فصل دوم | بوی تعفن لو سعی میکند خودش را قانع کند که همهچیز فقط یک اتفاق عادی است... اما وقتی مترسکی که ساعتها قبل دورتر ایستاده بود، ناگهان کنار چادرش ظاهر میشود، دیگر هیچ توضیحی منطقی به نظر نمیرسد. آن شب، جنگل هنوز ساکت بود... اما کسی از میان تاریکی، بیصدا او را تماشا میکرد.
--- 🌲 فصل ۲ - اسلاید ۱ لِو چند قدم از چادر فاصله گرفت، اما چشم از مترسک برنمیداشت. چراغقوه را روی صورتش انداخت. لباسهایش پوسیده و گلآلود بودند و کلاه کهنهای تا روی صورتش پایین آمده بود. لِو با خودش گفت: «حتماً باد جابهجاش کرده... آره... فقط باد...» اما خودش هم میدانست این حرف منطقی نبود. مترسک چند ساعت قبل، دهها متر آنطرفتر ایستاده بود. هیچ بادی نمیتوانست آن را تا کنار چادرش بیاورد. همان لحظه گوشیاش لرزید. کریس: «هنوز بیرونی؟» لِو: «آره... ولی یه حس خیلی بد دارم...» کریس چند ثانیه بعد جواب داد: «برگرد توی چادر. فردا صبح وسایلتو جمع کن و برگرد خونه.» لِو دوباره نگاهی به مترسک انداخت... و این بار برای اولین بار متوجه شد... بوی تعفن، از خود مترسک میآمد. 👁️ پایان اسلاید: اما هنوز جرئت نکرد کلاه مترسک را بالا بزند... 🌾🖤
--- 🌲 فصل ۲ | اسلاید ۲ لِو بدون اینکه نگاهش را از مترسک بردارد، چند قدم عقب رفت. دستش میلرزید. چراغقوه را دوباره روی مترسک انداخت... همان لباسهای پاره. همان کلاه کهنه. و همان بوی غیرقابل تحمل. با خودش زمزمه کرد: «نه... این فقط یه مترسکه... فقط یه مترسک...» اما هرچه بیشتر نگاه میکرد، احساس میکرد حالت ایستادنش طبیعی نیست. انگار... بدنش بیش از حد شبیه یک انسان بود. برای چند ثانیه جرئت کرد یک قدم جلوتر برود. در همان لحظه، گوشیاش دوباره لرزید. کریس: «لِو... هنوز اونجایی؟» لِو: «آره... ولی حس میکنم یکی داره منو نگاه میکنه.» چند ثانیه سکوت... بعد کریس نوشت: «قسم میخورم اگه حس خوبی نداری، همین الان برگرد توی ماشین و از اونجا برو.» لِو نفس عمیقی کشید، از مترسک چشم برداشت و با عجله وارد چادر شد. زیپ چادر را بست... اما قبل از اینکه چراغقوه را خاموش کند، ناخودآگاه از پنجره کوچک چادر به بیرون نگاه کرد... مترسک دیگر سر جایش نبود. 👁️ پایان اسلاید: جایی که چند ثانیه قبل مترسک ایستاده بود... حالا فقط تاریکی دیده میشد. 🖤🌲
--- 🌲 فصل ۲ | اسلاید ۳ قلب لِو آنقدر تند میزد که صدایش را میشنید. چند بار پلک زد. شاید اشتباه دیده بود... شاید تاریکی باعث شده بود جای مترسک را گم کند. برای اینکه مطمئن شود، دوباره چراغقوه را از پشت پنجره چادر روی همان نقطه انداخت. هیچچیز آنجا نبود. لِو سعی کرد خودش را آرام کند. گوشی را برداشت و برای کریس نوشت: «فکر کنم دارم از ترس دیوونه میشم...» کریس تقریباً بلافاصله جواب داد: «همین الان بخواب. فردا صبح هوا روشن شد برگرد. فقط امشب از چادر بیرون نرو، هر صدایی هم شنیدی.» لِو گوشی را کنار گذاشت، چراغقوه را خاموش کرد و داخل کیسهخواب دراز کشید. چند دقیقه گذشت... جنگل دوباره ساکت شد. آنقدر ساکت که حتی صدای باد هم شنیده نمیشد. ناگهان... تق... صدایی آرام، درست از پشت پارچه چادر. بعد دوباره... تق... تق... تق... این بار انگار کسی با انگشت، خیلی آرام به چادر ضربه میزد. لِو نفسش را حبس کرد. آن صدا دور نمیشد... بلکه آرامآرام، دور تا دور چادر حرکت میکرد. 👁️ پایان اسلاید: و بعد... صدای یک نفس کشیدن، درست پشت سرش شنیده شد... 🖤🌾
--- 🌲 فصل ۲ | اسلاید ۴ لِو از ترس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت. صدای نفس کشیدن فقط چند ثانیه ادامه داشت... و بعد... همهچیز دوباره ساکت شد. چند دقیقه منتظر ماند. نه صدای قدمی... نه صدای ضربهای... هیچچیز. با دستانی لرزان گوشیاش را برداشت و برای کریس نوشت: «فکر کنم تموم شد... شاید فقط توهم زده بودم.» کریس بلافاصله جواب داد: «خداروشکر... فقط لطفاً تا صبح از چادر بیرون نیا.» لِو گوشی را کنار گذاشت و بالاخره چشمانش را بست. خستگی، کمکم بر ترسش غلبه کرد... و خوابش برد. ... صبح روز بعد، با صدای پرندهها از خواب بیدار شد. نفس راحتی کشید و با خودش گفت: «همهش یه شب وحشتناک بود... فقط همین.» وسایلش را جمع کرد، چادر را باز کرد و به سمت ماشینش راه افتاد... اما وقتی به ماشین رسید... خشکش زد. همان مترسک... این بار درست کنار درِ راننده ایستاده بود. و از جیب شلوارش... تکهای کاغذ تا شده، بیرون زده بود. 👁️ پایان فصل دوم لِو با دستانی لرزان، کاغذ را بیرون کشید... اما هنوز نمیدانست خواندن آن، آخرین اشتباه زندگیاش خواهد بود... 🌾
نظرات بازدیدکنندگان (0)