ناظر گرامی من دفعهی قبل کامل آپلود نکرده بودم برای همین دوباره آپلود کردم
من میتونستم کمک کنم خودم نخواستم و این تصمیم درست بود ،کاش تصمیم درست این نبود.𝗔𝗿𝗼𝗿𝗮
ماه ها میآمدند و می رفتند و به همین آسانی سه ماه از اولین روزی که آنها به هاگوارتز رفته بودند میگذشت، همه چیز عادی بود ،سال تحصیلی شیرین و زیبایی بود ،۳۱ اکتبر سال ۱۹۹۱ ،صبح دلانگیزی بود اما آرورا حس خوبی به این روز نداشت ،امروز هالوین بود ،آرورا معمولا هالوین را دوست دارد زیرا در این روز او تنها کسی نیست که بر خود واقعی اش نقاب می زند!چشمش به پنجره ی اتاقشان خورد یادداشت روی اون را خواند " ماهی مرکب دو*ستت داره!"شاید حق با او بود ،آخر هر شب ماهی مرکب غول پیکر دریاچه چشمش را به شیشه ی اتاق آنها میچسباند و به آرورا خیره می شد ،آرورا سرش را تکان داد تا از فکر کردن به آن چشم گنده دست بردارد ،در اتاقشان بی مقدمه به این طرف و آن طرف حرکت میکرد و هر از گاهی کاغذ هایی که نمیداند چگونه اما پشت پنجره ی اتاقش چسبیده می شدند را پیدا میکرد، ازاینکه چگونه یک شخص تنها برای چسباندن کاغذی اینقدر جرعت دارد که به اعماق دریاچه سیاه برود به وجد میآمد،اصلا آن شخص از کجا میدانست اینجا اتاقی است که آرورا در آن است؟مهم نیست ،entj که کف اتاق _ و در مرکزش_نشسته بود در حالی که در تلاش بود قاشق روبرویش را به طوطی تبدیل کند پرسید " سرت گیج نمیره؟بابا من از دور زدنات سر گیجه گرفتم چجوری خودت سالمی؟" آرورا اعتنایی نکرد فقط گفت " برای اینکه تبدیل به طوطی بشه باید بجای اکواریس بگی اکراریس " entj امتحان کرد " اکراریس" قاشق به طوطی سبز رنگی تبدیل شد و بر روی شانه ی entj نشست آرورا بلاخره از راه رفتن دست برداشت و نشست روی تختش و سرش را از لبه ی تخت آویزان کرد" از رزالین خبر نداری؟" entj در حالی که تلاش میکرد طوطی را دوباره به قاشق تبدیل کند گفت " کدومه؟" آرورا پوزخندی زد ،چشمانش را ریز کرد و با طعنه شروع به حرف زدن کرد " واقعا که!چهار ماه گذشته و تو هنوز_" entj اصلاح کرد " سه ماه" آرورا چشمانش را در حدقه چرخاند " حالا!مهم نیته!سه ماه گذشته و تو هنوز هم اتاقی ات رو نشناختی؟" entj چشمانش را گرد کرد و با لحنی که سعی میکرد متعجب و سردرگم به نظر برسد گفت " ببخشید شما کی هستین؟" بعد خندید و بلاخره توانست طوطی را دوباره به قاشق تبدیل کند " یاد گرفتم!" آرورا ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی زد " آره ،البته بعد از ۷۸ بار تلاش " بعد پرسید " ولی نه جدی ،خبری از رزالین نداری؟چند روزیه تو کلاسامون کم میبینمش و _" " مشکل از چشمای تو عه که آلبالو گیلاس میبینه!" آرورا با طعنه جواب داد " آره برای همینه که شما رو آدم دیدم دیگه " و بعد ادامه داد " و شبا هم دیر برمیگرده اتاق "
entj بلند شد و سراغ کشوی زیر تختش رفت دست به کمر ایستاد بعد کشو را بیرون کشید " به نظرم این کشو ها واقعا اضافی هستن " آرورا اعتراض کرد " هی!اصلا بهم گوش دادی ؟" entj هومی کرد و گفت " آره آره" آرورا زیر لب غرغری کرد در ذهنش گفت" آره جون جدت ،خیلی گوش میدی اصلا_" افکارش با شنیدن صدای بلندی قطع شد " تقققق!" سرش را چرخاند و به entj نگاه کرد " ویکتوریا؟چه میکنی برادر؟" entj آه کلافه ای کشید و لگد محکمی به کشوی شکسته زد ،البته خیلی زود پشیمان شد و از درد پا بر روی زمین نشست " اینا که کشو نیستن !