سلام گلای تو خونه امیدوارم جفت شیش باشید.ی داستانه باحال آماده کردم براتون.. برو بریم😉
ساعت ۳:۰۳ نیمهشب بود که مارتین از خواب پرید. نه با کابوس. نه با فریاد. با یک صدا بیدار شد؛ صدایی شبیه چرخیدن آرامِ قفل زنگزده در گلوگاه یک چاه، و بعد، یک تقتق خفه مثل اینکه کسی با انگشتِ خیس، روی درِ چوبیِ ذهنش بکوبد. مارتین ۲۲ ساله بود. بلند، لاغر، همیشه کمحرف. از آن آدمهایی که وقتی به چشمهاشان نگاه میکنی، نمیفهمی دارند به تو نگاه میکنند یا از پشت تو به چیزی که هیچکس دیگر نمیبیند. او به روح و جن اعتقاد نداشت؛ نه از سر یقین، از سر لجبازی. میگفت: «چیزهایی که اسم دارند، واقعی نمیشوند.» از تخت بلند شد. هوای اتاق سرد نبود؛ بدتر بود. هوای اتاق بیتصمیم بود،
~~~~~~~~~~~ هوای اتاق بیتصمیم بود، انگار نمیدانست باید به شکل نفس دربیاید یا مه. آب خورد. لیوان را که پایین آورد، صدا دوباره آمد. این بار از راهرو نبود. از پشت گوش خودش بود. خیلی آرام. خیلی نزدیک. «مارتین…» اسمش را کسی صدا زد، اما نه با دهان؛ با حالتی شبیه باز شدن درِ یک قبر قدیمی. او خشکش زد. در خانه فقط او بود. اما صدایی که شنیده بود، از جنس تقلید نبود. از جنس یادآوری بود. انگار کسی اسمش را از جایی خوانده باشد که هنوز اتفاق نیفتاده. به سمت دستشویی رفت. هر قدمی که برمیداشت، سکوتِ خانه انگار عقب نمیرفت؛ بلکه دور او جمعتر میشد. مثل پارچهای خیس دور گردن. درِ دستشویی را باز کرد. چراغ خاموش بود. آینه، در تاریکی، مثل صفحهای سیاه و صبور ایستاده بود. چراغ را روشن کرد. و همان لحظه فهمید که بعضی ترسها نه با دیدن، بلکه با شناختن شروع میشوند. در آینه، تصویر خودش را دید. اما تصویرش کمی دیرتر تکان میخورد. فقط یک مکثِ نامرئی. به اندازهای کوتاه که اگر کمتر دقت میکرد، فکر میکرد خطای چشم است. بعد… لبخند تصویر، یک ثانیه زودتر از خودش، شروع شد. مارتین نفسش را حبس کرد. از پشت شانهاش، در انعکاس آینه، چیزی ایستاده بود. نه یک نفر. نه کاملاً سایه. چیزی شبیه بدنی که چندبار از مرگ رد شده باشد و هر بار، بخشی از خودش را جا گذاشته باشد. صورتش دیده نمیشد. اما مارتین حس کرد آن موجود دارد نه به او، بلکه به داخل او نگاه میکند. آهسته، با صدایی که انگار از تهِ چند زندگیِ دفنشده بیرون میآمد، گفت: «تو هنوز هم فکر میکنی اولین بارته؟» مارتین برگشت. هیچکس نبود. دوباره به آینه نگاه کرد..
~~~~~~~~ این بار مرد/سایه/چیزِ پشت سرش بهوضوح یک قدم نزدیکتر شده بود. و حالا… لبهایش حرکت میکردند اما صدا از دهانش نمیآمد؛ صدا از خودِ آینه میآمد: «اسم تو مارتین نیست. مارتین فقط آخرین پوستهست.» سرش گیج رفت. انگار دیوارهای خانه عقب و جلو میرفتند. ناگهان تصویرهایی تکهتکه در ذهنش شکستند: اتاقی دیگر، دستهای کوچکِ کودکی، خاک نمزده، و صدای زنی که از پشت پرده میگفت: «دوباره برگشتی… این بار یادت نمیاد، نه؟» مارتین با وحشت به آینه خیره شد. زیر پوست گردنش چیزی تکان خورد. مثل اینکه حافظهاش فقط در مغزش زندگی نمیکرد، بلکه در استخوانها و خونش هم لانه داشت. روی شیشه بخار نشست. نه از نفس او. از نفسِ چیزی دیگر. و با انگشت نامرئی، روی آینه نوشته شد:
~~~~~~~~ «تناسخ، بازگشت روح نیست. حکمِ روحی است که هنوز نتوانسته از خودش فرار کند.» مارتین عقب رفت. اما پشت پایش به چیزی خورد. چیزی سرد. شبیه ظرفی فلزی. پایین را نگاه کرد. لیوان آب نبود. یک شیء کوچکِ زنگزده بود؛ شبیه قفل. و درست همان لحظه فهمید صدایی که بیدارش کرده بود، صدای در نبود… صدای باز شدن چیزی درون خودش بود. چراغها برای یک لحظه خاموش شدند. فقط یک لحظه. و در آن تاریکی کوتاه، از داخل آینه، کسی با صدای خودِ مارتین گفت: «نوبت تو تازه شروع شده.» صبح که شد، درِ دستشویی از داخل قفل بود. اما مارتین دیگر داخلش نبود. فقط روی آینه، سه کلمه مونده بود [یادت اومد،پس رفتی]
عالی بود
کاملا بی نقص
خوش اومدی
قطعا اینجا بهترین ها رو تجربه می کنی 😘😘😘😘
ممنون گلم.حتما حق با توئه
بینظیر بودددد
مرسی گلم