نامه ای برای ایران...
ایرانِ من... سالهاست میخواهم برایت نامه بنویسم، اما هر بار واژهها پیش از آنکه روی کاغذ بنشینند، در گلویشان چیزی شبیه گریه گیر میکند
نمیدانم چند رؤیا در کوچههایت به دنیا آمدند و پیش از آنکه رنگ آسمان را ببینند، خسته شدند. نمیدانم چند لبخند، پشت پلکها ماند و هیچوقت راهی به صورت پیدا نکرد. فقط میدانم شبهای تو، بیش از آنکه تاریک باشند، سنگیناند؛ انگار هر ستاره، سالهاست داستان ناتمامی را در سکوت حفظ کرده است.
ایران... تو را از روی زخمهایت نمیشناسم؛ تو را از روی مردمی میشناسم که با قلبهای ترکخورده، هنوز برای هم چای میریزند، هنوز گل میکارند، هنوز برای کودکی که نمیشناسند لبخند میزنند. انگار امید، آخرین چراغیست که هیچ بادی نتوانسته خاموشش کند
من باور دارم هیچ شبی آنقدر بلند نیست که صبح را فراموش کند
روزی خواهد رسید که خورشید، فقط آغاز یک روز نباشد؛ آغاز نفس کشیدنِ دوباره باشد. روزی که پنجرهها بیهراس گشوده شوند و باد، فقط بوی باران و شکوفه را با خود بیاورد. روزی که کوچهها، صدای خنده را از سکوت پس بگیرند، و درختها، بهجای تماشای رفتن، آمدن را جشن بگیرند.
آن روز، شاید آسمان همان آسمان باشد، خیابانها همان خیابانها، و کوهها همان کوهها... اما آدمها سبکتر راه خواهند رفت؛ انگار سالها سنگی را بر دوش کشیده بودند و ناگهان یادشان آمده که شانهها برای حملِ امید آفریده شدهاند، نه اندوه
و اگر آن صبح دیر برسد... باز هم کسی خواهد بود که پیش از طلوع، چراغی را روشن کند. کسی که میان تمام زمستانها، دانهای در خاک پنهان کند، چون میداند بهار، هرقدر هم دیر کند، راه خانه را بلد است
ایرانِ من... اگر روزی از من بپرسند تو را با چه چیزی به خاطر میآورم، از زخمهایت نخواهم گفت؛ خواهم گفت سرزمینی را دیدهام که بارها شکست، اما هر بار، تکههای قلبش را برداشت و دوباره به فردا ایمان آورد
و شاید زیباترین معجزه، همین باشد؛ اینکه هنوز، با تمام شبهایی که از سر گذراندهای، کسی در گوشهای از تو، چشم به راه اولین پرندهی صبح است
بشدت بی نقص
نه به اندازه ی شما 🎀🎀🎀
زیبا بود فرشته
خسته نباشی 🌷
مچکرمممم🌷🌷🌷
عالی بود بانو
مرسیییی💓💓💓💓
خیلی زیبا بود🥹✨
ممنونم زیبا رو ♥♥♥♥