میگن به اسلیترین کم لطفی میشه بقیه ی گروه ها میگن نه!" آرورا نگاهش را به کشوی شکسته انداخت " خب ،شکوندیش خیالت راحت شد؟" entj نگاهش را به تخت آرورا انداخت " چرا تخت تو کشو نداره ولی برای من داره ؟" آرورا نیشخند شیطنت آمیزی زد و با شیطنت گفت " معلومه!دامبلدور منو بیشتر دوست داره!" بعد وقتی چهره ی درهم رفته ی دوستش را دید لحنش را عوض کرد و ادامه داد " من چه بدونم؟لوییز هم میگفت اتاقشون همینجوریه ،می گفت تخت اون کشو نداره ولی مال ملفوی داره " entj اخم بامزه ای کرد " شاید بر اساس دو رگه و اصیل بودن تخت ها رو دادن_" " فکر نکنم " " امروز امتحان داریم " " چه درسی؟" " تاریخ جادو" " کدوم درس تاریخ جادو؟" " درگیری ترول ها و ماگل ها " entj پرسید " تو خوندی؟" آرورا بسیار بی خیال جواب داد " نه ،وقتی کوچیکتر بودم بابام چند باری به اجبار مامانبزرگ منو برد پیش مامانبزرگ وقتی بچه تر بودم ،اون زن علاقه ی زیادی داشت به اینکه من اسلیترینی بشم ،و تلاش زیادی هم کرد،اون با نفرت درگیری هایی که بین ماگل ها و جادوگر ها بود رو برای من تعریف میکرد " entj در حالی که در کتابخانه ی کوچک _ که در واقع از کندن کشو های میز کنار تختش درست کرده بود _ دنبال کتاب تاریخ جادو می گشت گفت " به نظر هم موفق شده " کتاب را پیدا کرد و خاک را از روی جلد آن فوت کرد " هم کتاب بدرد نخوریه هم دبیرش حوصله سر بره " " چشم نزن یهو دیدی وقتی مر*دی و به عنوان یه روح خواستی دبیر بشی بچه ها همین رو دربارت گفتن!" " هاه،من هیچ وقت به این دنیا به عنوان یه روح بر نمیگردم !" " از من گفتن بود " " خب عادیه تو همیشه فقط میگی!" بعد ادامه داد " خب ؟کشو رو چیکار کنم؟" آرورا به سمت چمدانش که زیر تخت گذاشته بود رفت و هم زمان سخن میگفت " با قبلی چیکار کردی؟" entj نگاهش را به سمت آپاراتر گوشه ی اتاق انداخت که یک گردنبند بود کشو را کشید و به سمت گردنبند رفت و در آنی ناپدید شد ،چند دقیقه بعد دوباره ظاهر شد البته این بار بدون کشو، آرورا گفت " می تونستیم نگهش داریم البته ،به عنوان کادوی شب هالوین می دادیمش به فیلچ!" entj پوزخندی زد " حتما هر دومون رو می * کشت!" آرورا نیشخندی زد و گفت " نه دیگه باید از الان کم کم به تنبیه شدن عادت کنیم " entj انگشت اشاره اش را به سمت آرورا گرفت " تو آره ،من نه!" آرورا لبخند شیطنت آمیزی زد " شرط؟" entj لحظه ای به مغز خودش و مغز آرورا شک کرد ،گیج پرسید "سر چی؟"
آرورا چشمانش را ریز کرد " اینکه توی این هفته سه بار تنبیه میشی؟" entj مدتی به چشمان آرورا زل زد ،بلکه بتواند چیزی بفهمد ،اما نه ،نشد که نشد " اگه ببرم؟" آرورا با لحنی وسوسه بر انگیز گفت " یکی از کارهایی که بگی رو انجام میدم!" " هر چی؟" آرورا سکوت کرد ،اگر شخص مقابل او بالای سیزده سال داشت بعد از این سوال شرط و شروطی را بیان میکرد اما شخص مقابل به زور یازده ساله بود،از طرفی آرورا به خودش اطمینان داشت " آره " entj پرسید " و اگه ببازم؟" آرورا لبخندی زد که به ظاهر معصومانه بود اما اهداف شیطنت آمیزی در پس زمینه اش خوابیده بود "یکی از کارهایی که من میگم رو بدون چون و چرا انجام میدی" entj گفت " نه مطمئن نیستم_"حرفش توسط آرورا قطع شد ،ارورا با لحنی که حرص هر کسی را در می آورد ادامه داد " واو یعنی ویکتوریایی که همیشه بیست بیسته و مورد علاقه ی استاد هاست ممکنه کاری انجام بده که توسط استادانی که ویکتوریا رو مثل فرشته می بینن تنبیه بشه؟