وقتی صحبت از فانتزی میشود، معمولاً تصور میکنیم همه عاشق جادو، اژدها، جادوگرها و دنیاهای خیالی هستند. اما حقیقت این است که تعداد زیادی از آدمها اصلاً نمیتوانند با فانتزی ارتباط برقرار کنند.
بعضیها بعد از چند صفحه از یک رمان فانتزی خسته میشوند، بعضیها اسمهای عجیب شخصیتها را فراموش میکنند و بعضیها هم مدام میپرسند: «خب که چی؟ این که واقعی نیست.» جالب اینجاست که این موضوع معمولاً به خلاقیت، هوش یا قوه تخیل ربطی ندارد. مغز انسانها فقط روشهای متفاوتی برای لذت بردن از داستانها دارد.
بعضی مغزها «شبیهسازی واقعیت» را ترجیح میدهند. دانشمندان علوم شناختی معتقدند یکی از دلایل اصلی علاقه ما به داستانها، تمرین کردن موقعیتهای اجتماعی و انسانی است. به همین دلیل بعضی افراد بیشتر جذب داستانهایی میشوند که بتوانند مستقیماً آنها را به زندگی واقعی خودشان ربط بدهند: روابط خانوادگی دوستیها مشکلات روزمره مسائل اجتماعی برای این افراد، داستانی درباره یک دانشآموز یا یک پزشک میتواند بسیار جذابتر از داستان یک جادوگر یا پادشاه باشد. مغز آنها احساس میکند اطلاعات کاربردیتر و نزدیکتری به زندگی واقعی دریافت میکند.
فانتزی از مغز «هزینه شناختی» بیشتری میگیرد. وقتی یک داستان واقعگرا میخوانیم، تقریباً تمام قوانین دنیا را از قبل میشناسیم. اما در فانتزی، مغز باید همزمان دهها چیز جدید را یاد بگیرد: قوانین جادو چیست؟ این سرزمین کجاست؟ این موجودات چه هستند؟ این خاندانها چه رابطهای با هم دارند؟ این دنیا چه تاریخی دارد؟ روانشناسها به این موضوع میگویند: Cognitive Load یا «بار شناختی». بعضی مغزها از این حجم اطلاعات جدید لذت میبرند. بعضی دیگر ترجیح میدهند انرژی ذهنی خود را صرف داستان و شخصیتها کنند، نه یاد گرفتن قوانین یک جهان جدید.
تفاوت در ویژگی شخصیتی «گشودگی به تجربه» در روانشناسی شخصیتی، یکی از پنج ویژگی اصلی شخصیت، Openness to Experience یا «گشودگی به تجربه» است. افرادی که امتیاز بالاتری در این ویژگی دارند معمولاً: کنجکاوترند، از ایدههای عجیب استقبال میکنند، به هنر و تخیل علاقه بیشتری دارند، و راحتتر وارد دنیاهای خیالی میشوند. در مقابل، افرادی که امتیاز پایینتری در این ویژگی دارند معمولاً ساختار، واقعیت و آشنایی را ترجیح میدهند. البته این به معنی بهتر یا بدتر بودن هیچکدام نیست؛ فقط دو سبک متفاوت از پردازش دنیا هستند.
بعضی مغزها بیشتر «شخصیتمحور» هستند تا «جهانمحور». خیلی از آثار فانتزی زمان زیادی را صرف ساختن دنیا میکنند: نقشهها، تاریخها، جنگهای باستانی، نظامهای جادویی، و سیاست سرزمینها. اما بعضی خوانندهها فقط میخواهند شخصیتها را بشناسند و با آنها ارتباط برقرار کنند. برای این افراد، خواندن چند صفحه درباره تاریخ یک پادشاهی خیالی میتواند خستهکنندهتر از خواندن یک گفتگوی ساده بین دو شخصیت باشد.
تجربههای کودکی هم نقش مهمی دارند. پژوهشها نشان میدهند علایق فرهنگی تا حد زیادی در کودکی شکل میگیرند. کسی که با افسانهها، کارتونهای فانتزی و قصههای جادویی بزرگ شده، معمولاً راحتتر وارد دنیاهای خیالی میشود. اما اگر بیشتر با داستانهای واقعگرایانه یا تاریخی بزرگ شده باشی، ممکن است فانتزی برای مغزت غریبهتر و دورتر به نظر برسد.
مغز دائماً در حال محاسبه «پاداش در برابر تلاش» است. هر فعالیت ذهنی برای مغز هزینه دارد. اگر مغز احساس کند انرژی زیادی صرف یاد گرفتن قوانین یک جهان جدید میکند اما در عوض پاداش هیجانی کافی دریافت نمیکند، خیلی سریع علاقهاش را از دست میدهد. برای همین است که بعضی افراد بعد از ده صفحه از یک رمان فانتزی خسته میشوند، در حالی که بعضی دیگر تا ساعت سه صبح بیدار میمانند تا فقط «یک فصل دیگر» بخوانند.
و شاید مهمترین دلیل... بعضی آدمها از داستانها میخواهند دنیا را بهتر بشناسند. بعضی دیگر از داستانها میخواهند دنیاهای جدیدی را تجربه کنند. هیچکدام اشتباه نیست. همان مغزی که عاشق واقعگرایی است، ممکن است عاشق مستندها، تاریخ یا روانشناسی باشد. و همان مغزی که عاشق فانتزی است، شاید بیشتر از هر چیزی از پرسیدن این سؤال لذت ببرد: «اگر دنیا جور دیگری بود، چه میشد؟» شاید به همین دلیل است که بعضی کتابخانهها پر از جادو، اژدها و پادشاهیهای خیالیاند، و بعضی دیگر پر از زندگینامه، تاریخ و داستانهای واقعی. و جالب اینجاست که هر دو، دقیقاً کاری را انجام میدهند که مغز انسان از داستانها میخواهد: کمک به درک بهتر جهان؛ چه این جهان واقعی باشه چه خیالی
وای چقدر عالی بود خیلی جالب بود مثل همیشه فوق العاده بودیییی😍😍💖💖💖
من دوست دارم