توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر هاگرید اخراج نمیشد؟ ۱. آن شب در تالار اسرار: سال سوم هاگوارتز. تام ریدلِ حیلهگر، تالار اسرار رو باز کرده و حالا باید یه مقصر پیدا کنه. هاگریدِ نوجوون رو با عنکبوت غولپیکرش «آراگوگ» میبینه و نقشه میکشه. اما در این دنیا، یه فرق کوچیک هست: دامبلدور که از همون روز اول به هاگرید اعتماد داشت، عمیقتر تحقیق میکنه. یا شاید خود هاگرید، با همون قلب بزرگش، میره پیش دامبلدور و همه چیز رو تعریف میکنه: «پروفسور... من یه موجود عجیب بزرگش میکنم، اما قسم میخورم که اون به کسی آسیب نمیزنه. و یه چیزی هست... یه مار بزرگ... من صداش رو میشنوم توی لولهها...» دامبلدور باور میکنه. اتهام رد میشه. هاگرید میمونه. تام ریدل که نقشهاش نقش بر آب شده، با ترشرویی مدرسه رو ترک میکنه، اما دیگه نتونسته ردی از خودش به جا بذاره. هاگرید فارغالتحصیل میشه. با یه چوبدستی کامل. با اعتماد به نفس. با مدرک.
۲. آقای پروفسور هاگرید: هاگرید حالا یه جادوگر کامله. با یه چوبدستی که اندازهٔ خودشه، از چوب بلوط مقاوم و با مغز پر ققنوس (هدیهٔ دامبلدور بعد از فارغالتحصیلی). او شاگرد درخشانی در درس مراقبت از موجودات جادویی بود و حالا بزرگترین متخصص موجودات جادویی در بریتانیا میشه. وقتی پروفسور کتلبرن بازنشسته میشه، هاگرید نه به عنوان یه جایگزین موقت، که به عنوان یه استاد تمام، صندلی درس مراقبت از موجودات جادویی رو به دست میگیره. کلاسهاش افسانهایست. بچهها هایپوگریفها رو با احترام نوازش میکنند و از بچههای اژدها (تحت نظارت شدید) مراقبت میکنن. هاگرید دیگر اون آدم دستوپاچلفتی و شرمندهٔ همیشگی نیست. اون یه استاد محبوب، با صلابت و پر از قصهست. کیکهای سنگیاش همچنان خطرناکه، اما حالا با طلسمهای نرمکنندهٔ مخصوص خودش پخته میشه.
۳. محافظ سنگ صبور بدون بار اخراج و تحقیر، هاگرید با اعتماد به نفس کامل به محفل ققنوس میپیونده. او فقط یک عضو وفادار نیست، بلکه یک ستون قدرته. نفوذش روی موجودات جادویی، محفل رو با غولها، گرگینهها و حتی سانتورها متحد میکنه. برادر ناتنیاش، گراپ، توسط خود هاگرید و با روشهای علمیتر تربیت میشه و به یک دیپلمات بین غولها و انسانها تبدیل میشه. برای هری، هاگرید از همون اول فقط یه دوست خوب و دستوپاچلفتی نیست، بلکه یک مرشده. کسی که بهش میگه: «تو از پسش برمیای هری. منم هستم. نترس.» و وقتی هری میترسه یا شک میکنه، هاگرید کنارشه، نه فقط با چای و کیک، بلکه با جادوی واقعی و حضوری شکستناپذیر.
۴. نبرد هاگوارتز: خشم غول مهربان: شب نبرد نهایی هاگوارتز فرا میرسه. ولدمورت و ارتشش به دروازهها حمله میکنن. اما اینبار، از برجهای قلعه، این فقط استادان و محفل ققنوس نیستن که دفاع میکنن. پروفسور هاگرید، با چوبدستی بلوطش که مثل یه صاعقه درخشش داره، روی بلندترین برج ایستاده. کنارش، آراگوگ و فرزندانش (که حالا به خاطر احترام به هاگرید با انسانها همپیمان شدن) تارهای محافظ میتنن. گراپ و دستهای از غولهای آزاد، پشت سرش غرش میکنن. هاگرید وقتی میبینه ولدمورت به هری توهین میکنه، دیگه اون آدم مهربون و خجالتی نیست. خشمی غولآسا و مقدس وجودش رو فرا میگیره. او نه برای انتقام، که برای محافظت از بچهای که مثل پسرش دوستش داره، به میدان میاد. طلسمهایش شکافنده و قدرتمندن. او نماد این حقیقته که مهربانی، ضعف نیست؛ بزرگترین قدرته.
۵. سالها بعد: میراث یک قلب بزرگ سالها بعد، هاگرید همچنان در هاگوارتز درس میده. حالا پیر شده، ریشش کاملاً نقرهای و چشمهاش پر از چین و چروک خنده. مدرسهٔ هاگوارتز به لطف تلاشهای او، بزرگترین مرکز مطالعات موجودات جادویی در جهانه. دیگه هیچ بچهای از «هیولاها» نمیترسه. همه میدونن که پشت هر نیش و چنگالی، یه قلب هست که فقط نیاز به درک شدن داره. مجسمهای از هاگرید در کنار دریاچهٔ هاگوارتز ساخته شده، نه به عنوان یه قهرمان حماسی، بلکه در حالی که یه بچه اژدهای کوچولو رو توی دستش گرفته و بهش شیر میده. هری پاتر، حالا یه مرد میانسال، هر وقت به هاگوارتز برمیگرده، اول میره پیش هاگرید. یه فنجون چای میخورن، کیک سنگی (که هنوز خطرناکه) میخورن و به یاد روزایی میافتن که یه غول مهربون، با مهربونیش، دنیا رو نجات داد. هاگرید ثابت میکنه که بزرگترین جادو، جادوی قلب ساده و پاکیه که هرگز اجازه نداد تلخی و بیعدالتی، اون رو از مسیر درست منحرف کنه.
در نهایت: این داستان به ما میگه که گاهی بیعدالتیهای بزرگ، نه تنها قربانی، که دنیا رو هم عوض میکنن. اگر هاگرید اخراج نمیشد، دنیای جادوگری یک جادوگر قدرتمند و یک معلم بیبدیل رو از دست نمیداد. و مهمتر از همه، هری پاتر یک قهرمان رو در قالب یک دوست واقعی پیدا میکرد، کسی که از روز اول، با تمام قدرت و ایمان کنارش بود.
عالی بود مثله همیشه میشه بعدیو بنویسی چی میشد اگه سیریوس اسلیترینی بود و از خونه طرد نمیشد و یکی دیگه چی میشد اگه ریگولوس گریفیندوری بود
یا چی میشد که خاندان بلک واقعا با هم متحد بودن؟