📵: این داستان را قبل از خواب نخوان! ادامه؟...
خانه کاملاً خالی بود. فقط یک اتاق قفل داشت. وقتی قفل را شکستند، اتاق هم خالی بود... اما روی دیوار با خطی لرزان نوشته شده بود: «بالا را نگاه نکنید.» همه نگاه کردند. روی سقف، رد انگشتهای خـ.ـونی دیده میشد... انگار سالها کسی آنجا خوابیده بود و هر شب به آدمهایی که وارد اتاق میشدند نگاه میکرده است.
دختری هر شب احساس میکرد کسی از پشت سر نگاهش میکند. یک شب دلش را زد به دریا، ناگهان برگشت... هیچکس نبود. با خیال راحت به آینه نگاه کرد تا موهایش را مرتب کند. اما تصویر داخل آینه هنوز برنگشته بود. داشت به پشت سرش نگاه میکرد. بعد خیلی آرام لبخند زد.
نیمهشب از خواب پریدم، چون صدای مادرم از آشپزخانه میآمد: «بیداری؟ بیا یه لحظه اینجا.» از اتاق بیرون رفتم. همان لحظه، دستی از زیر تخت مچم را گرفت. صدای مادرم با وحشت و خیلی آرام از زیر تخت آمد: «نرو... منم همین صدا رو شنیدم.»
بعد از نقلمکان به خانهی جدید، هر شب ساعت ۲:۱۷ صدای سه ضربه به در اتاقم میآمد. شب پنجم، جرئت کردم در را باز کنم. هیچکس نبود. فقط راهروی تاریک. وقتی برگشتم تا در را ببندم... سه ضربه، این بار از داخل اتاقم به در خورد.
مادربزرگم همیشه میگفت: «اگر نصفشب بیدار شدی و دیدی کسی کنار تختت ایستاده، خودت را به خواب بزن... چون اگر بفهمد بیداری، نزدیکتر میشود.» سالها به این حرف خندیدم. دیشب ساعت ۳:۱۲ بیدار شدم. کسی کنار تختم ایستاده بود. چشمهایم را بستم و وانمود کردم خوابم. چند دقیقه بعد، خیلی آرام، درست کنار گوشم زمزمه کرد: «آفرین... مادربزرگت هم همین کار را کرد.»
مردی هر روز از سر کار برمیگشت و حس میکرد یکی وارد خانهاش شده است. هیچچیز دزدیده نمیشد. فقط گاهی یک لیوان جابهجا بود، یا پنجرهای که مطمئن بود بسته بوده، نیمهباز میشد. برای اینکه خیال خودش را راحت کند، دوربین نصب کرد. فیلم شب را که دید... هیچکس از در وارد نشد. اما ساعت ۳:۲۱، درِ کمد اتاقخواب آرام باز شد. کسی از داخلش بیرون آمد. چند دقیقه در خانه قدم زد. به تخت مرد نگاه کرد. بعد دوباره داخل همان کمد رفت... و در را از داخل بست.
در یک مرکز تماس اضطراری، اپراتورها قانونی عجیب داشتند: اگر کسی زنگ زد و فقط صدای نفس کشیدن آمد، تماس را قطع نکن. یک اپراتور تازهکار دلیلش را پرسید. رئیس گفت: «چون بعضی تماسها از آدمهایی نیست که کمک میخواهند... از آدمهایی است که میخواهند مطمئن شوند تنها هستی.» همه خندیدند. آخر شیفت، تلفن او زنگ خورد. هیچکس حرف نمیزد. فقط صدای نفس کشیدن... خواست تماس را قطع کند که صدایی آرام گفت: «خوبه... پس هنوز نفهمیدی من از کدوم تلفن دارم باهات حرف میزنم.» اپراتور به صفحه نگاه کرد. کنار شماره تماس نوشته بود: «تماس داخلی.» در آن طبقه، فقط یک تلفن داخلی وجود داشت... روی میزی که درست پشت سرش بود.
مردی نیمهشب در خیابان خلوت، مردی را دید که با لبخندی غیرعادی وسط خیابان میرقصید. وقتی از کنارش رد شد، مرد رقصیدن را متوقف کرد. فقط سرش را چرخاند و همان لبخند را حفظ کرد. بعد، بدون اینکه پلک بزند... شروع کرد به دویدن، اما نه به سمت جلو؛ به سمت او، در حالی که صورتش همچنان رو به همان جهت قبلی بود.
این داستان را قبل از خواب نخوان!...
@𝙁𝙖𝙙𝙞𝙖
نیمه شب بود... روی مبل نشسته بودم و پست هارا بالا و پایین میکردم. ناگهان پیامکی آمد: جن ها از دیوار به مردم زل میزنند تا بهترین دید را به افکار و دیده هایشان داشته باشند... روی به دیوار برگرداندم و چهره خاکستری وحشتناکی همچو دوده روی دیوار پشت سرم تکان میخورد...
______
بخونید...
فرصتت
@(🎏)بورام "بک"
هرجا رو باز میکنی اولین پست اینه😵😂
______
برا من اینجوری نیست جان خودم🤣
اشکال نداره اول اینو بخونید بعد هم قرآن
داداش ما اینو ویژه کنیم خسته میشی ؟؟
بابا مشکلشش چیههه
هرجا رو باز میکنی اولین پست اینه😵😂
بعد از آزمونم، یعنی الان، این رو خوندم و الان واقعا سخته بخوابم چون همه خوابن و در هم بازه
انفدر این پست رو نگه داشتی صفحه اول رفته تو ترند آتشین
راحت شدیی الان هرکی میره اینو میبینه
دیگه دیگه🌟
فقط لایکش کردم تا امشب بخونم اونم قبل خواب😃☝🏼
یادت نره بخونی😀
حتماااا
وایوایوایوای عالی بوددد
وای فداتون شم من چقدر مهربونید🤙🏻😭
همیشه میگم یه متن که چیزی نیست، و اینجور پست ها رو باز میکنم، و بعد با چراغ روشن میخوابم🤗