اونم سه بار؟" entj در ذهنش گفت " من مطمئنم که هیچ کار اشتباهی نخواهم کرد !" البته از قضا این جمله فقط برای خودش نماند و آرورا هم آن را شنید ،چهار سال دیگر بخش مهمی از قدرت هایش را به دست می آورد و علائم از الان در حال شروع بود ،او الان توانسته بود ذهن یک انسان را بعد از یازده سال بخواند !لبخندی وسوسه انگیز _ و همچنین حرص درار _ زد ،دستش را جلوی ویکتوریا گرفت " معامله جوره؟" ویکتوریا لبخند درخشانی زد و با لحنی که از خود کاملا مطمئن بود گفت " جوره " و دست آرورا را گرفت ،لبخند آرورا عمیق تر شد ،اگر او یک دختر یازده ساله نبود انسان ها قطعا این لبخند را بدبرداشت میکردند این تجربه ی او بود،آرورا دست entj را ول کرد " امروز سی و یک اکتبره ،یک هفته ی دیگه میشه شش نوامبر،امیدوارم تو این هفته ی قبل از باختت بهت خوش بگذره ویکتوریا!" آرورا به سمت تختش رفت و ردایش را برداشت بعد رو به entj گفت " تو تو دستشویی لباسات رو عوض میکنی یا من برم؟" entj گفت " تو برو،اونجا زیاد تمیز نیست من نميخوام اونجا برم"آرورا در را بست ،entj نیز به راحتی ردایش را پوشید ،نگاهی به بقیه ی تخت ها انداخت ،آن تنبل ها حتی با وجود شنیدن صدای شکسته شدن کشو ها و داد و بیداد های آن دو بیدار نشده بودند ،زیاد از هم اتاقی هایش خوشش نمی آمد ،آنها تنبل بودند ، صبح ها دیر به کلاس هایشان میرسیدند همچنین آنها هیچ وقت برای امتحانی درس نمیخوانند _ entjاز این موضوع که فراموش کرده بود امروز امتحان دارد به شدت مت.نفر شد او دوست نداشت آینده اش را به باد بدهد _ هیچ کدام از آنها مرتب و تمیز نبودند البته ویکتوریا از این موضوع که تنها دوستش یعنی آرورا هم موجودی بی نظم و شلخت.ه بود نیزحرص میخورد، تنها در همین سه ماه چندین بار تلاش کرده بود که این خصلت دوستش را تغییر بدهد اما به نظر آرورا تغییر بیشتری در او ایجاد کرده بود تا او در آرورا! قبل از آشنایی آن دو، entj موجودی عجول بود ،اما آرورا برعکس ،آرورا طوری بود که برادرش entp و دوستانش آرورا را_ که جزوی از اکیپ آنها بود_ پیشنس صدا میکردند ، که به معنای صبور است، entj سر در نمی آورد آرورا درست است که موجودی دردسر ساز و شیطان است اما در عین حال صبور و بسیار باهوش هم هست ،آرورا همیشه می توانست ورد ها را با یک و یا دو بار _ حداکثر _ اجرا کند ،در کوییدیچ حرف نداشت و کسی رقیب سرعت این دختر در این مورد نمی شد پس چرا؟چرا او با دردسر ساز ترین ها و غیر منضبط ترین های هاگوارتز _ البته پس از هری پاتر و دوستانش _ دوستی میکرد؟
نمیفهمید اگر او جای آرورا بود از استعداد هایش استفاده ی بهتری میکرد !آرورا از بقیه ی هم اتاقی هایش بهتر بود ،صبح ها زود بیدار می شد و تقریبا هر بار که میز کنار تختش را نگاه میکردی کتابی را روی آن میدیدی، آرورا entj را یاد intp می انداخت ،به همان اندازه کتاب دوست ،و البته به اندازه ی برادرانش جاه طلب و به دنبال قدرت ،آرورا دختر تمیز اما نا مرتبی بود ،تا به امروز اورا با سر و وضع کث.یف و نا مرتب هیچ کس ندیده بود ،وسایلش هم هرگز صفتی جز تمیز به آنها تعلق نمیگرفت، آرورا همچنین انسانی مکار و حیله گر بود ،میدانست چگونه چیزی که میخواهد را از شخصی که میخواهد بگیرد ،اینجا بود که فهمید نباید شرط را قبول میکرده ،او رسما با خود شیط.ان شرط بسته بود،آرورا بیشتر از حد لازم می فهمید !entj بر خلاف ظاهرش آدم شناس خوبی بود ،او تنها لحظه ای عجله کرده بود و آرورا مستقیما بر روی نقطه ضعفش دست گذاشته بود ،اما entj مطمئن بود که این شرط را میبرد، زیرا او تا به امروز _ که سه ماه از سال تحصیلی گذشته بود _ حتی یک بار هم توسط پروفسور ها تنبیه نشده بود چه برسد به سه بار تنبیه در یک هفته!