر در خانههایشان از شدت سرفه و خفگی جان میدادند و حتی مراسمهای تدفین هم به دلیل عدم تشخیص مسیر، با دشواریهای عجیبی روبهرو بودند.
طاعون رقص: وقتی بدن صاحب ذهن و روح شود! در تابستان ۱۵۱۸، زنی به نام «کراو» در استراسبورگ، ناگهان در میان خیابان شروع به رقصیدن کرد. او با چنان هیجانی میرقصید که انگار تسخیر شده باشد. طی یک هفته، ۳۴ نفر به او پیوستند و طی یک ماه، صدها نفر در حال رقصیدنِ بیهدف بودند. این رقصها از سر شادی نبود؛ چهرههای آنها از شدت درد و استرس در هم پیچیده بود، اما پاهایشان متوقف نمیشد. بسیاری از آنها از شدت خستگی مفرط، ضربان قلب بالا و حتی سکتههای قلبی، در حالی که هنوز در حال حرکت بودند، روی زمین میافتادند و میمردند. این صحنه، منظرهای از یک کابوس جمعی بود که هیچکس نمیتوانست جلوی آن را بگیرد. دانشمندان آن را یک بیماری روانی جمعی میدانند که در اثر استرس شدید اجتماعی رخ داده است.
فرستتت ؟