سلام فرشته های من؛امیدوارم حالتون بهتر از دیروزتون باشه. امروز اومدم تا کتابی به اسم نازنین رو براتون تحلیل کنم،تا شاید کسایی که میخوان این کتاب رو تهیه کنن و به راهنمایی نیاز دارن کمک کرده باشم.💘 قبل از اینکه بریم سراغ این پست،باید بگم که دوستان..این نظر کاملا شخصیِ منه.هرکسی ممکنه نظر و سلیقهی متفاوت داشته باشه.پس تا جای ممکن به سلیقهی همدیگه احترام بذاریم.👩🏻🦰
فقط قبل از اینکه بریم سراغِ پست باید بگم که من اکانت قبلیم رو از دست دادهام:(((( پس لطفا کمی حمایتم کنین تا بتونم از نو شروع کنم.
عنوان کتاب:نازنین(A gentle spirit: a fantastic story) 🍓:این کتاب روایتِ دختری به اسم نازنین هست و از یک طرف دیگه راجب به مردی ۴۱ ساله،که قبلا سرهنگ یک هنگی بوده و در ارتش کار میکرده،اما استعفا داده و حال در یک مغازهی امانت فروشی کار میکنه. نازنین هر روز به مغازهی امانت فروشی این مرد میرفت که باعث میشد،مرد هر روز بیشتر از قبل شیفتهی این دخترک بشه،با اینکه این دختر یتیم بود و در خونهی عمه هاش به عنوان "نوکر"نگه داری میشد:) عمههاش یک روز تصمیم گرفتن دخترک رو به یک مرد بقال که چند بچهی قد و نیمقد داشت بفروشن!اما مرد نمیخواست دختری که عاشقشه به دستِ یک مرد بقال که برای بچههاش دنبالِ مادر میگشت بیوفته،از طرف دیگه،دخترک هم این مرد رو دوست داشت و واقعا عاشقش بود..پس مرد چیکار کرد؟از این دختر خواستگاری کرد و دخترک رو از عمههاش خرید و در آخر باهاش ازدواج کرد.
ژانرِ این کتاب یک حالت تاریک و درامی داره..نمیدونم متوجهاین چی میگم یا نه:) جوری که من بعد از تموم کردن این کتاب افسردگی گرفتم.(حالا اسپویل نمیکنم؛خودتون بخونین ببینین چی کشیدم!)یه حالت دارکی داره،البته منظورم از دارک تنها این اختلاف سنی نیست.'-' منظورم قلم نویسنده هست،نویسنده جزئیات رو از زبون مرد،انقدر درام و غم انگیز توصیف کرده که واقعا داشت لا به لای کتاب گریهام میگرفت.(بخاطر همین افسرده شده بودم.😭🙏🏻) جدا از این درام بودنش یک حالت عاش+قانهای هم داره،اینکه این مرد چقدر عاشق این دخترک بود..
مطمعنم خیلیاتون این نویسندهی مشهور روسی رو میشناسین. فئودور میخالوویچ داستایوفسکی؛نویسندهی محبوب و معروف روسیه با قلمِ شاهکارش،این نظر شخصیِ منه،اما وقتی نازنین رو به عنوان اولین کتاب داستایوفسکی خوندم به عمقِ قلم شاهکارش پی بردم. درسته که نازنین فقط یه قسمت کوتاه ار شاهکار و البته کوتاهش بود،اما مرسی که واقعا من رو با قلمش آشنا کرد و باعث شد دلم بخواد بیشتر آثار هاشو مطالعه کنم:)💘 ایشون در ۱ نوامبر ۱۸۲۱(دوستان دقیق نمیدونم درسته یا نه؛چون از هر منبعی که مطالعه کردم تاریخ تولد دقیق ایشون رو پیدا نکردم)در مسکو به دنیا اومد و دومین فرزند خانواده محسوب میشد.پدرش پزشک و مادرش دختر یکی از بازرگانان بود.. همسرانش شامل دوتا همسر میشد و فرزندان هم شامل ۴ تا کودک به نامهای: 1_لیوبوف( یا شاید هم لیوباو) 2_سونیا؛که متاسفانه وقتی ۳ ماهه بود فوت کرد.:)) 3_فئودور 4_الکسی(آلیوشا هم بهش میگفتن)؛اینم وقتی ۳ سالش بود فوت کرد:)))) در آخر خودشون هم در ۹ فوریه ۱۸۸۱ فوت کردن.
این کتاب(اگر اشتباه نکنم)در ۱۹.م به انتشار رسید. در مورد ترجمه هم باید بگم که من عاشق ترجمه اش شدم دوستان.🛐 این ترجمه از نشرِ "آذربیان" نوشتهی آقای "مهدی حلوائی"هستن، که دستشون درد نکنه که انقدر خوب ترجمه کردن:)به صورت ادبی بود ترجمهاش، و درکل خیلی به دلم نشست.💘
اول از همه باید بگم که داستان از زبان مرد توصیف شد،در صورتی که مرد از خودش هیچ اسمی به کار نبرد.. پس در این صورت شخصیت هایی که وجود دارن شامل: نازنین،خدمتکارِ خونه،یه چندتا از کسایی که در ارتش کار میکنن. اگر بخوام کرکتر هارو براتون یکی یکی تحلیل کنم: 1_نازنین:دختری معصوم،خوشقلب،زیبا،شخصیتی مثبت. 2_مرد:سرد،تا حدودی خشک،عدم توان در ابراز علاقه و عاطفه اما از باطن بسیار عاشق. 3_خدمتکار(اسمشو فراموش کردم'-'):وظیفه شناس،پرستارِ نازنین دیگر کرکترا حضور کمرنگی داشتن.
1_هر دقیقه بالا میروم و او را نگاه میکنم؛اما فردا او را میبرند،چگونه باید در تنهایی سپری کنم؟ 2_آن موجودِ بینظیر،آن نازنین،آن الهه-او ظالم و زورگو بود،ظالمی تحمل ناپذیر بود و مایهی شکنجهی روحِ من. 3_میپرسید چرا مرگ را پذیرفته بودم؟میخواهم بپرسم زندگی برای من چه فایده ای داشت وقتی که آن تپانچه را موجودی بر شقیقهام گذاشته بود که او را میپرستمش؟ 4_در غمهای بزرگ،غمهای بسیار بزرگ،بعد از اولین گریه،انسان همیشه خوابآلود میشود. 5_او از اینکه من هنوز از او مراقبت میکردم،خجالت میکشید..که من این خجالت او را نشانهی فروتنیِ او میدانستم.
۱۰/۱۰..تمام..۱۰/۱۰ میدم و تمام..جدی خیلی خوب بود..پیشنهاد میکنم بخونیدش ارزشش رو داره.
ممنونم یادم باشه بخونمش
راستش وسطای داستان وقتی میومدم افکار و ذهن آقاعه رو تحلیل کنم ،گاها نمیتونستم دیگه کم میاوردم
و آره ، خیلی تم غمگین و تاریکی داشت.
وای کاور هاچی عهههه😭