،این تنها چیزی بود که کمی ذهنش را آرام می کرد ،در این افکار بود که زنگ ساعت پانسی پارکینسون مزاحم افکارش شد ،این دختر وقتی زنگ ساعت بیدارش نمیکند چرا ساعت میگذارد؟سوال خوبی بود احتمالا حتی پانسی هم جواب این سوال را نمیداند ،پس از چند دقیقه پانسی بلاخره بلند شد و دستش را بر روی دکمه ی خاموش گذاشت و فشار داد بعد بلند شد و با دیدن entj _ که به او خیره شده بود _ جیغ خفه ای کشید و با لهجه ای _ که متعلق به فرهنگ آنگلوساکسون بود_ فریاد زد " هی!تو چرا اینجوری ای؟" entj ادامه داد " آخی ،فشار روانی بهت وارد شد ؟از شدت زیبایی امه " پانسی از روی تختش بلند شد و به سمت تخت کنارش رفت و ضربه ی محکمی به کسی که روی آن خوابیده بود زد ،isfj بعد از تعداد کمی تکرار این حرکت بلاخره بیدار شد " اوه پانسی!خبری شده؟" " * لبخند مظلوم*رزالین ،میگم دوست قشنگم تو برای امتحان خوندی؟" isfj پرسید " تاریخ جادو؟" پانسی به نشانه ی بله سری تکان داد رزالین گفت" آره ،دیشب توی کتابخونه خوندم" آرورا در دستشویی را وحشیا*نه باز کرد و بیرون رفت ،ردایش را پوشیده بود و موهایش را نیز به نظر مرتب کرده بود زیرا از حالت عادی مرتب تر بودند به محض دیدن رزالین گفت
به به !ما بلاخره گل روی شما رو دیدیم اعجوبه ی گم گشته!isfj خودش را مجبور کرد بهاین تیکه بخندد ،بعد گفت " درس هامون خیلی سنگینن،به علاوه می خوام نمرات خوبی بیارم ،برای همین باید سخت تلاش کنم!" آرورا اخم کمرنگی کرد " امتحان ها بعد از کریسمس شروع میشن ،فکر میکنم سه ماه فرصت کمی برای مطالعه نیست،" isfj لبخند ریزی زد " آخه کمی با درس ها مشکل دارم ،برای همین زودتر شروع کردم " تمام دختر های اتاق از این حرف تعجب کردند ،صد البته اکثریت به روی خود نیاورده اند که isfj دانش آموزی ممتاز بود_ نه به اندازه ی entj اما در این حد که بر اکثریت هم سن و سال هایش برتری داشت _ آرورا لبخندی به ظاهر مهربانانه زد " آها ،چه بد ،اگه کمک خواستی میتونی ازمون بخوای ،در این حد که فکر میکنی کو* دن نیستیم" بعد لبخندش تیز شد " البته شاید بقیه باشن ،ولی من نیستم " صدای اعتراض دختر ها به طور هم زمان بلند شد ... از آن محیط خفه کننده بیرون شتافت ،موهای سیاهش به پیشانی اش چسبیده بودند و چشمان سبزرنگش از خوشنودی ای همراه با ترکیبی از اظطراب ای که کشیده بود گواهی می داد دوست داشت بداند خواهران و برادرش چه کرده اند ،enfj برای آن امتحان بسیار تلاش کرده بود ،او دیر فهمیده بود که امتحان دارند و مجبور شده بود شب ،چند ساعت قبل از ساعت خاموشی به کتابخانه پناه ببرد ،در آنجا با دختری آشنا شده بود به نام رزالین ،رزالین دختر خوش برخورد و کم حرف بود ،رزالین هم میگفت برای خواندن دروسش آنجا آمده ،اما مشخص بود چیزی درست نیست ،رزالین بعد از اتمام درس کتاب درسی اش به سمت کتابخانه رفت و کتاب قطوری برداشت که بر روی جلدش به فرانسوی چیزی نوشته بودند "Structure magique, avancée" رزالین با دقت شروع به خواندن کتاب کرد ،enfj که به دلیل فشار های پدرش کم و بیش چیز هایی از این زبان بلد بود توانست تیتر را بخواند " ساختار جادو،پیشرفته " اما این کتاب به چه درد رزالین میخورد؟نمیدانست اهمیتی هم نداد ،به هرحال دختر حتی اسم او را هم نمیدانست، نمیتوانستیم بگوییم آن دو همدیگر را میشناسند........
