درود به همگی کیانا اومده با یک ولاگ دیگه.امیدوارم دوست داشته باشین لایک هم یادتون نره ناظر لطفا زود منتشر کن بریم سراغ ولاگ😨🐚
خب من نمیدونم ساعت چند بیدار شدم😂مثل همیشه هم تختم مرتب نکردم🤡هم بیدار شدم دیدم مامانم تو راه رو هست و گفت:زود باش باید بریم مدرسه جلسه اولیا هست🤓اینو مامان از چند روز پیش گفته بود و ازونجایی که مدرسه جدیدم خیلی دوست دارم گفتم منم میام(معمولا از خدامه نرم جایی ولی خب اینجا فک کنم فرق داشته باشه)😨
مامانم:کیانا چی میخوری صبونه؟چرا از تو میپرسم بیا تخم مرغ آب پز بخور زود باش عجله داریم🤣 من:مامان اون لباس کرمیه کجاست؟اسن من باید بیام؟؟وقتی که گفتن فقط خودت بری؟💢 بعدش مادر گرام زنگ زد به مدرسه و گفتن که من هم باید برم🥲 مامانم:چرا تو اقد شلخته ای؟همونجاهاست دیگه یکم مرتب باش💢(😂) من:مامان نیست خب خلاصه ما اون لباس رو پیدا نکردیم و مامانم گفت یک لباس چهار خونه ای بپوشم که خیلی بلند بود و من نصفش رو دادم تو شلوارم🌝😂
بعدش که اومدیم بیرون از خونه مامانم به بابام زنگ زد و بابام اسنپ گرفت که یهو مامانم گفت:کیانا من کلی بهت گفتم رو سری تو بردار اونجا گیر میدن دلیل نمیشه که چون چیزی رو سرت نمیزاری بدون روسری بیای مدرسه برام مهم نیست اینچیزا ولی فقط چرا نیاوردی وقتی که بهت گیر میدن؟💢(خیلی عصبانی شد فک کنم😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣) من:یادم رفت حالا مشکلی نیست اونجا گیر نمیدن🤡
بعدش که اسنپ اومد هم نشستیم ماشین یارو خراب شد و ما هم تا میدون تو اون گرما پیاده رفتیم و بعد بابام گفت که دوباره اسنپ میگیرم برین جای خونه🤡🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 مامانم خیلی عصبی شد بود و از رو حرص میگفت اون چرا نمیشینه تو خونه وقتی که ماشینش خرابه💢
بعدش هم یک اسنپ دیگه اومد و یارو خیلی تند رفت و اینا خیلی هم حرف میزد(متاسفانه از آدمای پر حرف خوشم نمیاد😅) بعد با یک یارویی دعواش شد تو راه 😨و ما هم رسیدیم مدرسه😅😨🥳🥳شولولولو🥳
بعدش که رسیدیم مدرسه بعد چند دقیقه معلم زبانمون اومد گفت به اینگیلیسی که بریم بالا و گفت مداد دارین؟منم گفتم نه ندارم بعد مامانم گفت کیانا یادم رفت بهت بگم امتحان تعیین سطح زبان ازتون میگیرن🤡😂😂😂😂😂😂😂قیافه من در همون موقع:(بچه گیر آوردی؟😭😐)
وقتی که رفتیم تو اتاق گفتم من هیچی نیاوردم و یک دختره ای که فکر میکردم ازم بدش میاد بهم خودکار داد🤡(فکر نکنین روش کراـ ما واقعا میگم)رفتیم امتحان رو دادیم و من اولی بودم که تموم کردم شولولو🥳😨(یک جوری میگه که انگار یک تیتاب طلایی و کیک نصییبش شده😐🧃🍰🧋🤡)بعدش هم که نشستم نمیدونم چرا یکی از بچه ها بهم زل میزد و لبخند میزد😐🎸 بعدش هم گفتن که برم توی یک اتاق دیگه با معلم زبان حرف بزنم و بعدشم رفتم با یکی از بچه هایی که قبلا توی مدرسه جدیدم همگروهیم توی یک بازی بود رفتیم والیبال ولی بلد نبود و بعدش هم با دوستش و اون دختره رفتیم پاس کاری🌝💘
بعد از چند دقیقه که نه بعد از ۱ ساعت فکر کنم اسنپ گرفتیم و رفتیم خونه🎀یکم کتاب خوندم تا اینکه بابام اومد و رفتم تستچی و با بلاگیون حرف زدم💜
اس اخر
سولللیییی😭💔
دلم براش تنگ شدن
منم💔
چه روز جالبی داشتی خسته نباشییی
ممنونم قشنگم همچنین🤍
💕💕
فرصت⚡🌬