درود در این پست قرار دوقلو های نیمه همسان"آدم" و "انسان" را از هم تشخیص میدهیم خیلیها «آدم» هستند، یعنی فقط نفس میکشند و فضای خالی را اشغال کردهاند؛ اما «انسان» بودن، یک جور کادوپیچ کردن روح است که متأسفانه خیلیا وقتش را ندارند
اگر میخواهی این دوقلوهای ناهمسان را در ترازو بگذاریم باید بیپرده برایت بگویم: -ذات: ذات «آدم» بر محور «بقا» میچرخد. آدم مثل یک ماشین پیچیده است که برنامهریزی شده تا فقط «بودن»اش را حفظ کند. ذات او در چرخهی ترس، طمع و بقا خلاصه میشود. آدم، «شخصیت» دارد اما «هویت متعالی» ندارد. او در ذات خود زندانیِ همان چیزی است که به ارث برده؛ ژنتیک، جغرافیا و محیط. آدم فقط یک «پدیده» است. انسان: ذات «انسان» بر محور «شدن» است. انسان یعنی آن موجودی که علیه غریزههایش طغیان کرده. ذات انسان از جنس «پرسش» است؛ اینکه «من کی هستم؟» و «آیا این همه دویدن برای هیچ، ارزشش را دارد؟». انسان تنها موجودی است که میتواند ذات خودش را «شخم بزند» و بذرهای جدیدی در آن بکارد. -شعور: آدم : شعور آدم، مثل آینه است؛ فقط بازتاب میدهد. محیط به او میگوید چه چیزی «خوب» است، او هم باور میکند. به او میگویند چه کسی «دشمن» است، او هم میجنگد. شعور آدم، شعور «تقلیدی» است. او دنیا را میبیند اما «درک» نمیکند؛ فقط «ثبت» میکند. انسان : انسان، نه آینه که «منشور» است. نور حقیقت را میگیرد، در خودش میشکند و با تحلیل و تجربه، رنگهای جدیدی از آن بیرون میکشد. شعورِ انسان، تواناییِ دیدنِ «پسِپرده» است. انسان میداند که اکثرِ باورهای آدمها، فقط توهمات جمعی برای فرار از تنهایی مطلق است.
شرافت: آدم : شرافتِ آدم، مثلِ یک کت و شلوار گرانقیمت است که میپوشد تا در مهمانی جامعه، «محترم» به نظر برسد. شرافتِ او تابعِ «قانون»، «ترس از مجازات» و «قضاوتِ دیگران» است. اگر مطمئن باشد کسی نمیبیند، احتمالاً همان کاری را میکند که ذاتِ غریزیاش دیکته میکند. انسان: شرافتِ انسان، یک انتخاب هر روزه وردزباننشدنی است. انسان حتی وقتی هیچکس نگاه نمیکند و هیچ پاداشی در کار نیست، اخلاقی عمل میکند. شرافت او «اصالت وجودی» است؛ یعنی او نمیتواند بد باشد، چون به خودش قول داده که «انسان» باقی بماند. شرافت برای انسان، نه یک قرارداد اجتماعی، که تنها راه حفظ آرامش قلبیاش است. قلب: آدم : قلبِ آدم، مثلِ یک خانهی کوچک با دیوارهای بلند است. فقط کسانی که «شبیه» خودش هستند را به داخل راه میدهد. تپشهایش برای «خودش»، «خانوادهاش» و «قبیلهاش» است. قلبِ او درگیرِ کینه، حسادت و وابستگیهایِ حقیرانه است انسان : قلب انسان، یک میدان مغناطیسی است. انسان میفهمد که رنجِ او، رنجِ تمامِ بشریت است. قلب او مرز ندارد. او شرافت را نه برای پاداشِ بهشت یا ترس جهنم، که به خاطرِ این میفهمد که «درد دیگری، درد خودش است». انسان «همدردی» دارد، در حالی که آدم فقط «همرنگی» دارد.
تفاوتِ اصلی در «سبک زندگی» اینطور گفته میشود: آدم: «آدم» که مشخصاً همان موجودی است که از بهشت پرت شد بیرون چون زیادی دنبال دردسر بود. آدم بودن، بیشتر اشاره به همان «بَشَر» بودن، همان موجود بیولوژیکی است که صبح بیدار میشود، قهوه میخورد، غر میزند، صورتحسابهایش را پرداخت میکند و در نهایت هم یک جایی میرود که دیگر برنگردد. یعنی همان موجودِ «راهروندهای» که فقط درگیرِ روزمرگی است. ۲. انسان: اما «انسان»؟ آن یک قصهی دیگر است. انسان بودن، یک جور «پروژهی ناتمام» است. یعنی کسی که توانسته از آن غریزه و خورد و خوراک ساده فاصله بگیرد. انسان کسی است که میفهمد در این دنیای بیدر و پیکر، «انتخاب» میکند، اخلاق دارد و سعی میکند کمی از «حیوانیت» محض فاصله بگیرد.