..intp برای بار هزارم غر زد " من نمیام!" enfp با لحنی لجوجانه گفت " بابا خب چراا؟" intp ادامه داد " ج.لف بازیه ،یعنی چی خب؟یه مشت آدم و روح عادی پا میشن مسخ*ره بازی در میارن ،ضروریتی هم نداره ،حالا هم میخوام بخوابم ،خداحافظ!" و به تختش پناه برد ،enfp که دیگر کم آورده بود گفت " خب باشه ،ما تو سرسرا هستیم ،مطمئنم میدونی میتونی توی میز گریفیندور پیدامون کنی ." وقتی جوابی نشنید لبخندی زد با خودش فکر کرد " حرف زدن با این بشر از حرف زدن با الکس به مراتب سخت تره" بعد از اتاقشان بیرون رفت در راه به امتحانی که داده بود فکر میکرد پروفسور بینز نه تنها یک روح بود بلکه بینایی ضعیفی داشت ،برای همین او نفهمید enfp با قلم پر پر 《سخن نویسنده: نکته !پر اول اجزای پرنده است پر دوم متضاد اندک هستش برای اینکه گیج نشید گفتم》 تقلب کرده است ،شانس آورد ویکتوریا و ملودی ،دو دختر مورد علاقه ی تمام دبیر ها جلوی او نشسته بودند و متوجه این نکته نشدند ،لیزا فهمیده بود اما چیزی را لو نداد ،از آن پس روابط بین این دو نفر محکم تر شده بود و تقریبا دوست یکدیگر بودند ،enfp بلاخره به سرسرا رسید ،در سرسرا باز بود و اطراف آنجا با کدو تنبل های ترسناک ،روح هایی که بچه ها را میترسانند و غیره تزئین شده بود،enfp جای خالی ای میان چند تا از دختران گیریفیندوری دید تصمیم گرفت برود و از الان محبوب تر بشود ....
.ارشد ها با سرعت بچه هارا به سمت خوابگاه هایشان راهنمایی میکردند، چند دقیقه قبل پروفسور کوییریل با ترس و لرز وارد سرسرا شده و فریاد زده بود " غول !یه غول توی دستشوییه!" و بعد از هوش رفت ،چند دقیقه سکوت شد و بعد هرج و مرج شروع شد مک گونگال از بچه ها خواست آرام باشند و از ارشد ها خواست بچه ها را به خوابگاه هایشان ببرند اما entpکنجکاو تر از این حرف ها بود ،او نتوانست estp و یا بقیه ی دوستانش را پیدا کند پس تصمیم گرفت تنهایی برود ،اما نمیدانست خواهرش پشت سرش در حال حرکت است ،entj برادرش را دید که به سمت همان جایی میرود که کوییریل میگفت غول در آنجا است ،entj نمیخواست از اسلیترین نمره کسر شود ،از طرفی دلش میخواست برادرش مجازات شود تا شاید کمی قبل از عمل فکر کند ،با این حال تصمیم گرفتهبود برادرش را تعقیب کند ،تا جایی همه چیز خوب بود ،entp متوجه حضور او نشده و کسی هم جلویش را نگرفته بود ،تمام حواسش به جلویش بود ،چند دقیقه گذشت ،entp داخل دخمه ای شد که entj تا الان ندیده بود ،یعنی از آنجا دید داشت؟ای کلک!entj میخواست مچ برادرش را بگیرد که حضور دستی را بر روی شانه اش حس کرد ،دستی که جلوی جلو رفتن را از او گرفت مک گونگال بود ،پروفسور تایی از ابرویش را بالا داد" فکر نمیکنید نباید اینجا باشید دوشیزه لوتوس؟من مطمئنم که گفتم همگی به خوابگاه هایشان بروند ،* نگاهی به نشان اسلیترین روی ردای entj انداخت * و تا جایی که میدونم خوابگاه اسلیترین در زیر زمین هست نه طبقه ی دوم " 《 سخن نویسنده : اینجا دستم خورد نصف متن پرید 🤡💔》entj خنده ی کوتاهی کرد " بله درسته ،حق با شماست پروفسور ،اما پروفسور من یکی از وسایلم رو جا گزاشتم اونجا " مک گونگال با لحن خشک قبلی ادامه داد " بعدا بردارید ،الان موقعیت اظطراریه من باید خودم رو هر چه زودتر برسونم" entj زیر لب غرغری کرد و به سمت زیرزمین راه افتاد جلوی لیبرا ایستاد و گفت " سکوت جاوید " به محض باز شدن در به سرعت داخل سالن عمومی شد و به سمت راهروی سمت چپ رفت و بعد به اتاقشان رسید داخل رفت و خودش را بر روی تختش پرت کرد موهای سیاهش بر روی تخت پراکنده شد پوفی کشید " یه چیزی غلطه ،یه چیزی داره اتفاق میوفته من باید زود تر از سه گانه ی طلایی بفهمم ..."
