ناظر جان این مال دنیای انیمس . پس لطفا دسته باشه:)
نگران نباشید اسپویل نیست «مردی که تاج را فراموش میکرد» صبح هنوز کاملاً از راه نرسیده بود. ابرهای سفید، آرامآرام روی آسمان آبی کمرنگ شناور بودند و مه نازکی دشتهای اطراف پایتخت پادشاهی شبدر را پوشانده بود. باد خنکی میان علفزارها میوزید و خوشههای گندم را مانند موجهای آرام دریا تکان میداد. از دور، دیوارهای عظیم پایتخت دیده میشد؛ دیوارهایی که سالها بود هزاران جادوگر از آنها محافظت میکردند. پرندگان دستهدسته از روی برجهای سنگی عبور میکردند. بازار هنوز کاملاً باز نشده بود. فقط چند نانوا تنورهایشان را روشن کرده بودند.
بوی نان تازه، با بوی چوب سوخته در هوا مخلوط شده بود. اسبهایی که گاریها را میکشیدند با صدای آرام سمهایشان، سکوت صبح را میشکستند. کمکم مغازهداران کرکرههای چوبی را بالا میدادند. پیرزنی سبد سیبهایش را مرتب میکرد. پسربچهای دنبال گربهای سفید میدوید. چند کودک با لباس مدرسه جادو از کنار خیابان رد میشدند و با هیجان درباره طلسمهای دیروز حرف میزدند. همهچیز عادی بود. حداقل تا وقتی که...
وسط میدان شهر... مردی با شنل آبی روشن، مقابل یک دستفروش ایستاده بود. موهای طلایی روشنش زیر نور خورشید میدرخشید. چشمان بنفشش، مثل همیشه پر از کنجکاوی بود. او با هیجان، نه به میوهها... نه به لباسها... بلکه به یک ساعت جیبی قدیمی خیره شده بود. دستفروش که مردی حدود شصت ساله بود، با تعجب گفت: ـ قربان... اگر میخواهید بخرید، فقط سه سکه نقره میشود. مرد بدون اینکه نگاهش را بردارد، آهسته پرسید: ـ این ساعت... هنوز کار میکند؟ ـ نه قربان.
ـ چه حیف... ـ ولی چرا برایتان مهم است؟ مرد ساعت را آرام برداشت. درِ آن را باز کرد. چرخدندههای زنگزده هنوز داخلش بودند. با لبخندی کودکانه گفت: ـ ببین... این فنرها... اگر کسی بتواند زمان را داخل وسیلهای نگه دارد، حتماً جادوی جالبی بلد بوده. پیرمرد خندید. ـ فقط یک ساعت خراب است قربان. ـ نه... جولیوس لبخند زد. ـ هیچ وسیلهای «فقط» یک وسیله نیست. هر چیزی داستانی دارد. پیرمرد نمیدانست این مرد دقیقاً چه کسی است. شنل سادهای پوشیده بود. هیچ نشانی از مقامش دیده نمیشد. او فقط یک مشتری عجیب به نظر میرسید. مرد سه سکه روی میز گذاشت. ـ من این را میبرم. ...
همان لحظه... صدای دویدن کسی از انتهای خیابان آمد. ـ پادشاه جادوگر!! جولیوس آرام سرش را برگرداند. یکی از اعضای دستهٔ گوزن مرجانی، نفسزنان خودش را رساند. عرق از پیشانیاش میچکید. ـ قربان...! تمام پایتخت دنبالتان میگردد! جولیوس با تعجب گفت: ـ واقعاً؟ ـ جلسه شورای سلطنتی از نیم ساعت پیش شروع شده! ـ اوه... جولیوس چند لحظه فکر کرد. بعد آرام گفت: ـ یادم رفته بود. شوالیه هر دو دستش را روی صورتش گذاشت. ـ دوباره...؟ ـ ببخشید... یک ساعت قدیمی پیدا کردم. خیلی جالب بود. ـ قربان! وزرا منتظرند! جولیوس خندید. ـ خب... پس برویم. ... وقتی هر دو دور شدند...
وقتی هر دو دور شدند... پیرمرد دستفروش تازه متوجه شد. چند مشتری دیگر با دهان باز به جولیوس نگاه میکردند. یکی آرام گفت: ـ صبر کن... او... پادشاه جادوگر بود؟ پیرمرد همانجا خشکش زد. بعد ناگهان از پشت میز بیرون پرید. ـ ااااااااه!! من از پادشاه جادوگر پول گرفتم؟! چند نفر شروع به خندیدن کردند. زن جوانی گفت: ـ مگر قرار بود مجانی بدهی؟ ـ ولی... او خودش پول داد! ... در همین هنگام... داخل ساختمان عظیم شورای سلطنتی... فضا کاملاً متفاوت بود.
میزی بسیار بزرگ از چوب بلوط، وسط سالن قرار داشت. پنجرههای بلند، نور خورشید را روی کف مرمرین میپاشیدند. پرچمهای پادشاهی شبدر از ستونهای سنگی آویزان بودند. وزیر دارایی با اخم روی میز ضرب گرفته بود. فرماندهای از شوالیههای جادو بیحوصله پروندهها را ورق میزد. یکی از اشراف زیر لب غر میزد: ـ هر بار همین است... چند نفر آه کشیدند. درِ بزرگ سالن باز شد. جولیوس با همان لبخند همیشگی وارد شد. انگار نه انگار که نزدیک یک ساعت تأخیر کرده است. ـ صبح بخیر. همه با هم نگاهش کردند. چند ثانیه سکوت برقرار شد. وزیر دارایی آه بلندی کشید. ـ قربان... این بار دلیل تأخیرتان چه بود؟ جولیوس ساعت جیبی را از جیبش بیرون آورد. ـ این. سکوت... وزیر چند لحظه به ساعت نگاه کرد. بعد به صورت جولیوس. و دوباره به ساعت. ـ ...
یکی از فرماندهان زیر لب خندید. وزیر آرام سرش را روی میز گذاشت. ـ ما شکست خوردیم... جولیوس با تعجب گفت: ـ چرا؟ همه خندیدند. حتی وزیر هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. این همان چیزی بود که مردم درباره پادشاه جادوگر دوست داشتند. قدرتش ترسناک بود. هوشش مثالزدنی بود. اما هنوز میتوانست مثل یک کودک، از پیدا کردن یک وسیله قدیمی خوشحال شود.
عالی بود ❤
ممنون از شما عزیز
لطفات لایک سه🌷🙏🏻
وای ، این یکی هم عالییی بودد
اصلا پخت و پز میکنیا
خیلی کنجکاو شدم ، پادشاه بیخیال ولی باهوش😂😂😂
اره 😂 کاراکتر مورد علاقمه
ممنون از حمایت و انرژی دادنت🌷💛
خواهش میکنم ، امیدوارم بقیه هم بخونن ، وگرنه یه داستان خفن رو از دست میدن