توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر خانوادهٔ دامبلدور سالم میماند؟
۱. آن روزی که هرگز نیامد همه چیز برمیگردد به یک بعدازظهر ساده در درهٔ گودریک. سه پسر مشنگ آریانای ششساله را در حال انجام جادوی کودکانه میبینند. اما در این دنیا، پرسیوال دامبلدور، پدر خانواده، همان نزدیکیست. او فقط برای آوردن یک پیمانه عسل از مغازه بیرون زده بوده. قبل از اینکه آن پسرها کاری کنند که آریانا را تا ابد بشکند، پرسیوال از راه میرسد. یک افسون سپر ساده، یک نگاه خشمگین پدرانه، و سه پسر بچهٔ ترسیده که فرار میکنند. آریانا گیج است، اما آسیب ندیده. غروب همان روز، کندرا دخترش را در آغوش گرفته و پرسیوال کنارشان ایستاده، نه به عنوان یک انتقامجو، بلکه به عنوان یک محافظ. آن شب، خانهٔ دامبلدورها پر از سکوت نیست، پر از صدای شام خوردن و خندههای کوچک آلبوس و ابرفورث است که با قاشقهایشان شمشیربازی میکنند. فاجعهای که قرار بود همه چیز را نابود کند، مثل یک طوفان دفع شده از کنارشان گذشته است.
۲. بزرگ شدن در سایهٔ مهر، نه سوگ حالا داستان کودکی آلبوس کاملاً فرق میکند. او هنوز یک نابغهست. هنوز نامههایش در یازده سالگی از راه میرسند و هاگوارتز را مثل طوفان فتح میکند. اما تفاوت اینجاست که هر نامهای که به خانه میفرستد، پر است از شور زندگی، نه از تلاش برای فراموش کردن غم خانه. پدری که به جای زندان، در خانه است و به او افتخار میکند. مادری که زیر بار تنهایی و فداکاری له نشده و هنوز سرزنده است. خواهری که گرچه جادویش کمی خاص و قدرتمند است، اما زیر نظر پدر و مادر و با عشق برادرانش، آن را کنترل میکند، نه اینکه از آن بترسد. آریانا منزوی نیست، او باغچهٔ کوچکی دارد و به گلها جان میدهد. ابرفورث با بزهایش در حیاط پشتی دعوا میکند و آلبوسِ نوجوان زیر درخت بلوط کهنسال، کتابهای افسون پیشرفته میخواند و به افق خیره میشود، بیآنکه باری شوم روی شانههایش باشد. غمی در کار نیست، پس گریزی هم در کار نیست.
۳. دیدار با گریندلوالد: وسوسهای که رنگ میبازد گلرت گریندلوالد بالاخره به درهٔ گودریک میرسد. او با باتیلدا بگشات، همسایهٔ دامبلدورها، نسبت دارد. و وقتی چشمان آبی و موهای طلایی گلرت برای اولین بار با آلبوسِ هجدهساله روبرو میشود، جرقه همچنان زده میشود. این دو نابغهٔ بیهمتا یکدیگر را مییابند. اما اینبار، آلبوس تنها نیست. او یک خانواده دارد که دوستشان دارد. وقتی گلرت از افسانهٔ یادگاران مرگ و نقشهٔ «جهانی بهتر برای مشنگها» (تحت فرمان جادوگران) حرف میزند، آلبوس در چشمانش شور و هیجان دارد، اما بعد... نگاهش به پنجره میافتد. آریانا در باغچهاش به زنبقها آب میدهد. ابرفورث با بز محبوبش حرف میزند. پدرش در ایوان نشسته و برای مادرش چای میریزد. وسوسهٔ «تقدیر بزرگ» رنگ میبازد. آلبوس رو به گلرت میکند و میگوید: «من نمیتوانم دنیا را برای کسانی که دوستشان دارم ناامن کنم، به امید اینکه روزی "بهتر" شود.» این "نه" گفتن، نقطه عطف دنیای جادوگریست. گریندلوالد بدون دامبلدور، تنها میماند. قدرتمند، اما بدون لنگر اخلاقی. و آلبوس، بدون شرم و احساس گناه، به زودی برای رویارویی با او آماده میشود.
۴. نبردی که خیلی زود تمام شد بدون سالها تعلل، بدون ترس از رویارویی با حقیقت مرگ خواهرش، آلبوس دامبلدور خیلی زودتر وارد میدان میشود. دوئل افسانهای سال ۱۹۴۵ اتفاق میافتد، اما این بار دامبلدور نه یک پیرمرد رنجور، بلکه یک جادوگر در اوج قدرت، با قلبی یکپارچه و بدون شکاف است. او گریندلوالد را شکست میدهد، اما نه با خشمی خفته، بلکه با اندوهی آرام برای دوست از دست رفتهاش. او ابرجادوگر میشود، نه به خاطر فرار از گذشته، بلکه به خاطر قدرتی که از عشق به خانوادهاش ریشه گرفته. او هاگوارتز را به پناهگاهی تبدیل میکند که خودش روزی در آن آرامش را تجربه کرده، نه زندان خاطراتش.
۵. پیرمردی که غم چشمانش را ندزدید سالها میگذرند. دامبلدورِ پیر، حالا یک افسانه است. اما وقتی شاگردی به نام مینروا مکگوناگل یا شاگردی دیگر به نام تام ریدل به هاگوارتز میآیند، با مردی روبرو میشوند که ریش بلند نقرهای دارد، اما چشمان آبیاش هنوز از برق شیطنت و شادی واقعی میدرخشد. غم هست، چون زندگی همین است، اما آن اندوه عمیق و سردی که در دنیای اصلی پشت آن چشمان بود، وجود ندارد. او هنوز به تام ریدل شک میکند، اما شاید، فقط شاید، این دامبلدورِ کاملتر، بتواند با گرمای بیشتری با پسر یتیم و تاریک برخورد کند. شاید نتیجه فرق کند. هر چه باشد، هاگوارتز برای آلبوس دامبلدور یک قلعهٔ شاد است، نه یک مقبره. هر کریسمس، برادرش ابرفورث را میبیند که با اخمهای همیشگی، بهترین پنیر بز درهٔ گودریک را برایش آورده. آریانا، پیرزنی آرام و مهربان، برای نوههای بقیهٔ اساتید جوراب میبافد. خانوادهٔ دامبلدور، ستون فقرات دنیای جادوگری شدهاند، بیآنکه خودشان بدانند.
در این دنیا، آلبوس دامبلدور نیازی نداشت که از «جوانی احمق» خودش درس عبرت بگیرد. او از اول، با عشق و حمایت خانوادهاش، به یک مرد کامل تبدیل شد. نه یک اسطورهٔ شکستناپذیر و دستنیافتنی، بلکه یک انسان. کسی که بزرگترین قدرتش نه، ترس از خودش، که پذیرش خودش بود. و این، بزرگترین هدیهای بود که یک خانوادهٔ سالم میتوانست به دنیا بدهد: رهبری که نه از روی گناه، بلکه از روی عشق، رهبری میکرد.
چه جالب میشد
یه ۰یزی ، ولی مادر خانواده ی دامبلدور هیچوقت از آریانا خوشش نمیآمد و همیشه اون رو قائم میکرد
عالی بود