entp از خواهر ناتنی اش رامونا ممنون بود که این دخمه را پیدا کرده بود ،چند روز پیش entp برای دیدن مدال ها و جام هایی که درون هاگوارتز نگهداری میشدند به طبقه ی دوم رفته بود و رامونا را دیده بود که از دخمه بیرون می آید خوشبختانه رامونا او را ندید ،entp مجسمه ی جلوی دخمه را کنار داد و وارد شو بعد مجسمه رابه جای اولش برگرداند و منتظر ماند تا استاد ها برسند ،او چیزی نمیدید اما صدا هارا میشنید ،دختری جیغ میزد و دو پسر هر از گاهی کلماتی رد و بدل میکردند، صدای هری می آمد و بعد صدای کله قرمزی _ همان رون ویزلی ،entp ترجیح میدهد او را اینگونه صدا کند _ آمد که گفت " وینگاردیوم له ویوسا " بعد صدای افتادن چیزی آمد ،احتمالا ترول بیهوش شده بود ،هری چیزی را با شدت بیرون کشید بعد گفت " فکر کنم باید بشورمش ،چوب دستی رو میشورن ؟" رون گفت " نمی دونم " بعد صدای سردی به گوش رسید ،اسنیپ خیلی خونسرد به نظر میرسید " اینجا چه خبره؟" پشت بند او مک گونگال وارد شد نگاهی به وضعیت انداخت " به دلیل بی احتیاطی دوشیزه گرنجر از گریفندور پنجاه امتیاز کم میشه " entp نیشخندی زد مک گونگال ادامه داد " و به خاطر شجاعت و سرعت عمل بالای شما دو پسر صد امتیاز به گریفندور اضافه میشه " نیشخند entp پاک شد زمزمه کرد " کمتر از این هم ازش انتظار نمیرفت " ،اسنیپ گفت " ساعت خاموشی فرا رسیده ،هر چه زودتر به خوابگاه هاتون برگردید " و بعد سکوت شد entp چند لحظه سکوت کرد و منتظر ماند بعد مجسمه را کنار زد و بیرون رفت بعد مجسمه را سر جای اولش برگرداند ،کلاه ردایش را بر سر انداخت تا اگر فیلچ او را دید نفهمد او کیست، شروع به قدم زدن کرد ،از کنار تابلو ها میگذشت و افراد درون تابلو ها هم ناسزا هایی به او میگفتند، آخر الان ساعت خاموشی بود ،بعد از مدتی entp نور خفیفی را احساس کرد که از طبقه ی چهارم معلوم بود ،فیلچ بود ،گربه ی او entp را دید entp هول کرد ،بر روی نرده نشست و به سمت طبقه ی اول سر خورد و وارد راهروی آنجا شد ،یک طبقه ی دیگر بیشتر نمانده بود سعی کرد در تند ترین حالتی که میتواند بدود که به شخصی برخورد کرد ،موهای بنفش کمرنگ و چشمانی به سیاهی شب ،ردای ریوینکلاو به تن داشت و به محض برخورد چوب دستی اش را بیرون آورد و گارد گرفت ،entp خنده ای کرد که ته مایه ی شیطنت در آن مشخص بود زمزمه کرد " به به !intj اینجا چیکار میکنه؟ اونم این موقع شب؟" intj نگاهش را به طبقات بالا داد " فیلچ دیدت؟" entp جواب داد " خودش که کو*ره گربه اش دید " " زحمت کشیدی " entp نیشخندی زد " خوابگاه من که طبقه ی پایینه ،تو گیر بیوفتی چجوری میخوای در بری؟تا برج ریوینکلاو میدویی؟" intj گوشه ی آستین برادرش را گرفت " گیر نمیوفتم " بعد گفت " برو " entp فهمید سوال پیچ کردن برادرش اشتباه است ،در این موقعیت او قرار نیست پاسخگو باشد ،چشم هایش را در حدقه چرخاند و از کنار برادرش رد شد ،در این حین گفت " موفق باشی برادر " کلمه ی برادر را لهجه ی غلیظ فرانسوی که از پدرش یاد گرفته بود تلفظ کرد ،و چین ریزی که روی صورت برادرش افتاده بود را دید
