درون تو در قالب شعر
INTJ – فردوسی شعر: چو ایران نباشد، تنِ من مباد، به جان، بر تنِ خویش، ایران نهاد، ز دانش، دلِ پیر، برنا شود، ز نادانی، جانِ جوان، پیر شود. تفسیر: این شعر از کسی میگه که عاشق یه آرمانِ بزرگه؛ طوری که اگر اون آرمان نباشه، بودنش رو هم نمیخواد. به نظرِ راوی، دانش اونقدر ارزش داره که حتی دلِ پیر رو جوان میکنه، ولی نادانی میتونه حتی جونِ یه جوان رو پیر و فرسوده کنه. یعنی هرچی سنت بالا بره، بازم میشه با درس خوندن، تازه و شاداب موند.
INTP – خیام شعر: در گردشِ این سپهرِ بیپایان، هیچ کس ندانست که اسرار چیست، جز آنکه ز هستی، نشانهای نیست، که از هیچ، به هیچ، این ره است. تفسیر: راوی میگه توی این دنیای بیانتهایِ عجیب، هیچ کس هنوز نفهمیده که رازِ اصلیِ هستی چیه. تنها چیزی که معلومه اینه که ما از هیچ اومدیم و به هیچ میریم. این حرف، یه کم تلخه، ولی راوی با گفتنش، داره میگه که پرسیدن خودش قشنگه، حتی اگه جوابی نباشه.
ENTJ – فردوسی شعر: بسی رنج بردم در این روزگار، به خونِ دل، آبی به این گل کار، نکردم به بیهوده، زان، جهدِ خویش، که بنیادِ نیکی، به مهر است و کیش. تفسیر: اینجا کسی حرف میزنه که خیلی زحمت کشیده و برای رسیدن به هدفش، کلی رنج و سختی رو به جان خریده. اما از همهی این رنجها پشیمون نیست، چون میدونه که برای یه کارِ بزرگ، باید هزینه داد. به نظرِ اون، هر کاری که با عشق و اعتقاد باشه، ارزشِ سختیش رو داره.
ENTP – خیام شعر: گفتی که به فردا، چه شود؟ خامش باش، با غصه، دلت را مشکن، خامش باش، فردا، چو تو نبودهای، باکِ تو چیست؟ اکنون، که تو هستی، مییار، خامش باش. تفسیر: راوی با یه لحنِ طنزآمیز و کمی شوخ، به ما میگه که چرا خودمون رو با فکرِ فردا عذاب میدیم؟ مگه ما فردا هستیم که نگرانش باشیم؟ الان که زندهایم و هستیم، بیا از همین حالا لذت ببریم. این شعر، یه جورایی میخواد ذهنِ ما رو از قید و بندهایِ فکری دربیاره.
INFJ – حافظ شعر: در ازل، بوسهای از لعلِ تو جانان میکرد، کارِ عشق، ازلی بود، نه امروزی بود، گرچه ما را، ز جهان، هیچ نصیبی نرسید، لیک از آن لب، به جهان، بوسهای آمد و رفت. تفسیر: حافظ میگه که عشق، از همون اولِ اول بوده و تازهبهتازگی به وجود نیومده. راوی میگه شاید ما توی این دنیا به هیچ چیزِ مادی نرسیدیم، اما همون یک بوسه که از معشوقِ ازلی به جهان اومد، برای همیشه مونده. یعنی یه چیزای هست که از دنیا هم فراترن و اونها رو نمیشه با چشم دید.
INFP – مولانا شعر: گل از گلشن، تو از خود میدمی، همه عالم، ز انفاسِ تو خرمی، اگرچه در حجابِ جسمانی، تو ماهی، نه در این آبِ تنی. تفسیر: مولانا اینجا داره میگه که تو ای انسان، مثل یه باغبانی که از خودش گل میده، زیبایی رو از درونِ خودت داری. همهی جهان از نفسِ تو شاد و خرّم میشه. اون میگه گرچه توی این بدنِ خاکی محبوس شدی، ولی حقیقتِ تو مثل ماهی درخشانه که توی این بدنِ آبکی، نمیگنجه. یعنی ما از یه جایِ بهتر و بالاتر اومدیم.
ENFJ – مولانا شعر: با همه، نیک باش و مهربان، که دلها، از تو روشنتر شوند، چو خورشید، بر همهی عالم بتاب، که از تو، شبها، سحرآمیز شوند. تفسیر: این شعر از کسی میگه که دلسوزِ همهست. راوی میگه با همه خوب باش و مهربون، چون با این کار، دلِ بقیه رو روشن میکنی. مثل خورشید که به همه میتابه، تو هم با محبتِ خودت، تاریکیِ شبهایِ مردم رو به صبحی زیبا تبدیل کن. یعنی هدف، کمک به دیگرانه.
ENFP – عطار شعر: بیا تا همهی قفسها شکنیم، به هر جایِ جهان، وطن برگزینیم، نه پروانهایم که در باغ نشست، که آتشزده، بال و پر بگستیم. تفسیر: عطار با شور و شوقی وصفنشدنی، ما رو دعوت میکنه که از هر چیزی که ما رو محدود میکنه، رها بشیم. میگه ما مثل پروانههایِ معمولی نیستیم که تو یه باغ بشینیم؛ ما مثل پروانهای هستیم که عاشقِ آتش شده و بال و پر میزنه تا خودش رو به حقیقت برسونه. یعنی زندگی، یه ماجراجوییِ بیپایانه.
