نامنامنام
چگونه میتوان در زمان سفر کرد؟ چگونه هرچه داشتم و میپرستیدم را برگردانم؟ من همه چیز داشتم. تو همه چیزم نبودی ولی با تو من همه چیز داشتم. من پروانه هایی داشتم که پروازشان دهم اما با خواست خودم انها را به اتش کشیدم و خاکسترشان را روی قلبم ریختم تا از تپیدن نایستد
من هرچه داشتم به اتش کشیدم. خود را. احساسات را. پروانه هارا. کاش میدانستی چگونه دروغگوی بهتری باشی. بعضی دروغ هایت یک تیر و دونشان بودند ولی بعضی میخواستند از پروانه ها محافظت کنند. پروانه هایی بدون بال که به نام من سند خورده بودند.
من تمام تلاشم را کردم تا زمان ادامه پیدا کند. خاطرات رقم بخورند.من خود را وادار کردم تا آخر مسیر حتی سینه خیز هم که شده بروم. تلاش کردم زخم های چرکین پروانه هارا نبینم. اما تو برگشتی. گفتی داستان هارا تحریف کردم و واقعیت را درهم شکستم تا آسوده باشی. ولی میدانستی؟ من هیچ گاه از دهان آدم ها حقیقت را نخوانده ام؛ حقیقت را در سکوتِ روحشان دیده ام من میدانستم.
من میدانم آدم ها قلب هارا میشکنند. میدانم اعتمادم نزدشان مثل کتابی امانتیست که هیچگاه بازگردانده نشد. ولی هیچگاه در اعتماد به خودم متزلزل نشده بودم. وقتی رفتی، انگار همه جهان بر علیهم شدند. گفتند خطرناکی، آنقدر گفتند که دیدم برای ادامه دادن باید هرچه دارم به آتش بکشم.
ما میرسیم. لابد میرسیم. یادت هست؟ قول داده بودی تا اخر مسیر دستم را رها نکنی. پس نکن. رهایش نکن. من روزی به انتهای این مسیر لعنت شده میرسم. میدانم در طول این مسیر فرشتگان سنگ جلوی پایم می اندازند. ولی میرسم. زیرا که تنها خانه امنم روزی گفت تا آخر مسیر دستم را نگه میدارد. و من میخواهم.. باورش کنم.
شاید دیگر نتوان پروانه های سوخته را زنده کرد. اما خاکستر، پایان همه چیز نیست. گاهی خاکستر فقط نشانه ی این است که روزی آتشی بوده که میتوانسته همه چیز را بسوزاند. و اگر روزی دوباره بهاری برسد، شاید پروانه های تازه ای پر بکشند؛ نه برای آنکه جای قبلی ها را بگیرند، بلکه برای آنکه ثابت کنند خاکستر، آخرین فصل زندگی نیست.
عالی بود:)
واقعا محشرر بودددد،خسته نباشی😭🛐✨