به نظر تاثیر لازم را گزاشته بود ،در اثر برخورد با intj کلاهش افتاده بود ،کلاهش را روی سرش کشید و به سمت خوابگاه اسلیترین راه افتاد ،امیدوار بود intj نفهمیده باشد که بر اثر برخورد با entp ،entp یکی از دفتر های intj را برداشته و در جیب درون ردایش قايم کرده بود امیدوار بود برادرش به این زودی متوجه نبود دفتر نشود ،entp به زیر زمین رسید قدم هایش حساب شده و آرام بود تا مبادا کسی پیدایش کند ،روبروی لیبرا ایستاد ،لیبرا مشغول نواختن ویالون بود وقتی entp را دید دست از نواختن برداشت اول اخم کرد ولی بعد با دیدن نماد اسلیترین روی ردای entp اخم هایش را باز کرد و زمزمه کرد " ماموریت مخفی ها؟" entp جواب داد " به کسی نمیگی!" لیبرا خنده ی شوم و زیر لبی سر داد " نگران نباش پسرک ،من وقتی آدم بودم خودم خیلی از این کار ها میکردم ،کنجکاو شدم بدونم مثلا اگه میخواستم بگم چیکار میکردی؟" در یک لحظه تمام ایده های entp از جلوی چشمش رد شد entp جواب داد " هیچی ،الان وقت این کارا نیست فیلچ منو دیده ،رمز سکوت جاوید عه ،بزار برم تو " لیبرا دوباره ویالونش را برداشت در با صدای تق آرامی باز شد entp به سرعت داخل رفت و چهره ی ناخوشایندی را دید " به نفع اسلیترینه این لو نره" دریکو پرسید " دیدت؟" " گربه اش ؟آره ولی اینقدر تاریک بود شک دارم چهره ام رو دیده باشه یا نماد اسلیترین روی ردا رو " " باش " entp به سمت راهروی سمت راست رفت ،در را باز کرد ،انتظار داشت همه خواب باشند اما پسر موسفید هنوز بیدار بود ،اسمش چه بود ؟entp به یاد نمی آورد ،پسر مشغول مطالعه بود ،کتاب هزار و یک شب ،طی تمام این سه ماه entp متوجه شده بود این پسر که اسمش را به یاد نمی آور_ نه !به یاد آورد !نورمن برایان ،پسر یک خانواده ی اصیل زاده که ادعا داشتن مشکلی با هیچ گروهی ندارن و کشته مرده ی ماگل هان ،این چیزی بود که entp فهمیده بود ،این پسر به هرچیزی راجب ماگل ها علاقه داشت ،او حتی یک ماگل را تا به حال از نزدیک ملاقات نکرده بود ،وقتی فهمیده بود enrp دورگه است و سال ها در کنار ماگل ها زندگی کرده entp را سوال پیچ کرده بود ،entp تئوری هایی را در مورد این نسل از این خاندان شنیده بود ،خیلی از افراد معتقد بودند کودکان این نسل از برایان ها جزو شانزده برگزیده هستند ،همانطور که entp ،برادرش و خواهرانش عضو شانزده برگزیده بودند ،برای همین entp کنجکاو بود ببیند این تئوری واقعیت دارد یا نه ،infj یا بهتر است بگویم نورمن سرش را بالا آورد " دیر برگشتی ،" " میدونم " entp خودش را روی تختش پرت کرد ،تخت به گونه ای که انگار انتظار این حرکت را نداشته صدا داد infj با لحن نافذی پرسید" کجا بودی؟" entp جواب داد " بیرون " infj دوباره به خواندن ادامه ی کتابش روی آورد " ممنون از این حجم از اطلاعات " " قابل نداشت " entp یاد دفتری افتاد که از intj کش رفته بود آن را از درون جیب ردایش برداشت ،جلد چرم مشکی رنگی داشت صفحه ی اولش را باز کرد ،در آن نوشته شده بود
En mémoire de ma mère, Karl Igal, je commence la première page " چشمان entp درخشید و پوزخندی زد ،به نظر برادرش فکر میکرد او تنها کسی است که فرانسوی بلد است ،از سرگرمی های entp هنگامی که خردسال بود این بود که کتاب های مادرش را زیر و رو کند ،در این بین کتاب هایی برای یادگیری فرانسوی پیدا کرده بود ،او هم کنجکاو بود تا بتواند نوشته های مادرش را بفهمد ،به نظر مادرش علاقه ی شدیدی داشت کسی نتواند از راز هایش سر در بیاورد ،به نظر برادرش هم همین قصد