اتاق تاریک بود. آنقدر تاریک که حتی انگشتهای خودت را هم اگر جلوی چشمت بگیری، فقط سایههایی مبهم از آنها را میبینی. سکوتِ اتاق از آن نوع سکوتهای آرام نیست؛ از آن سکوتهای سنگین و غلیظ است که انگار هوا از شدت سنگینی، پشت گردنت فشار میآورد. تو روی تخت دراز کشیده بودی. صدای تیکتاک ساعت دیواری، مثل ضربههای آهسته چکش روی میخ، در گوشت میپیچید. تیک… تاک… تیک… تاک… ناگهان، صدا قطع شد. نه، ساعت خراب نشده بود، بلکه انگار… صدا در هوا فرو رفت.
در همان لحظه، اولین صدا را شنیدی. یک صدای کشیده شدن. مثل وقتی که یک تکه گوشت مرده را روی پارکتِ چوبی میکشند. شـششـش… شـششـش… صدا از پشت درِ اتاق میآمد. قلبت با سرعتی غیرطبیعی شروع به تپیدن کرد. تو خودت را قانع کردی: «فقط موش است. یا شاید هم باد است که لای در شکاف ایجاد کرده.» اما تو میدانستی که باد، صدای کشیدنِ چیزی سنگین و مرطوب را نمیدهد.
دوباره آن صدا آمد، اما این بار نزدیکتر. از زیر در. چیزی داشت از زیر درِ اتاق به داخل میخزید. چیزی که نمیشد دید، اما میتوانست حس کرد. حسی شبیه به سرمای استخوانسوز که ناگهان فضای اتاق را تسخیر کرد. سپس، آن صدای دوم آمد. صدایی که از جای دیگری بود. این بار از زیر تخت. صدای خراشیدنِ ناخنهای بلند روی چوب. خـشخـش… خـشخـش… نفست در سینه حبس شد. تمام بدنت منجمد شده بود. فکر کردی اگر اصلاً حرکت نکنی، شاید فکر کند تو وجود نداری. اگر چشمهایت را محکم روی هم بگذاری، شاید این کابوس تمام شود.
اما درست وقتی که تصمیم گرفتی چشمهایت را ببندی، سنگینی عجیبی را روی لبهی تخت حس کردی. تشک کمی پایین رفت. انگار موجودی سنگین و بیوزن، دقیقاً در لبهی تخت، نشسته است. و بعد، آن زمزمه را شنیدی. صدایی که نه از گلو، بلکه انگار از میانِ رگهای گردنت میآمد. صدایی خشدار، سرد و بسیار نزدیک: «…میدونم که بیداری… چقدر خوبه که چشمات رو نبستی…»
بعدش چی شد؟
بعدش... نمیدونم
کمکککک
برای کاورش که پیدا کردم چند تا سکته پشت سر هم کردم
نمیدونم چرا شب باید انتشار میشد ( اینجاب میترسد)