تصمیم گیری، اینجا دیگر جای حرفهای قشنگ و شعار نیست آدم: تصمیمگیری بر اساس «مد فکری» و «ترس»آدم وقتی میخواهد تصمیم بگیرد، نمیرود سراغ وجدان یا حقیقت. او میرود سراغ «صندوق بازخورد». آدم در هر دو راهی، اولین چیزی که چک میکند این است: «اگر این کار را بکنم، دیگران چه میگویند؟»، «سود شخصیام چه میشود؟»، «آیا این کارِ رایج و عادی است؟». اتاق فرمان آدم، پر است از ترس از طرد شدن، از فقر، از اینکه متفاوت به نظر برسد. پس تصمیمی میگیرد که بیشترین «امنیت» و کمترین «دردسر» را داشته باشد. انسان: تصمیمگیری بر اساس «اصول» و «هزینه» انسان اما وقتی میخواهد تصمیم بگیرد، وارد «اتاق تاریک خودش» میشود. *انسان از خودش میپرسد: «آیا این تصمیم، با منِ واقعی هماهنگ است؟»، «آیا این کار، شرافتم را لکهدار نمیکند؟». او برای سود کوتاهمدت، «حقیقت» را قربانی نمیکند. در انسان، «شجاعت» بر «ترس» حکومت میکند. او میداند که شاید این تصمیم باعث شود تنها شود، شاید ضرر مالی بدهد، یا شاید بقیه او را احمق خطاب کنند. ولی انسان واقعی، «هزینهی درست بودن» را به «لذتِ غلط بودن» ترجیح میدهد. تصمیماتِ انسان، «تکتیرانداز» است. دقیق، برنده و مال خودش. او ترجیح میدهد بهایِ «حق» را بدهد تا اینکه از «باطلِ» عمومی سود ببرد. اگر یک «آدم» ببیند که همه دارند در یک مسیرِ غلط میدوند: او هم میدود، چون نمیخواهد از قافله عقب بماند یا سرزنش شود. ترس از تنهایی، او را به سمتِ حماقتِ جمعی هل میدهد. اگر یک «انسان» ببیند همه دارند در مسیر غلط میدوند: او میایستد. نه لزوماً برای اینکه قهرمانبازی در بیاورد،زیرا برای اینکه «نمیتواند» خودش را وادار به کاری کند که در باطنش حس میکند کثیف است
هردو«زودگذر» هستند: چه آن «آدم» بیخیال سر کوچه باشی، چه آن «انسان» فرهیختهای که سعی دارد دنیا را نجات دهد، ته قصهی هر دو یکی است؛ خاک! هر دو در برابر زمان، مثل بستنی در آفتاب مرداد آب میشوند. مرگ که میآید، دیگر نمیپرسد: «ببخشید، شما «انسان» بودید یا «آدم»؟» همهشان را با یک جاروی دسته بلند میروبد و میبرد! «اسیر بدن» هستند: هر چقدر هم «انسان» بخواهد ادای روشنفکرها را در بیاورد و به روح و معنویت فکر کند، باز هم وقتی گرسنهاش میشود، شکمش مثل آدم معمولی قار و قور میکند! هر دو باید بخوابند، هر دو باید نفس بکشند و هر دو اگر یک هفته بهشان آب ندهی، تمامِ آن ادعاهای بشری و انسانیشان دود میشود و میرود هوا. فیزیکِ بدن برای هر دو یکی است؛ یکی با کلاستر درگیر گرسنگی میشود، یکی با صدای بلندتر! «تنها» هستند: در نهایت، هر دو در دنیایی که همه دارند برایِ همدیگر فیلم بازی میکنند، تنها هستند. چه در لباس «آدم» باشی چه «انسان» کسی از اعماق فکرت خبر ندارد هر دو در تنهایی خودشان با ترسهایشان کلنجار میروند؛ فقط یکی ترسش این است که نکند در قرعهکشی ماشین برنده نشود و یکی ترسش این است که نکند زندگیاش بیمعنی باشد ترس، ترس است فرقی ندارد چقدر شیک بستهبندی شده باشد
عالی بود! 💘
فوقالعاده بوددد
جالب بود از دید فلسفه و منطق و با چاشنی دینی
دینش کجا بو........
مگه آدم و انسان فرق دار-
پست را بخوانید🗣🏆
آدم تو انسانه و انسان در ادم🤡🫰
عالی بود جناب گاد🕊
همچو شما داش
عالیی بود گاد !
👁🕳👁جات تو قلبم رفیق🩷
فرصت¿
🏆گیلیلیلی