را داشت ،البته حیف که کسی که این را پیدا کرده بود entp بود ،این تکنیک روی او اثری نداشت ،جمله را برای خودش ترجمه کرد " به یادگار مادرم ،کارل ایگال،صفحه ی اول را شروع میکنم" entp صفحه ی دوم را باز کرد " "J'ai appris quelque chose : Voldemort cherche quelque chose, bien sûr il cherche toujours quelque chose, mais cette fois, ce qu'il veut se trouve directement à Poudlard. Je pense qu'un des directeurs est de mèche avec lui dans cette affaire." "چیز هایی فهمیده ام ،ولدمورت دنبال چیزی است ،البته او همیشه دنبال چیزی است ،اما این دفعه آن چه میخواهد مستقیما درون هاگوارتز انباشته شده است ،فکر میکنم یکی از دبیر ها در این موضوع با او هم دست است ،" entp ابرویش را بالا انداخت ولدمورت؟ ورق زد ،تاریخ بالای صفحه مربوط به سه روز بعد از صفحه ی قبلی بود در این حین infj زیر لب گفت " امشب خیلی ها به خاطر ترول ترسیدن ،امیدوارم دیگه شاهد اینجور اتفاقا نباشیم " entp نمی دانست این جمله برای او بود یا برای خود نورمن پس اهمیتی نداد و به خواندن ادامه داد
"Il y a deux jours, j'ai vu Granger à la bibliothèque. Un livre était posé devant lui, un livre dont j'étais sûre qu'il appartenait à la section interdite. Si le sujet ne m'avait pas intéressée, il purgeait sa peine. C'était un livre que je n'avais jamais vu auparavant. Sur la couverture, il était écrit « Nicolas Flamel ». Ce nom m'était familier. J'ai compris qu'il avait lui aussi fait une découverte, une découverte faite à Poudlard, une découverte que je ferais le 31 octobre prochain, le moment idéal. Tout le monde serait occupé par Halloween et personne ne se soucierait d'un garçon qui cherche quelque chose. Je ne dirai pas ce que j'ai découvert. Peut-être que quelqu'un qui parle français pourra lire ce livre." "دو روز پیش گرنجر را در کتابخانه دیدم ،کتابی جلوییش بود که مطمئن بودم برای بخش ممنوعه است ،اگر موضوع روی آن برایم جالب نبود ،الان داشت مجازاتش را میگذراند، کتابی بود که تا به حال نمونه اش را ندیده بودم ،روی جلدش نوشته بود " نیکلاس فلامل " نیکلاس اسم آشنایی برای من بود ،فهمیدم او هم چیزی را فهمیده که من فهمیده ام ،چیزی در هاگوارتز است چیزی که در سی و یک اکتبر امسال کشف خواهم کرد ،بهترین زمان است ،همه درگیر هالوین هستند و کسی به پسری که دنبال چیزی میگردد اهمیت نمیدهد ،نمیگویم چه چیزی کشف کرده ام ،ممکن است کسی فرانسوی بلد باشد و بتواند این کتاب را بخواند" entp مکث کرد ،برادرش حتی این احتمال که او کتاب را بخواند داده بود ،تنها مستقیم این را بیان نکرده بود ،کتاب را ورق زد نقشه ی جامعی از هاگوارتز در طی این دو صفحه کشیده شده بود و بعد از آن...entp متوجه شد همه ی اطرافیانش خوابیده اند ،کتاب را لای فاصله ی تخت و تشکش قایم کرد ،پرده های تختش را کشید و به خواب عمیقی فرو رفت...
کابوس اینجاست🤡
💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀💀
پستت عالی بود
نه دلیل داره که اسم داستانم اینه ،ممنوننن اگه دوست داشتی بقیه ی پارت هارو هم بخون شاید دوست داشتی
عالی🥰
خسته نباشییی
عالی بوددد