ISTJ – سعدی شعر: وفا کن که از عهد، نتوان گریخت، که هرگز ز گِل، عهدِ ما را نبیخت، به یک عهد، تا جان در تن بود، دل از عهدِ خود، هرگز نمیرنجد. تفسیر: سعدی میگه که به قول و قرارت وفادار باش، چون از عهدی که بستی، نمیشه فرار کرد. اون میگه عهد و پیمان، چیزی نیست که مثل گِل بشه ازش دراومد. تا وقتی زندهای، باید به قولت پایبند باشی و دلِ خودت هم از این کار، خسته نمیشه. یعنی درستکاری و وفا، به دلِ خودت آرامش میده.
ISFJ – پروین اعتصامی شعر: نکند باغبان، گلِ خود را، به نسیمِ ستم، واگذارد، اگرچه خار، در رهاش باشد، به لب، خندهای بر گل، مینشاند. تفسیر: پروین میگه باغبانی که به گلاش عشق داره، هیچوقت نمیذاره بادِ ستم بهشون آسیب بزنه. اون حتی اگه توی راهش خار هم باشه، بازم با لبخند از گلاش مراقبت میکنه. یعنی آدمای مهربون، همیشه در پناهِ خودشون، از بقیه محافظت میکنن، بیاینکه توقعِ تشکر داشته باشن.
ESTJ – ناصرخسرو شعر: به عدل، جهان را بیارای و بس، که بیداد، جهان، نیست پایدار، چو میزان، به دستِ تو باشد، مکن، که با کجروان، راهِ انصاف، خوار است. تفسیر: ناصرخسرو میگه که تنها راهِ آبادانیِ جهان، عدالته؛ اگه ظلم باشه، جهان دوام نمیآره. اون به ما هشدار میده که اگه ترازویِ عدالت دستِ توئه، مواظب باش که کج نزنی، چون با آدمایِ نادرست، راهِ انصاف، بیارزش میشه. یعنی وظیفهی ماست که دادگر باشیم.
ESFJ – سعدی شعر: خوشا آنان که با خلقِ جهان، به مهری، دلِ خود را نهادند، و در سختی و آسانی، یارِ هم، به یاری، همدیگر را دریابند. تفسیر: سعدی میگه خوشا به حالِ کسایی که دلشون رو برایِ مردم میذارن و با مهر و محبت با همه رفتار میکنن. اون میگه این آدما، چه توی روزایِ خوب و چه توی روزایِ سخت، یار و یاورِ همدیگن و همیشه به فکرِ کمک به بقیهان. یعنی زندگیِ اجتماعی، با همدلی معنا پیدا میکنه.
ISTP – خیام شعر: این قطره، چو شد به دریا، یکیست، وین ذره، چو شد به خورشید، تنی، تو نیز، چو با خود، یکی شوی، جهان، همهتـو شود، نه منی. تفسیر: خیام اینجا میگه که یه قطره وقتی به دریا میرسه، با دریا یکی میشه و یه ذره وقتی به خورشید میپیونده، با اون یکی میشه. تو هم اگه با خودت یکی بشی و به حقیقتِ وجودت برسی، کلِ جهان مالِ تو میشه، نه مالِ منِ راوی. یعنی تمرکز روی خودِ واقعی، میتونه همهچیز رو تغییر بده.
ISFP – نیما یوشیج شعر: در شبِ سردِ زمستان، با دلی از برف، و چشمانی از مه، به دنبالِ نغمهای گمشده، در میانِ شاخههایِ لخت، میگردم. تفسیر: راوی یه شبِ سردِ زمستونی، با دلی سرد و چشمانی مهآلود، توی جنگل به دنبالِ یه نغمهی گمشده میگرده. این شعر، حسِ تنهایی و زیباییِ غمانگیزِ یه هنرمنده که توی دلِ سکوت، به دنبالِ یه چیزِ قشنگ میگرده که شاید فقط خودش بشنوه. یعنی هنر، از دلِ تنهایی زاده میشه.
ESTP – رودکی شعر: جهان، بزمی است با نغمههای دلانگیز، که هر لحظه، جامی نو، در آن میچرخد، بیا تا در این بزم، خوش باشیم، که فردا، ندانیم، از پیِ چیست. تفسیر: رودکی میگه که دنیا مثل یه جشن بزرگ و شادِ پر از آهنگهای قشنگه؛ هر لحظه یه اتفاقِ تازه و یه لذتِ جدید توش هست. پس بیا توی این جشن، خوش باشیم و از لحظه لذت ببریم، چون خبر نداریم فردا چی میشه. یعنی زندگی رو باید غنیمت شمرد و ازش نهایت استفاده رو برد.
ESFP – باباطاهر شعر: دل از غصه بپرداز، ای رفیق، که این دم، مینگنجد در کتاب، بیا تا به هم، شادمانه بخندیم، که غم، خود، ندارد هیچگونه باب. تفسیر: باباطاهر با یه لحنِ ساده و صمیمی، به رفیقش میگه که غصه رو ول کن، چون این لحظهای که توش هستیم، انقدر قشنگه که توی هیچ کتابی نمیگنجه. بیا با هم بخندیم و شاد باشیم، چون غم و اندوه، هیچ جایگاهی توی زندگیِ ما نداره. یعنی خوشی رو باید از همون الان شروع کرد، نه فردا.
نظرات بازدیدکنندگان (0)