توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگه اسنیپ به لیلی میرسید؟
۱. نقطهٔ عطف: عذرخواهیای که فرق میکرد همه چیز از همون شب معروف کنار دریاچه شروع میشه، اما این بار فرق داره. بعد از اینکه جیمز پاتر اسنیپ رو وارونه آویزون کرد و لیلی اومد تا ازش دفاع کنه، اسنیپ از شدت تحقیر و خشم، ناخواسته فریاد زد: «گلآلود!» ولی به محض اینکه این کلمه از دهنش خارج شد، چشمش به چشمهای لیلی افتاد و دید که چه بلایی سرِ اون نگاه سبز پر از عشق و نگرانی اومد. یهو همه چی فرو ریخت. همون شب، زیر بارون، اسنیپ خودش رو رسوند به ورودی برج گریفیندور. خیس، لرزون، نه از سرما که از ترسِ از دست دادن. یه دانشآموزِ سال بالایی رو پیدا کرد و التماس کرد که لیلی رو صدا کنه. وقتی لیلی اومد بیرون، اسنیپ نتونست حرف بزنه. فقط ایستاد و گریه کرد. برای اولین بار توی زندگیش، بینقاب، بیدفاع، بینقشه. لیلی اول عصبانی بود، ولی بعد... چشمای اسنیپ رو دید. و فهمید که این یه عذرخواهیِ معمولی نیست. این یه اعترافه. اسنیپ زانو زد، نه از سر ضعف، از سر عشق. و گفت: «لیلی، من بدون تو گم میشم. نذار گم بشم.»
۲. سالهای طلایی پیش از جنگ اون شب، لیلی دست اسنیپ رو گرفت و ازش خواست که از دوستای اسلایترینیش فاصله بگیره. نه به خاطر غرور گریفیندوری، به خاطر عشقی که تازه داشت جرقه میزد. و اسنیپ این کار رو کرد. سخت بود، تحقیر شدن از طرف لوسیوس و بقیه اذیتش کرد، اما هر بار که میخواست تسلیم بشه، یه نگاه به لیلی میکرد و دیگه نیازی به جادوی سیاه نداشت. اون چشمای سبز جادوی واقعی بودن. سالهای آخر هاگوارتز براشون مثل یه رویا گذشت. دعواهای کوچیک داشتن، ولی همیشه تهش اسنیپ بود که یه شاخه گل وحشی جادویی از جنگل ممنوعه میآورد و لیلی که نمیتونست جلوی خندش رو بگیره. اسنیپ توی معجونها نابغه بود و لیلی توی افسون. شبها تا دیروقت توی کتابخونه میموندن، شونه به شونه. اسنیپ اولین بار توی عمرش حس کرد که دیگه «پسر فقیر و ناخواستهٔ اسپینرز اِند» نیست. اون «سوروس» بود برای لیلی. فقط سوروس. و همین کافی بود.
۳. عروسیای که هیچکس باور نمیکرد بعد از فارغالتحصیلی، وقتی اسنیپ از لیلی خواستگاری کرد، یه حلقهٔ ساده آورد که روش یه زنبق نقرهای با چشمای زمرد ریز حکاکی شده بود. گفت: «من پول زیادی ندارم، ولی...» و لیلی نذاشت حرفش رو تموم کنه. پرید بغلش و گفت: «فقط تو رو میخوام، احمق.» عروسیشون کوچیک بود، توی یه باغ مخفی جادویی. دامبلدور خطبه رو خوند. معدود دوستایی که اسنیپ تونسته بود پیدا کنه (و چندتایی از گریفیندوریها که بالاخره قبولش کرده بودن) اومدن. مادر لیلی گریه کرد، نه از غصه، از خوشحالی. جیمز پاتر دعوت نشد. اسنیپ وقتی حلقه رو دست لیلی کرد، دستش میلرزید. لیلی خندید و گفت: «استاد معجونها، دستت چرا میلرزه؟» اسنیپ جواب داد: «چون این تنها معجونیست که تا حالا درست کردنش برام حکم مرگ و زندگی داشته.»
۴. پدر بودن، بزرگترین جادوی دنیا و بعد... بچهای به دنیا اومد. یه پسر، با موهای تیرهٔ پدر و چشمای سبز درخشان مادر. اسنیپ وقتی برای اولین بار بچه رو توی بغل گرفت، زانوهاش شل شد. نشست و به این موجود کوچیک نگاه کرد. لیلی کنارش بود، خسته و خوشحال. اسنیپ زمزمه کرد: «من بلدم ازش محافظت کنم. من بلدم...» و اشک توی چشماش جمع شد، چون برای اولین بار توی زندگیش، کسی بود که کاملاً بهش تعلق داشت و اون هم کاملاً به این موجود کوچیک تعلق داشت. اسمش رو گذاشتن «آلبوس سوروس اسنیپ»، برای احترام به دامبلدور و برای نشون دادن اینکه اسنیپ دیگه از اسم خودش خجالت نمیکشه. لیلی بچه رو بوسید، بعد اسنیپ رو بوسید و گفت: «بهت گفتم که میتونی قهرمان باشی.» اسنیپ سرش رو تکون داد و گفت: «من قهرمان نیستم لیلی. من فقط عاشقتم.»
نتیجهٔ نهایی: اینبار، رسیدن به لیلی، اسنیپ رو نجات داد. نه با قهرمانبازی و فداکاری تراژیک. فقط با عشق ساده و بیپایان یه زن که باور کرد یه مرد میتونه تغییر کنه. و اسنیپ هم به خاطر اون باور، برای همیشه از تاریکی بیرون اومد. این داستان «همیشه»ای بود که اسنیپ واقعی توی دنیای اصلی فقط میتونست رویاش رو ببینه، ولی اینجا... زندگیش کرد. 🌹✨
واااای بزرگترین سوالم
عالییی
واووو
خیلی قشنگ بود 💗
بچه ها منتظر ایده هاتون هستم.
واقعا خودت نوشتی؟؟؟؟؟بهترین نویسنده ی تستچی ای هستی که من تا الان دیدم.نصف هری پاتر رو تو ۶ اسلاید تموم کردی