کم کم کاراکترهای دیگه هم میان
سایتاما، کارتِ مشکیِ سرد رو تویِ دستش فشرد. مارپیچِ طلاییِ روش، مثلِ یه چشمِ گِردِ خیره، به نظر میرسید که داره بهش زل میزنه. زندگیِ سادهاش، که با تخممرغ و نودلِ فوری و یه عالمه آرامش تعریف میشد، حالا داشت یه پیچِ عجیب به خودش میگرفت. «چیزی که گم شده…»
این جمله تویِ سرش چرخید. اون مردِ کتتیره، با اون اعتماد به نفسِ خاصش، یه جورایی آدم رو متقاعد میکرد که واقعاً یه چیزی هست که باید پیداش کرد. ولی برایِ سایتاما، «گم شدن» بیشتر یادآورِ روزهایی بود که حوصلهاش سر رفته بود و دنبالِ یه سرگرمیِ جدید میگشت. به اطراف نگاه کرد. غروب داشت کمکم جایِ خودش رو به تاریکیِ شب میداد. نورِ چراغهایِ خیابون روشن شده بود و سازههایِ شیشهایِ میدان، حالا رنگِ دیگهای به خودشون گرفته بودن؛ نوری سرد و آبی. صدایِ بوقِ ماشینها بیشتر شده بود و همهمهیِ مردم، بلندتر.
هیچکس به سایتاما توجه نمیکرد. هیچکس اون نوری که مردِ کتتیره ازش حرف زده بود رو نمیدید، و هیچکس هم اون حسِ عجیبی که سایتاما موقعِ برگشتنِ تصویرش تویِ شیشه داشت رو تجربه نکرده بود. «خب…» سایتاما آهی کشید. «اگه قرار باشه دنبالِ چیزی بگردم، بهتره اول بدونم کجا باید برم.» کارت رو وارسی کرد. هیچ آدرسی، هیچ اسم و نشونی، حتی یه شماره تلفن هم روش نبود. فقط همون مارپیچِ طلایی. «این دیگه چه جورشه؟»
چشمش به یه سطلِ زبالهیِ فلزیِ بزرگ افتاد که کنارِ یه درختِ مصنوعیِ تزئینی گذاشته بودن. با خودش فکر کرد که شاید بهتر باشه این کارت رو بندازه دور و بره خونهشون، شاید یه بسته نودلِ دیگه بخواد. ولی یه چیزی ته دلش گفت که این کارت، شاید یه جورِ بلیطِ ورود به یه داستانِ جدید باشه. داستانی که شاید، فقط شاید، بتونه کمی از این «یکنواختیِ رویایی» رو براش بشکنه.
تصمیمش رو گرفت. اینبار، اون حسِ کنجکاویِ کمی که داشت، قویتر از حسِ بیتفاوتیاش شد. «بذار ببینیم این «جایی که گم شدن» کجاست. شاید، یه تخفیفِ خوبی هم برایِ شام داشته باشن.» کارت رو دوباره گذاشت تویِ جیبِ شلوارش، همون جیبی که پاکتِ نامه رو گذاشته بود. حسِ سنگینیِ دو تا کاغذِ مرموز، اونجا زیرِ دستش حس میشد.
چرخید و به سمتِ خروجیِ میدون راه افتاد. اینبار، با قدمهایِ کمی محکمتر. هنوزم همون لباسِ زردِ همیشگی تنش بود، و همون چهرهیِ بیتفاوت. ولی تویِ دلش، یه سوالِ بزرگ جوونه زده بود. سوالی که شاید، جوابش رو تویِ دنیایِ «رویایی و زیبا» ولی پر از اتفاقاتِ ناشناخته پیدا میکرد.
واییییی خیلی خوببب بوددد ، یعنی چی میشه؟؟؟
وای عاشقشم توی هر حالتی دنبال تخفیفه 😂😂😂😂😂😂😂😂😂
🤣🤣 ممنون عزیزم