توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
بخش اول: شب سقوط و ظهور چی میشد: پیشگویی میگوید پسری در انتهای ژوئیه متولد میشود که قدرت شکست دادن لرد سیاه را دارد. تنها یک پسر در آن بازهٔ زمانی در خانوادهای که سه بار در برابر ولدمورت ایستادگی کرده باشد به دنیا آمده: دراکو لوسیوس مالفوی، وارث خاندان اشرافی و اصیلزادهٔ مالفوی. لوسیوس و نارسیسا، بر خلاف انتظار، سه بار به شکلی زیرکانه از دستورات مستقیم ولدمورت سرپیچی کردهاند (مثلاً برای حفظ ثروت یا نفوذ سیاسیشان). ولدمورت که از خیانت ضمنی آنها آگاه میشود، در شب هالووین به عمارت مالفوی حمله میکند. نارسیسا خود را سپر جان دراکو میکند و التماس میکند. عشق مادرانه و محافظت خون باستانی فعال میشود. طلسم مرگ به خود ولدمورت برمیگردد. او نابود میشود و دراکوی شیرخواره، با زخمی صاعقهشکل بر پیشانی، به «پسری که زنده ماند» تبدیل میگردد. لوسیوس و نارسیسا زنده میمانند تا وارثشان را بزرگ کنند.
بخش دوم: کودکی یک شاهزاده چی میشد: دراکو نه به عنوان یک یتیم، بلکه به عنوان یک شاهزادهٔ جادوگری بزرگ میشود. لوسیوس که حالا قهرمان دنیای جادوگری است (چون پسرش شکستدهندهٔ لرد سیاه است!) از این موقعیت نهایت استفاده را میکند. آنها دراکو را طوری بار میآورند که باور دارد ناجی دنیای جادوگریست و اصیلزادگان باید حکمرانی کنند. وزارت سحر و جادو به آنها مدال افتخار میدهد. دراکو لوس، مغرور، و در عین حال تحت فشار وحشتناکی بزرگ میشود که باید لایق لقب «برگزیده» باشد. او بر خلاف هری، محبوب، ثروتمند و کاملاً آگاه به شهرتش است.
بخش سوم: ورود به هاگوارتز چی میشد: دراکو وارد هاگوارتز میشود و همه، از دانشآموزان گرفته تا اساتید، با نگاه تحسین و انتظار به او خیره میشوند. کلاه گروهبندی فوراً فریاد میزند: «اسلایترین!» و دراکو با غرور به سمت میز نقرهای-سبز میرود. او بلافاصله پادشاه بلامنازع مدرسه میشود. جیمز پاتر (که زنده است و پدری معمولی با شغلی در وزارتخانه است) شاید عضوی از محفل باشد، اما لیلی و جیمز با پسرشان هری (که یک پسر معمولی گریفیندوری و همسن دراکوست) زندگی آرامی دارند. هری پاتر در این داستان یک شخصیت فرعی در سایهٔ شکوه دراکو مالفوی است. شاید بهترین دوست رقیبش شود، یا شاید یک رقیب ساده در مسابقات کوییدیچ.
بخش چهارم: بازگشت تاریکی چی میشد: ولدمورت، ضعیف و روحگونه، به دنبال راهی برای بازگشت است. اما اینبار دشمنش یک پسر مغرور و اسلایترینی است، نه یک گریفیندوری فروتن. ولدمورت شاید سعی کند دراکو را اغوا کند: «من و تو، دو اصیلزاده، چرا با هم نبرد کنیم؟ بیا جهان را تقسیم کنیم!» در این برهه، دراکو با یک انتخاب واقعی روبروست. آیا آنقدر که خانوادهاش به او آموختهاند اسلایترینی و قدرتطلب است که وسوسه شود؟ یا آن زخم بر پیشانیاش، با وجود تمام غرورش، او را وادار به مبارزه میکند چون نمیخواهد با کسی شریک شود؟ نقطهٔ اوج داستان، نبردی درونی بین جاهطلبی و سرنوشت است.
بخش پنجم: میراث برگزیده چی میشد: دراکو سرانجام بر وسوسه غلبه میکند (نه از سرِ فروتنی، بلکه از سرِ غرور: «هیچکس ارباب دراکو مالفوی نیست!»). او ولدمورت را شکست میدهد، اما به روش خودش؛ نه با ایثار، بلکه با یک دوئل سهمگین و نمایش قدرت. پایان داستان، یک تراژدی یونانی یا یک حماسهٔ خاکستری خواهد بود. دراکو به عنوان یک قهرمان جشن گرفته میشود، شاید وزیر جادو شود، شاید هم یک مصلح مستبد. جهان نجات پیدا میکند، اما به رهبری کسی که شفقت هری پاتر را ندارد. دنیایی «امن»، اما بر اساس اصول اسلایترین. و هری پاتر، شاید بهترین دوست و مشاور معمولیاش باشد که گاهی زمزمه میکند: «دراکو، مردم به مهربانی هم نیاز دارند، نه فقط قدرت.»
تو این داستان اسنیپ بخاطر اینکه استاد مورد علاقه و پدرخونده دراکوئه نمی تونه جاسوسی ولدمورت رو بکنه و شاید در نبرد آخر برای محافظت از دراکو توسط ولدمورت کشته بشه
به این جنبش نگاه نکرده بودم درسته
عالی بود
« چی میشد اگه اسنیپ به لیلی میرسید؟»
باب میل من گفتی