چرخید و به سمتِ خروجیِ میدون راه افتاد. اینبار، با قدمهایِ کمی محکمتر. هنوزم همون لباسِ زردِ همیشگی تنش بود، و همون چهرهیِ بیتفاوت. ولی تویِ دلش، یه سوالِ بزرگ جوونه زده بود. سوالی که شاید، جوابش رو تویِ دنیایِ «رویایی و زیبا» ولی پر از اتفاقاتِ ناشناخته پیدا میکرد.
خیلی طول نکشید. سایتاما از میدونِ شیشهای دور شد و تویِ خیابونهایِ شلوغترِ مرکزِ شهر قدم زد. شب کاملاً فرا رسیده بود و نورِ نئونِ مغازهها و چراغِ ماشینها، همهجا رو روشن کرده بود. هوا کمی سردتر شده بود و بویِ دودِ ماشینها با عطرِ غذاهایی که از رستورانها بیرون میاومد، قاطی شده بود. سایتاما همچنان داشت به اون مارپیچِ طلاییِ رویِ کارت فکر میکرد. «جایی که گم شدن…» خیلی کلی بود. مثلِ این بود که کسی بهت بگه «دنبالِ یه سیبِ قرمزی بگرد که افتاده رویِ چمن». خب، کلی سیبِ قرمز هست و کلی چمن!
همینطور که داشت با خودش کلنجار میرفت، نگاهش به یه کوچه افتاد. کوچهای باریک و کمنور، که انگار بقیه مردم ترجیح میدادن از کنارش رد بشن. نه ویترینی داشت، نه مغازهیِ روشنی. فقط یه دیوارِ آجریِ قدیمی و یه سطلِ زبالهیِ فلزیِ زنگزده. ولی چیزی اونجا توجهِ سایتاما رو جلب کرد. یه طرحِ محو، که با اسپری رویِ دیوار کشیده شده بود. طرح، همون مارپیچِ طلایی بود. همون مارپیچِ رویِ کارت. سایتاما ایستاد و یه کم جلوتر رفت تا بهتر ببینه. مارپیچ، با یه خطِ سفیدِ رنگپریده کشیده شده بود و انگار وقتی نقاشی شده بود، خیلی دقیقتر بوده. ولی حالا، قسمتی از دیوار، انگار کمی رنگِ طلاییِ کمرنگ هم به خودش گرفته بود، درست دورِ مارپیچ. «این دیگه چیه؟»
نزدیکتر شد. دستش رو برد جلو تا دیوار رو لمس کنه، ولی قبل از اینکه انگشتش به دیوار بخوره، متوجهِ یه چیزِ دیگه شد. کنارِ مارپیچ، یه سری حروفِ ریز با همون اسپریِ سفید نوشته شده بود. حروف، خیلی سریع پاک شده بودن، ولی سایتاما که دقت کرد، تونست بخونتشون: «خیابانِ آذر، پلاکِ ۱۷. ساعتِ ۱۰ شب.» سایتاما ابروهاش رو انداخت بالا. «۱۷ آذر؟ نه، انگار زمانش گذشته. یا شاید… منظورِ خودشون پلاکِ ۱۷ بوده؟»
کارت رو دوباره تویِ جیبش گذاشت. حسِ برگشتن به خونه و خوردنِ نودل، یه کم کمرنگ شده بود. یه حسِ جدید، جایِ اون رو گرفته بود؛ حسِ کنجکاویِ محض. سریع شروع کرد به راه رفتن. دنبالِ «خیابانِ آذر» گشت. مردم از کنارش رد میشدن، چراغِ مغازهها هنوز روشن بود، ولی انگار دنیایِ اطرافِ سایتاما، برایِ لحظاتی محو شده بود و فقط اون آدرسِ مرموز تویِ ذهنش بود.
خیابانِ آذر، به اندازهیِ بقیهیِ خیابونهایِ مرکزِ شهر، شلوغ نبود. یه خیابونِ قدیمیتر، با ساختمونهایِ آجریِ بلند و یه جورِ آرامشِ نسبی که با شلوغیِ روزِ شهر فرق داشت. ساعتِ ۹:۵۵ دقیقه بود که سایتاما به پلاکِ ۱۷ رسید.
عالی بود ، واقعا داره خوب پیش میره ، طبیعیه کسی که قبلا کل زندگیش توی ماجراهای عجیب و معما بوده جذب این قضیه بشه و به چیزایی توجه کنه که بقیه نمیبینن ، امیدوارم پارت بعد زودتر بیاددد منتظرممممم 🙏🏻
عالی بود ، واقعا داره خوب پیش میره ، طبیعیه کسی که قبلا کل زندگیش توی ماجراهای عجیب و معما بوده جذب این قضیه بشه و به چیزایی توجه کنه که بقیه نمیبینن ، امیدوارم پارت بعد زودتر بیاددد منتظرممممم 🙏🏻
عالی بود ، واقعا داره خوب پیش میره ، طبیعیه کسی که قبلا کل زندگیش توی ماجراهای عجیب و معما بوده جذب این قضیه بشه و به چیزایی توجه کنه که بقیه نمیبینن ، امیدوارم پارت بعد زودتر بیاددد منتظرممممم 🙏🏻
عالی بود ، واقعا داره خوب پیش میره ، طبیعیه کسی که قبلا کل زندگیش توی ماجراهای عجیب و معما بوده جذب این قضیه بشه و به چیزایی توجه کنه که بقیه نمیبینن ، امیدوارم پارت بعد زودتر بیاددد منتظرممممم 🙏🏻
عالی بود ، واقعا داره خوب پیش میره ، طبیعیه کسی که قبلا کل زندگیش توی ماجراهای عجیب و معما بوده جذب این قضیه بشه و به چیزایی توجه کنه که بقیه نمیبینن ، امیدوارم پارت بعد زودتر بیاددد منتظرممممم 🙏🏻
🌷🙏🏻👍🏻حتما میزارم
سلام پست خوبی بود اما در دسته اشتباهی قرار گرفته شد این جور پست ها باید در دسته داستان قرار بگیرن
چون از انیمه بوده، تا الان همه پارت ها را در انیمه قرار دادم.
گرچه حرفاتون هم درسته