زندگی با کاراکترهای انیمه
سایتاما پلک زد. تصویرِ تویِ شیشهیِ بزرگِ روبرو، لحظهای با خودش عادی رفتار نکرد. تصویرِ خودش، که تا همین چند ثانیه پیش کاملاً ثابت بود، حالا انگار داشت سرش رو به سمتِ پشتِ سرِ سایتاما میچرخوند. انگار داشت به چیزی اون سمت اشاره میکرد. «هوم؟» سایتاما آهسته گفت و سعی کرد خودش رو تو شیشه ببینه. ولی نه، تصویرِ تویِ شیشه دوباره معمولی شده بود، همون سایتامایِ بیحالِ همیشگی، همون منظرهیِ عادیِ پشتِ سرش. ولی یه حسی تو دلش گفت که این فقط یه بازیِ نوری نبوده.
همون موقع که داشت به این فکر میکرد، یهو صدایِ یه نفر از پشتِ سرش اومد: «ببخشید، مزاحمِ وقتتون نیستم؟» صدا یه کمی خشدار بود، ولی در عینِ حال، یه جورِ گیرا و آرومی داشت. سایتاما برگشت. یه نفر اونجا ایستاده بود. مردی با قدِ متوسط، ولی با یه استایلِ خیلی خاص. یه کتِ تیره پوشیده بود که یقه ایستاده داشت و از زیرش یه پیراهنِ سفیدِ مرتب پیدا بود. موهاش هم یه رنگِ روشنِ خاصی داشتن، انگار با یه پودرِ مخصوصِ مو، حسابی حالت داده بودشون. ولی چیزی که بیشتر از همه جلبِ توجه میکرد، لبخندِ آروم و یه خورده مرموزش بود که رویِ صورتش نشسته بود. «بله؟» سایتاما جواب داد، سعی میکرد زیاد کنجکاو به نظر نرسه.
مردِ کتتیره، سرش رو یه کم کج کرد و با همون لبخند گفت: «راستش… یه لحظه حس کردم که شما رو یه جایی دیدم. شاید اشتباه میکنم. ولی… یه جورِ خاصی به نظر میرسیدید.» سایتاما ابروهاش رو انداخت بالا. «من؟ خاص؟» مرد خندهیِ کوتاهی کرد. «آره. انگار که… یه جورِ نوری اطرافِ شما رو گرفته بود. البته شاید فقط بازتابِ شیشهها بوده. این میدون خیلی قشنگه، نه؟» سایتاما نگاهی به سازههایِ شیشهای انداخت و بعد دوباره به مرد. «آره، قشنگه. ولی من دنبالِ چیزِ خاصی بودم که پیداش نکردم.»
مردِ کتتیره، یه قدم اومد جلوتر. «دنبالِ چه چیزی؟ شاید بتونم کمکتون کنم. من اینجا رو خوب میشناسم.» سایتاما یادِ اون پاکتِ بدونِ تمبر افتاد. «یه پیامی بود. یه جورِ راهنمایی. ولی انگار… اینجا اون چیزی که باید باشه نیست.» مردِ کتتیره، یه لحظه به فکر فرو رفت. بعد دستش رو برد سمتِ جیبِ داخلِ کتش و یه کارتِ کوچیکِ مشکی رنگ درآورد. کارت، هیچ نوشتهای روش نبود، فقط یه طرحِ خیلی ظریف از یه مارپیچِ طلایی روش بود.
«شاید… این پیامی که دنبالش هستید، کمی پیچیدهتر از این حرفها باشه. گاهی اوقات، چیزهایی که دنبالشونیم، دقیقاً جلویِ چشممون نیستن، بلکه باید اونا رو حس کنیم. یا شاید… باید از کسی بپرسیم که میتونه اون چیزهایِ نامرئی رو ببینه.» مرد کارت رو به سمتِ سایتاما گرفت. «اگه علاقهمند بودید، میتونید یه سر به ما بزنید. ما معمولاً… چیزهایی رو پیدا میکنیم که گم شدن.» سایتاما با یه حالتِ بیتفاوتیِ همیشگی، کارت رو گرفت. «جایی که گم شدن؟»
مردِ کتتیره، سرش رو به معنیِ تأیید تکون داد. «دقیقاً. البته، نه همیشه به معنایِ واقعیِ کلمه. گاهی اوقات، گم شدن یعنی… از دست دادنِ یه چیزی که قبلاً داشتیم، یا حتی… پیدا نکردنِ چیزی که اصلاً نمیدونستیم وجود داره.» بعد، لبخندش عمیقتر شد. «امیدوارم زودتر چیزی که دنبالش هستید رو پیدا کنید. روزِ خوبی داشته باشید.» و با همین حرف، قبل از اینکه سایتاما بتونه چیزی بگه، خیلی شیک و سریع، از بینِ جمعیتِ میدون رد شد و رفت. انگار که اصلاً نبوده.
سایتاما تنها موند، با یه کارتِ مشکیِ بیاسم و رسم تویِ دستش. نگاهش به جایی رفت که مرد ایستاده بود. فقط یه توده آدم بود که داشتن رد میشدن. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اون پاکتِ نامهیِ مرموز، حالا یه کارتِ مرموزتر بهش اضافه شده بود.
سایتاما، کارتِ مشکیِ سرد رو تویِ دستش فشرد. مارپیچِ طلاییِ روش، مثلِ یه چشمِ گِردِ خیره، به نظر میرسید که داره بهش زل میزنه. زندگیِ سادهاش، که با تخممرغ و نودلِ فوری و یه عالمه آرامش تعریف میشد، حالا داشت یه پیچِ عجیب به خودش میگرفت.
عالی بود ❤
وایییی چقدر خوببب بودددد
یعنی چی میشهه
پارت بعد لطفاا🙏🏻🙏🏻
ممنون🍀
اوکی حتما 😄
ایوللللل منتشرر شددد